سه شنبه 1388/07/14
مالکیت
دو کس بر سر زمينی نزاع می کردند، هر يک می گفت زمين از آن من است.
نزد عيسی رفتند، عيسی گفت زمين چيز ديگر می گويد؛ گفتند چه؟
گفت می گويد اين هر دو از آن منند!
سه شنبه 1388/07/14
پند (کیهان7/14)
اول اينكه سعي كن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اينكه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي.
و سوم اينكه در بهترين كاخ ها و خانه هاي جهان زندگي كني.
پسر لقمان گفت اي پدر! ما يك خانواده بسيار فقير هستيم چطور مي توانم اين كارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر كمي دير تر و كمتر غذا بخوري هر غذايي كه مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر كار كني و كمي ديرتر بخوابي در هر جا كه خوابيده اي احساس مي كني بهترين خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستي كني و در قلب آنها جاي گيري، آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.
یکشنبه 1388/06/15
عبادت
پیامبر پرسیدند: در میان شما چه کسی در تمام عمر روزه است و همیشه شب تا صبح عبادت میکند و هر روز یک بار قرآن میخواند؟
سلمان فارسی پاسخ داد: یا رسول ا... من.
یکی از حاضران با ناراحتی بلند شد و گفت: یا رسولا... سلمان یک نفر ایرانی است و میخواهد بر ما قریش افتخار کند. من خودم دیدهام که سلمان خیلی از روزها غذا میخورده و روزه نیست و خیلی از شبها میخوابد و خیلی از روزها اصلا قرآن نمیخواند!
رسول خدا(ص) فرمود: سلمان مانند لقمان حکیم است. درباره او چه فکر میکنی؟! از خود او بپرس تا جوابت را بدهد.
مرد اعتراض خود را به سلمان تکرار کرد.
سلمان چنین پاسخ داد: آنطور که تو گمان بردی نیست. من در هر ماه سه روز روزه میگیرم و قرآن کریم میفرماید: هرکسی کارنیکی انجام دهد، ده برابر به او پاداش میدهیم. (انعام، 160)
من از حبیبم رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس شب با وضو بخوابد مانند کسی است که تا صبح عبادت کرده و من همیشه با وضو میخوابم.
و همچنین آن حضرت فرموده هرکس سوره توحید را سه بار بخواند، مانند کسی است که تمام قرآن را خوانده و من هر روز سه بار این سوره را میخوانم.
مرد معترض چنان شرمنده شد که گویی سنگی بلعیده است! بلند شد و ساکت از مجلس بیرون رفت. معانی الاخبار، ص234
شنبه 1388/05/31
ماه پنهان
السلام اي ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو ميگرديم و تو دنبال ما
ماه پيدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه محو
رؤيت اين ماه يعني نامه اعمال ما
خاصه اين شبها كه ابر و باد و باران با من است
خاصه اين شبها كه تعريفي ندارد حال ما
كاش در تقدير ما باشد همه شبهاي قدر
كاش حوّل حالناييتر شود اعمال ما
ما به استقبال ماه از خويش تا بيرون زديم
ماه با پاي خودش آمد به استقبال ما
گوشه چشمي به ما بنماي اي ابروهلال
تا همه خورشيد گردد روزي امسال ما
دوشنبه 1388/05/05
عباس(کیهان5/5)
در گلستان ادب، عطر گل ياس يكي است
قمر هاشميان در همه ي ناس يكي است
سير كردم عدد ابجد و ديدم به حساب
نام زيباي اباصالح و عباس يكي است
دوشنبه 1388/02/28
سلوک باران (ایران2/28)
محمدرضا رنجبر
دختر بچهها گاهي چادر يا مانتوي مادر را ميپوشند، اما هنوز دو قدم
برنداشته، محكم به زمين ميخورند، چرا؟ چون جامه مادر براي بچه بسيار بزرگ
است.
حال، كبريايي و بزرگي جامهاي است بزرگ كه تنها به خداوند ميآيد، همچنان كه خود فرمود: الكبرياء ردائي، بزرگي، جامه من است.
البته آنچه به ما ميآيد، جامه كوچكي و عجز و نياز است.
از وي همه مستي و غرور است و تكبر
وز ما همه بيچارگي و عجز و نياز است
چهارشنبه 1387/12/28
باران
آنتوان چخوف
چهارشنبه 1387/12/07
کریم اهل بیت(تابناک)
اهل بيت عليهم السلام کمال اين صفت را دارا بوده و در بذل کرم به جايي رسيده بودند که درخواست هيچ نيازمندي را بيپاسخ نميگذارده و حتي گرسنگي و شدائد را تحمل کرده و حق خود را به نيازمندان بذل مينمودند. حضرت علي عليه السلام، به عنوان پدر ائمه عليهم السلام و خانواده محترم ايشان، حد کرم و سخاوت را به درجهاي رسانيدند که در مقامشان سوره دهر نازل گرديد. سخاوت امام حسن عليه السلام نيز به عنوان فرزند بزرگ اين خانواده عزيز، زبانزد خاص و عام است تا بدانجا که به کريم اهل بيت معروف گرديده است. در اين مقاله قصد داريم گزيدهاي از کرم اين امام همام را ارائه دهيم.
در حديثي آمده كه امام حسن (ع) هيچ گاه سائلي را رد نكرد و در برابر درخواست او «نه» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ گاه سائلي را رد نميكنيد؟ پاسخ داد: من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلي را رد كنم، و خداوند مرا به عادتي معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاي خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شدهام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.
امام حسن عليه السلام به دنبال اين گفتار اين دو بيت شعر را نيز انشا فرمودند:
«اذا ما اتاني سائل قلت مرحبا بمن فضله فرض علي معجل
و من فضله فضل علي كل فاضل و افضل ايام الفتي حين يسئل» (1)
«هنگامي كه سائلي نزد من آيد به او گويم: خوش آمدي اي كسي كه فضيلت او بر من فرضي است عاجل. و كسي كه فضيلت او برتر است بر هر فاضل، و بهترين روزهاي جوانمرد روزي است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزي درخواست شود.»
«ابن كثير» از علماي اهل تسنن در «البداية والنهاية» روايت كرده كه امام (ع) غلام سياهي را ديد كه گرد ناني پيش روي خود نهاده و خودش لقمهاي از آن ميخورد و لقمه ديگري را به سگي كه آنجا بود ميدهد. امام (ع) كه آن منظره را ديد به او فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد: من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!
امام (ع) به او فرمود: از جاي خود برنخيز تا من بيايم! سپس به نزد مولاي آن غلام رفت و او را با آن باغي كه در آن زندگي ميكرد از وي خريداري كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد!(2)
نامه پر بركت
«ابراهيم بيهقي»، يكي از دانشمندان اهل سنت، در كتاب «المحاسن و المساوي» (3) روايت كرده كه مردي نزد امام حسن (ع) آمده و اظهار نيازي كرد، امام (ع) به او فرمود: برو و حاجت خود را در نامهاي بنويس و براي ما بفرست ما حاجتت را برميآوريم! آن مرد رفت و حاجت خود را در نامهاي نوشته براي امام (ع) ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را که خواسته بود به او عنايت فرمود. شخصي كه در آنجا نشسته بود عرض كرد: براستي چه پر بركت بود اين نامه براي اين مرد اي پسر رسول خدا!
امام (ع) فرمود: بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر نميداني كه بخشش و خير واقعي، آن است كه بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست بدهي، آن را در برابر آبرويش پرداختهاي!
شاخه گل پر بركت
«زمخشري» در كتاب «ربيع الابرار» از «انس بن مالك» روايت كرده كه گويد: من در خدمت حسن بن علي(ع) بودم كه كنيزكي بيامد و شاخه گلي را به آن حضرت هديه كرد. حسن بن علي عليه السلام فرمود: تو در راه خدا آزادي! من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكي شاخه گل بيارزشي به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردي؟ در پاسخ فرمود: اينگونه خداي تعالي ما را ادب كرده كه فرمود: وقتي تحيتي به شما دادند، تحيتي بهتر دهيد و بهتر از آن آزادي اوست.
دفع دشمني خطرناك
از كتاب «العدد» روايت شده كه گفتهاند مردي در حضور امام حسن (ع) ايستاده و گفت: اي فرزند اميرمؤمنان سوگند به آن كه اين نعمت را به تو داده كه واسطهاي براي آن قرار نداده، بلكه از روي انعامي كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيري كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!
امام (ع) كه تكيه داده بود، برخاست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟ عرض كرد: فقر و نداري! امام (ع) سر خود را به زير انداخت و لختي فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود : هر چه موجودي داري حاضر كن! خدمتكار رفت و پنج هزار درهم آورد. امام (ع) فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وي فرمود: به حق همين سوگندهايي كه مرا بدانها سوگند دادي كه هرگاه اين دشمنت براي زورگويي نزد تو آمد حتماً براي گرفتن حق خود نزد من بيا.
دو نمونه از بزرگواريهاي امام(ع)
«محمد بن يوسف زرندي»، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب «نظم درر السمطين» روايت كرده كه مردي نامهاي به دست امام حسن(ع) داد كه ...
ادامه مطلب
دوشنبه 1387/10/16
روضه حضرت قاسم(ع)( يادداشت روز روزنامهي كيهان10/16)
مرحمت 13 ساله به اردبيل بازگشت، اما برخلاف ديروز که از اردبيل به تهران مي آمد، دلگرفته و غمزده نبود از خوشحالي در پوست نمي گنجيد، دلش براي اين که زودتر برسد، پر مي کشيد. کاش اتوبوس هم پر داشت، مثل هواپيما...
مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا وارد تيپ عاشورا شد - چه نام بامسمايي- شجاعت و درايت را با هم داشت و همه در حيرت که اين همه در يک نوجوان 13 ساله چگونه جمع شده است. بر و بچه هاي تيپ عاشورا چهره مهربان و جدي مرحمت را از ياد نمي برند، بيشتر اوقات کنار فرمانده خود شهيد مهدي باکري ديده مي شد. روز 21 اسفند 1363 در عمليات بدر در جزيره مجنون شهيد شد. آقا مهدي باکري هم در همان عمليات به شهادت رسيد و...
چهارشنبه 1387/07/17
دلنوشته ای برای آن حریم افلاکی(تابناک7/17)
حامد
علي اكبرزاده، از بينندگان «تابناك»، در پيامي آورده است: غريبانه بايد
گريست براي مظلوميتي كه در تاريخ رسوب و گلوي عاشقان را لبريز از بغض غربت
كرده است. هرچند ظلم و ستم بر بدنها و اجساد شما اسطورههاي پاكي نيز
تعدي بر بيوتي جسماني است كه خداوند اراده كرده است، نام و آوازهاش از
مجراي آن در جهان طنينانداز شود و به واقع ظلم بر خداست، اما دشمنتان با
تخريب حريم مدفن مقدس جسم دنيايي شما، تنها بر خاندان تقدس و پاكي ظلم روا
نداشته، بلكه بر پيشاني حقيقت مهر مظلوميت كوبيده است. خاك بقيع، سرمه چشمان شيفتگان حقيقت است؛ هرچند در خود بنايي و منارهاي و گنبدي جاي نداده و طوطياي ديدگان جوياي معرفت است و هرچند بوي غربتش حلقوم پر از درد را ميفشارد. دشمنتان ندانست و نميخواست بداند كه معارف و محبت شما از جنس سنگ و چوب نيست كه با شكستن و سوزاندن نابود شود و نديد كه چگونه ريزش منارهها، نامهاي زيبايتان را پرآوازهتر كرد و هر چه اين اسماء احسناي الهي پرآوازهتر، كام دوستانتان شيرينتر، چرا كه خود به ما آموختيد بگوييم: «فما احلي اسمائكم».
آنانكه قبور ائمه هدايت و رستگاري را ويران كردند، پيش از همه چيز، راههاي منتهي به سرزمين معرفت را از بين بردند و جهالتشان را در اعماق قلبهاي تاريكشان، آنجا كه نور راه نمييابد، موميايي كردند، تا جهلشان بماند و بماند و بماند.
آنكه بيحرمتي كرد، ندانست كه تيشه بر ريشه خود ميزند و نتوانست باور كند كه ريشه شجره طيبه، عندالله ثابت است و هرگز نميخشكد و شاخسارش هر روز بيش از پيش شكوفا ميشود و ميوههاي شيرين و حياتبخش ايمان را به بار مينشاند. دشمنتان بنياد خود كند، چرا كه نميدانست شما بر او حتي از پدر و مادر نيز مهربانتريد و پرده عصمت خود دريد، زيرا درنمييافت كه آبرو و عصمت از شما سرچشمه ميگيرد.
درد بزرگ شما نيكان و مناديان حقيقت، جهالت و واپسماندگي بشر از معرفت و نور بود و آنان كه اراده كردند، نور الهي را خاموش كنند، آيا ندانستند كه قرآن به ذلت و شكستشان وعده داده است.
مظلوميت شما چشم افق را پر ميكند، چرا كه ائمه كفر هنوز امت محمد (ص) را فريب ميدهند و ستارههاي آسمان هدايت و انسانيت پس از قرنها مهجورند و غريب... .
غربت واژه غريبي است براي توصيف اين همه تنهايي، اين همه مظلوميت، اين همه ... و هتك حرمت واژه عجيبي است در برابر آن همه ظلم، آن همه ناسپاسي، آن همه جهالت، آن همه... .
چشمهاي ما براي از بين رفتن خشت و گل و سنگ و آهن اين همه باراني نميشود، ديدگان ما ميبارند از آن روي كه فرصتهاي خداوند براي اصلاح و تعالي بشريت پيوسته از بين ميرود و حقيقت، با وسوسههاي شيطاني باز هم در پس پرده غفلت، زير لالههاي نفسانيت بشر و جرمهاي سياه دل آدميزاد پنهان ميماند.
غربت يعني انسان نيازمند هدايت با تمام وجود به ائمه هدي (ع) كينه بورزد، غربت يعني تمام سالهاي حيات دنيوي حسن بن علي (ع) علي بن حسين (ع)، محمدبن علي (ع) و جعفربن محمد (ع)، غربت يعني يك عمر مجاهدت براي هدايت و سعادت بشريت جاهل و در آخر جنازه بهشتي خود را نشانه تيرهاي شيطاني جهل و كينه و دشمني ديدن، يعني زهر تلخ از جام جاهلان متنسك نوشيدن، يعني سبط اكبر پيامبر (ص)، يعني محتبي (ع).
غربت يعني دعا و سجده بر درگاه ربوبي براي سعادت مردم و در آخر اسير انديشههاي ناپاك همين مردم شدن، غربت يعني گريختن از اقيانوسهاي علم و معرفت و دانايي و جراحتي عميق در جهان محور عالم بر جاي نهادن. غربت يعني قرنها كينه، جهل، ناداني، غربت يعني دلبستگي به اين عالم خاكي، چهار مزار خاكي، غربت يعني بقيع و...
امروز اين غربت، اين مظلوميت از پس قرنها به اين نقطه از تاريخ رسيده است و انسان غافل و محبوس دنياي تاريك هواهاي نفساني همچنان در پي گسترش ابعاد اين ظلم تاريخي است.
اي كاش ميشد كاري كرد؛ اي كاش ميشد اين غربت را به تاريخ سپرد و جهالت را ريشهكن كرد؛ اي كاش ميشد به تاريكيها و ظلمات و خودخواهي و عصيان، نور الهي تاباند؛ اي كاش ميشد اين آفتاب پشت ابرهاي سياه غفلت را به دلهاي فرزندان آدم نشان داد؛ اي كاش ميشد بقيع را دوباره و بهتر از هميشه آباد كرد و اي كاش ميشد از اين همه غربت اهل بيت (ع) اندكي كاست...
سه شنبه 1387/06/26
تنها عملی که پذیرفته شد)(سایت salehin.com)
فقط یک کار من مورد قبول واقع شده و آن این است که یک روز، قلم را در دوات زده بودم و فکر می کردم که چه چیزی بنویسم. یک مگس روی نوک قلم نشست و من هم قلم را تکان ندادم و گفتم که این مگس هم یک مکی بزند(مرکب های قدیم از موادی بود که مگس ها تمایل به خوردن آن داشتند.)این مقام به خاطر این است چون برای خدا انجام دادم.»
یکشنبه 1387/06/17
رمضان جشن است(تابناک6/17)
ما آدمهای خاکستری و عادی، ماه مبارك رمضان را معمولاً با گرسنگي و
تشنگي ميشناسيم؛ علامتش هم اين كه مقياس «سخت بودن» يا «راحت بودنِ»
رمضانمان به دراز بودن و كوتاه بودن روزهايمان است، و گرما و سرمايش.
كساني كه قدري كلاس بالاتري دارند ـ بالاتر از ما آدمهاي معمولي و
متعارف ـ علاوه بر گرسنگي و تشنگي، رمضان را با محدوديتهايي ميشناسند كه
بر دست و پا و احياناً گوش و زبانشان ميزنند. پس آنها هم «رمضان سخت» و
«رمضان راحت» دارند؛ به ميزان مصيبتهايي كه براي چشم بستن بر «ديدنيهاي
ويژه» كشيدهاند و هزينههايي كه براي فرار از مجلس غيبت پرداختهاند.
اما
براي كساني كه «رمضان» را «قدر» ميشناسند، اين ماه يك جشن بزرگ است. پس
گرسنگي و تشنگي آن، و مراقبههاي مخصوص آن، نه برایشان سخت است و نه
طولاني، و نه مانع شاد شدن و شاد بودن و شادي كردن... .
رمضان، ماه «جشن» است؛ جشن بزرگ عبادت و بندگي و جشن باشکوه شور و
شيدايي؛ جشني نه از جنس شكلات و شيريني و نه از روي لهو و لودگي كه از سر
اخلاص و اراده و از نوع گرسنگي و لبتشنگي.
و چرا جشن نباشد؛ وقتی که قرآن در آن رنگ و بويي ديگر دارد، مثل شكوفههایي لطيف، كه در بهارشان به روي زمين و زمان لبخند ميزنند... .
و چرا جشن نباشد؛ وقتی که معدههاي خالي و لبهاي تشنه برخي از ما بهتران ـ دستكم براي چند روزي از سال ـ آنها را به ياد گرسنگي فقيران و يتيمان و بيوهزنان مياندازد... .
و چرا جشن نباشد؛ وقتی که گناهانمان مثل برگ پاييزي ميريزد؛ اگر روزهدار واقعي باشيم... .
و چرا جشن نباشد؛ وقتی که خدا نه تنها بهشت و بزمش را كه «خودش» را به روزهدار هدیه ميکند... .
خدايا! به خاطر اين ماه، به خاطر اين جشن، به خاطر قرآن، به خاطر پيامبران و امامان، به خاطر چشاندن مزه فقر و حرمان، به خاطر شب قدرت و به خاطر «خودت»، از تو متشكريم.
سه شنبه 1387/04/25
سلامي متفاوت به محضر حضرتعلي(ع)(تابناک4/25)
سلام بر عباي پر وصله ات که سبب شرافت شيعه اند.
سلام بر دست هاي پينه بسته ات که بوسه گاه ملائک مقرّب خداست......
سلام بر بازوان تنومند ت وقتي خيبر را از جاي برکندي.
سلام بر تو وقتي که در حلقه کوچک دستان کودکي يتيم جاي مي گرفتي !
سلام بر دستان يداللّهي ات وقتي در خندق،" عمر بن عبدود" را به خاک افکندي و بر سينه او نشستي .
سلام بر تو وقتي براي دلخوشي طفلي بي سرپرست ،مرکب او شدي و او را بر دوش خود نشاندي !
سلام بر تو وقتي در "ليلة المبيت" در بستر محمد(ص) خوابيدي و به استقبال مرگ رفتي و مرگ از ابهت تو گريخت.
سلام بر تو وقتي ريسمان به گردن به مسجدت مي بردند و تو براي رضاي خدا خاموش بودي!
سلام بر تو وقتي از هيبت ذواالفقارت دشمنان دونت برهنه شدند تا در پناه سپر حيا يت حياتشان محفوظ بماند.
سلام بر تو وقتي همسرت را پيش چشمانت سيلي زدند و ذوالفقارت براي حفظ دين محمد(ص) در غلاف بود !
سلام بر تو وقتي در مشرق دستان پيامبر خدا در غدير بوسعت عالم طلوع کردي
سلام بر تو وقتي استخوان در گلو و خار در چشم يک ربع قرن آفتا ب خانه ات بودي !
سلام بر تو وقتي اوّلين گرويده به دين محمد (ص) بودي
سلام بر تو وقتي چهارمين خليفه بعد از محمد(ص) شدي !
سلام بر تو وقتي چشم فتنه را در آوردي در حاليکه هيچ کس ديگري قادر بر آن نبود
سلام بر تو وقتي در کوچه هاي کوفه توشه نان و خرما بر دوش طعام درماندگان را شبانه قسمت مي کردي !
سلام بر تو وقتي داماد رسول خدا شدي
سلام بر تو وقتي نگين انگشتري حضرت خاتم (ص) را شبانه در خاک تيره پوشاندي !
سلام بر تو وقتي که جهان اسلام در چمبره حکومت عدالت پرورت بود
سلام بر تو و قتي در دادگاه اسلامي کنار مرد مسيحي نشستي و قاضي رأي بر ضد ّ تو داد وتو بي هيچ مقاومتي به حکم او تن در دادي !
سلام بر تو وقتي خزانه دار اموال جهان اسلام بودي
سلام بر تو وقتي که آهن گداخته در دست برادر نيازمند ت عقيل گذاشتي تا بسوي بيت المال دراز نشود !
سلام بر تو وقتي که مشعل عدالت را بر افروختي
سلام بر تو وقتي شمع بيت المال را خاموش کردي !
سلام بر آه
سلا بر چاه
سلام بر نان جو
سلام بر نمک
سلام بر فدک........
يا مجمع الاضداد
سلام بر تو روزي که در کعبه، زاده شدي و روزي که در محراب، زندگي فاني را وداع گفتي و روزي که "قسيم النّار والجنة" خواهي بود.
از مکه نسيمي به سماوات وزيده است
از کعبه خمي مي به خرابات رسيده است
مقصود دعا روح مناجات رسيده است
از عرش خدا عين عبارات رسيده است
جز دست علي کيست نگهدار ضعيفان؟
نويسنده:دكتر مخبر دزفولي
سه شنبه 1387/04/25
من مست و جهان سرمست(کیهان4/25)
عقل در چرايي چنين تكريمي سرگردان است. «به خدا سوگند علي بن ابيطالب عليه السلام تا روزي كه از اين دنيا رفت مال حرامي نخورد و هيچ گاه بر سر دوراهي كه هر دو خوشنودي خدا باشد، قرار نگرفت مگر اينكه پرزحمت ترين آنها را برگزيد و هر حادثه مهمي كه براي پيامبر خدا(ص) پيش مي آمد به خاطر اطمينان از او كمك مي گرفت و در ميان اين امت هيچ كس نتوانست همانند علي راه پيامبر را بي كم و كاست طي كند. و با اين همه تلاش و كوشش همواره چون بيمناكان كار مي كرد، چشمي به بهشت و چشم ديگر بر آتش داشت. از سويي اميدوار پاداش بهشت و از سويي ديگر هراسناك از كيفر آتش بود» (امام صادق عليه السلام)
تو مولاي متقياني كه درباره شان گفتي «ارادتهم الدنيا و لم يريدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها. دنيا اراده آنها را كرد و آنان هرگز اراده دنيا را نكردند. به اسارتشان گرفت، پس جانهاشان را براي آزادي از اين اسارت فديه دادند و فدا كردند». و مگر نه اين كه پيامبر اعظم(ص) فرمود «پروردگار عالم بر من وحي كرد و مرا مأمور ساخت كه علي را اميرالمؤمنين بخوانم. پس قبل و بعد از او كسي به اين عنوان خوانده نشد». و نيز «اگر تمام هفت آسمان و زمين در يك كفه ترازو قرار بگيرند و ايمان علي در كفه ديگر، ايمان او سنگيني مي كند».
بگو، بگو رسول خدا! فراوان از فضايل ممتاز علي گفته و تشنگي را صدچندان ساخته اي. پس از آن همه تكريم و تجليل، جرعه اي در ساغر مومنان ريخته اي كه مستي آن تا قيام قيامت باقي است «سوگند به خدايي كه جان من در دست قدرت اوست، اگر نبود اين كه گروهي از امت من تو را مثل نصارا كه عيسي را به اشتباه به خدايي گرفتند، غلو كنند، درباره فضايل و مناقب تو سخناني مي گفتم كه تمام مسلمانان خاك زيرپاي تو را توتياي چشم خود سازند». بيخود نبود در آغوش علي چشم از جهان بستي و به رضوان خدا پيوستي؛ كه او اولين لبيك را به دعوت تو گفت و از آن پس بارها غم از سيماي مباركت زدود و شادي افزود.
و تو اي علي! اي تنيده در حق، اي تار و پود حقيقت كه حق به دور تو مي گردد هر جا كه بگردي! اي بصيرت هميشه كه فرمودي همواره بصيرتم با من است! اي فديه خداوندي براي نجات بشر! اي سينه پر راز و درد! اي پدر مهربان امت! مي دانيم راهي براي رها شدن جز فديه دادن و فدا شدن نيست. تو ما را انتخاب كن براي چنان زاده شدن و آزاد شدني، براي آزاده شدن.
سلام خدا بر تو روزي كه چشم به دنيا گشودي و ناگشوده، چشم از او ستاندي كه تا قيام قيامت شيداي فتوت و آزادگي تو باشد.
«من و علي پدران امتيم»...، رسول خدا(ص) فرمود....و هزار و چند صد سال بعد، در پي انقلابي كه خاستگاه آن اسلام ناب محمدي(ص) بود، سالروز ميلاد علي(ع) « روز پدر» نام گرفت.... ولادت مولود كعبه و روز پدر مبارك باد.
دوشنبه 1387/02/30
یک قطره اشک(سایت صالحین)
« در نزدیکی نجف اشرف، در محل تلاقی دو رودخانه فرات و دجله آبادیی است به نام «مصیب»، که مردی شیعه برای زیارت مولای متقیان امیر المؤمنین علیه السلام از آنجا عبور می کرد و مردی از اهل سنت که در سر راه مرد شیعه خانه داشت همواره هنگام رفت و آمد او چون می دانست وی به زیارت حضرت علی علیه السلام می رود او را مسخره می کرد.
حتی یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد، و مرد شیعه خیلی ناراحت شد. چون خدمت آقا مشرف شد خیلی بی تابی کرد و ناله زد که: تو می دانی این مخالف چه می کند.
آن شب آقا را در خواب دید و شکایت کرد آقا فرمود: او بر ما حقی دارد که هر چه بکند در دنیا نمی توانیم او را کیفر دهیم. شیعه می گوید عرض کردم: آری، لابد به خاطر آن جسارتهایی که او می کند بر شما حق پیدا کرده است؟! حضرت فرمودند: بله او روزی در محل تلاقی آب فرات و دجله نشسته بود و به فرات نگاه می کرد، ناگهان جریان کربلا و منع آب از حضرت سید الشهدا علیه السلام به خاطرش افتاد و پیش خود گفت: عمر بن سعد کار خوبی نکرد که اینها را تشنه کشت، خوب بود به آنها آب می داد بعد همه را می کشت، و ناراحت شد و یک قطره اشک از چشم او ریخت، از این جهت بر ما حقی پیدا کرد که نمی توانیم او را جزا بدهیم.
آن مرد شیعه می گوید: از خواب بیدار شدم، به محل برگشتم، سر راه آن سنی با من برخورد کرد و با تمسخر گفت: آقا را دیدی و از طرف ما پیام رساندی؟! مرد شیعه گفت: آری پیام رساندم و پیامی دارم. او خندید و گفت: بگو چیست؟ مرد شیعه جریان را تا آخر تعریف کرد. وقتی رسید به فرمایش امام علیه السلام که وی به آب نگاهی کرد و به یاد کربلا افتاد و ...، مرد سنی تا شنید سر به زیر افکند و کمی به فکر فرو رفت و گفت: خدایا، در آن زمان هیچ کس در آنجا نبود و من این را به کسی نگفته بودم، آقا از کجا فهمید. بلافاصله گفت: أشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله، و أن علیاً أمیرالمؤمنین ولیّ الله و وصیّ رسول الله و شیعه شد.»
دوشنبه 1387/02/30
چشمی که نظر نگه ندارد...(سایت صالحین)
یکی از ارداتمندان نقل کرده است :
به آقای معلم دامغانی عرض کردم: آقا شما توسلی در طول زندگی خود نگرفتید که خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام برسید؟
گفتند: نه.
یک وقت دیگر به آقای معلم گفتم: آقای معلم شما ختمی نگرفتید که آقا امام زمان علیه السلام را ببینید.
گفتند: نه.
گفتم: آقا پس یک ختم به ما بدهید. گفت: برای چه ختم میخواهی؟ گفتم: خوب شما خودتان چرا ختم نگرفته اید؟
گفت: راستش من فکر کرده ام حالا ختم هم بگیرم! امام زمان را هم ببینم! اما با کدام چشم به امام زمان علیه السلام نگاه کنم! من که خجالت می کشم، با چشمی که به این سو و آن سو می رود، به حضرت نگاه کنم.
این چشم هرزه صاحبش باید خجالت بکشد به آن وجه الله نگاه کند. امام زمان علیه السلام وجه الله است.
عجب! مردی که تمام شبهای جمعه بیدار بود. مردی که تمام شبهای دیگر یک ساعت و نیم به اذان صبح بیدار بود، ایشان چنین بگویند مادیگر باید چه بگوییم؟
چهارشنبه 1387/02/11
من ما(کیهان2/11)
آتش به جانم افكند، شوق لقاي دلدار
از دست رفت صبرم، اي ناقه پاي بر دار
... در كيش عشقبازان راحت روا نباشد
اي ديده اشك مي ريز، اي سينه باش افگار
هرسنگ و خار اين ره، سنجاب دان و قاقم
راه زيارت است اين، نه راه گشت بازار...
مي گويند هر كس همان است كه مي پويد و مي جويد «گر در طلب گوهر كاني، كاني- ور زنده به بوي وصل جاني، جاني. القصه حديث مطلق از من بشنو- هرچيز كه در جستن آني، آني». شايد به تعبير ديگر هركس، همان است كه مي انديشد و مي آفريند. همان كه دلمشغولي اوست، همان كه «اثر» اوست. براستي در جهاني كه نه ماده و نه انرژي، از بين نمي روند- و نهايتاً تبدل و تغيير پيدا مي كنند- در جهاني كه نه صدا و نه تصوير، زايل نمي شوند، آيا خيالي كه در فكر نقش مي بندد و در جان جولان پيدا مي كند و در جهان پديدار مي شود، از بين رفتني و زايل شدني است؟ پس چرا نبايد سر تعظيم و تسليم فرود آورد در برابر اين حقيقت كه «هر كس هر خير و شري ولو به اندازه ذره ناپيدايي انجام دهد، همان- و نه اثر و نتيجه و پاداش و مجازاتش- را مي بيند» و چرا فردا روز، هركس همان گونه كه انديشيد و پوييد و آفريد، محشور نشود؟ «من كيستم» يا «ما كيستيم»، استفهام بزرگي است گريبانگير بشر و جوامع بشري. ما نيازمند توصيف خويشيم، اول قدم «حركت» براي انساني كه آمده تا برود و برسد. از كجا، در كجا و به كجا؟ چه رنج بزرگي! چه بار سنگيني! چه پرسش سختي!
مرتضي مطهري كه بود؟ فيلسوف؟ فقيه؟ عارف؟ متكلم؟ مفسّر؟ علامه؟ منتقد؟ جامعه شناس؟ طبيب؟ مصلح؟ انقلابي دردمند؟ شهيد؟ به راستي او كه بود؟ افق ديدش تا كجا بود؟ چه چيز او را ممتاز كرد؟ چرا جاودانه شد؟ او خود را چگونه شناخته بود؟ آن مطهري به مفهومي كه انديشيد و دلمشغولي اش بود و آفريد، آن اثر كه او حك كرد بر جان تاريخ معاصر و هميشه تاريخ، كدام بود؟ تامل در اطراف اين پرسش ها، تامل درباره غير نيست. مطهري، خود مثالي و متعالي و پاسخي به پرسش هاي از نان شب واجب تر ماست، پرسش هايي از جنس هويت و غايت و حركت و طالب و مطلوب و حال و آينده.
مطهري حيرت انگيز است چه آن روزگار كه به عنوان نوجواني 21 ساله از فريمان عازم حوزه علميه و در 81 سالگي عازم حوزه علميه قم شد، چه در روزگار سي و چند سالگي كه در آزمون دانشكده الهيات دانشگاه تهران شركت جست و استادان را غافلگير كرد و چه روزگار پس از آن تا شهادت كه طي 3 دهه، گفتار و آثاري بسيار متنوع به لحاظ موضوعي اما دقيق و فني بر جاي نهاد. سال 1133 در آزمون 8 روزه دانشكده الهيات براي جذب مدرسين حق التدريس، او بود كه از ميان بيش از 030 داوطلب، استادان برگزار كننده آزمون را متحير ساخت. پس از آن نوبت امتحان شفاهي و مصاحبه حضوري شد. آن روز 3 استاد برجسته منتظر او بودند. وقتي آمد، از جاي برخاستند و يكي از آن ميان گفت « امتحانات كتبي تو همه ما را شگفت زده كرده». پرسش ها يكي پس از ديگري طرح شد. از كتاب منظومه ملاهادي سبزواري پرسيدند. مطهري پاسخ را داد و سپس بحث را از نگاه بوعلي سينا و ملاصدرا و اشكالات او بر اين پاسخ ها ادامه داد. مي خواست همچنان ادامه دهد كه يكي از استادان دست بالا برد و گفت «آقاي مطهري دست نگه دار. چه كنيم كه نمره بالاتر از بيست نداريم. آن را تقديم تو مي كنيم و حالا آماده ايم از بحث شما استفاده كنيم. ادامه بده!»
گوشه گوشه آثار و گفتار و حيات علامه مرتضي مطهري، آميخته به اين ظرايف و عجايب است اما اينها هر يك اثري از اوست و نه «خود وسعت يافته» و «روح بزرگ او». جان مطهري خاشع در برابر حق بود. راه را يافته بود. بسيار اين حديث را از پيامبر اعظم(ص) نقل مي فرمود كه «انّ الله يحب معالي الامور و اشرافها و يكره ]يا يبغض[ سفسافها. خداوند كارهاي آميخته با علو و شرف را دوست مي دارد و كارهاي دون و پست را زشت و دشمن مي دارد» و خود در انتخاب راه و كار، به اين بيان شريف پايبندي نشان مي داد. مطهري بي شك يك انقلابي بزرگ بود اما نه از جنس كمونيستي و چريكي و چه گوارايي يا فرانسوي و انگليسي. او نهضت را آن گونه كه در سيره پيامبر و ائمه اطهار-عليهم السلام- جسته و يافته بود، مي فهميد و متعهد به آن بود. جاني آميخته با قرآن و نهج البلاغه و مانوس با سيره اوليا. وقتي گذشته را آسيب شناسي مي كرد، جهل و جمود و تحميق و نفاق و التقاط و دنيازدگي و غفلت از تربيت خود و جامعه را باعث بدبختي هاي امت اسلام مي يافت و همه همت خود را وقف درمان اين بيماري هاي مزمن مي كرد، درماني زمان بر و سخت كه صبر و حوصله و مجاهدت و نه شتاب و عجله را مي طلبيد.
او اثر و نتيجه تلاش را با مقياس هاي فيزيكي و مادي كه بايد زود نتيجه دهد و ملموس و آشكار شود نمي ديد بلكه منش خويش را با بلندهمتي، دورانديشي و مرتفع ساختن افق ديد تمهيد مي كرد و به همين دليل هم بود كه نگاهش در بحبوحه مبارزه و انقلاب و در دهه هاي پرمرارت جهاد، از سنگر تعليم و تربيت و پرورش افكار و استعدادها منحرف نشد. او در اين راه نوآوري و آزادانديشي را چاشني ايمان و اعتقاد استوار ديني كرد. با تحجر بيگانه بود و در فكر و بحث، حرّيت و بردباري به خرج مي داد. اما به همان ميزان به التقاط و نفاق چه از نوع چپ و چه از نوع راست آن حساسيت داشت. آزادانديش بود اما هرگز حتي گرد اباحه گري و نسبي گرايي و ولنگاري فكري و تذبذب هم به دامنش ننشست، كه از علي بن ابيطالب (ع) مكرر نقل مي فرمود « از آن زمان كه حق را شناختم، در آن ترديد نكردم». و انساني چنين علوي، البته مغضوب دنياپرستان و فرقه هاي متحجر و التقاطي و منافقي واقع مي شد كه تحمل روشنگري هاي او را نداشتند.
او روح بزرگي بود بيگانه با حقارت و انسان هاي حقير، همان گونه كه در تحليل و تجليل شخصيت والاي حضرت سيدالشهدا گفت «روح كه بزرگ شد، تن به زحمت مي افتد و روح كه كوچك شد، تن آسايش پيدا مي كند. اين خود، يك حسابي است... روح كه بزرگ شد، جسم و تن چاره اي ندارد جز آن كه دنبال روح بيايد، به زحمت بيفتد و ناراحت شود. اما روح كوچك به دنبال خواهش هاي تن مي رود، به دنبال لقمه براي بدن، پست و مقام. روح كوچك تن به هر ذلت و بدبختي مي دهد... اما روح بزرگ به تن نان جو مي خوراند بعد هم بلندش مي كند و مي گويد شب زنده داري كن... به تن مي گويد سر را توي تنور ببر تا حرارت آن را احساس كني و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهي نكن. روح بزرگ آرزو مي كند در راه هدف هاي الهي و بزرگ كشته شود، فرقش شكافته شود... آن تني كه در زير سم اسبها لگدمال مي شود، جريمه يك روحيه بزرگ را مي دهد، جريمه يك حماسه، حق پرستي، جريمه روح شهيد را مي دهد... شهيد به خون خودش ارزش مي دهد». (جلد 2 حماسه حسيني)
یکشنبه 1386/12/19
بضاعة مزجات(تابناک)
چقدر اين تعابير كشنده است! اگر كمي به دور و برمان بيشتر نگاه كنيم، مصاديق اين طردشدگي و آوارگي را به عيان ميبينيم؛ اين همه براي سلامتي خود و اهل و عيالمان صدقه ميدهيم، اما براي اماممان؟ اين همه در قنوت و تعقيب نمازهايمان براي حوايج ديني و دنيوي خود دعا ميكنيم، اما براي اماممان؟ اين همه در منابر در پايان كلام خطبا و ائمه جمعه و جماعات و سخنرانان ما دعاهاي گوناگون ميشود، اما دعا براي امام زمان غالبا پس از دعاهاي خودمان است. تو گويي قرض مقروضان، شفاي بيماران، خانه براي اجارهنشينان، دعا براي جوانان و ... از ظهور آقا مهمتر است كه بيش و پيش از همه بر زبانها جاري ميشود.
بياييد قدري به عبارات تكاندهنده روايت بنگريم و درباره آن بيشتر تأمل كنيم: طردشده آواره! از خود بپرسيم چه كساني امام زمان را از ميان خود طرد كردهاند؟ جز ما چه كساني باعث آوارگي حضرت در قرنهاي متمادي شدهاند؟ جز ما چه كساني او را تنها و بيكس رها كرده و سرگرم امور روزمره خويش شدهاند؟ آيا جهان كوفه شده است و ما اهل كوفه شدهايم و علي زمان را تنها گذاشتهايم؟ آقا ما را ببخش، شعار «ما اهل كوفه نيستيم» سر ميدهيم، اما تو را تنها گذاشتهايم! بعضي از ما شيعيان، هفته به هفته و ماه به ماه زيارت آل ياسين نميخوانيم و با تو هيچ انسي نداريم! اكنون گويا حاجات تو از خدا در صدر و بالاي حاجات و تقاضاهاي ما قرار ندارد و اصولا نميدانيم شما از خدا چه ميطلبيد كه ما براي برآورده شدن آنها دعايي بكنيم! تو خود روح دعا و عين اجابتي!
آقا ما را ببخش كه برخي و بسياري از ما شيعيان، كاري به آوارگي و رانده شدن شما از جامعه نداريم و سرگرم كار خويشيم. براي سلامتيات از گزند آسيبهاي دشمنان و رفع ملامتها از جان شريفت دعايي نميكنيم.
نميدانيم كجايي و براي ما مهم نيست كه چه ميكني و در كارهاي روزمرهات با چه مشكلاتي روبهرو هستي. حتي به اندازه كارهاي عادي و دنيوي خودمان به فكر شما نيستيم.
در اين همه مدت شيعه بودن، دستكم به اندازه يك چك برگشتيمان، بيماري فرزندمان، قبول شدن فرزندمان در كنكور يا تصادف نزديكانمان و ... نگران غيبت و نديدن جمال مباركت نشدهايم!
بر سر سفره احسان حضرتت نشستهايم، ولي از شما كه صاحب سفره هستيد، كاملا غافليم.
آنقدر گرم اخبار ريز و درشت سياست، ورزش، سينما، هنر و ... هستيم، ولي نميدانيم ياران و دوستان نزديك تو در جامعه و اطراف ما كيستند، چه ميكنند و چگونه ميشود با آنها مرتبط شد و اين رزق و روزي مبارك ارتباط با آنها چگونه نصيب بعضيها شده است؟!
سهم نام و ياد تو در وعظها، خطابهها، منبرها، همايشها و ... گاه در حد چند ثانيه آن هم در پايان يا آغاز برنامههاست كه سلام ميكنيم و دعايي و تو را به خدا ميسپاريم!
آقا ما را ببخش كه با اين رويكردمان به حضرتت، باعث طولاني شدن امر غيبتت شدهايم و جهان را به دست مشتي قدارهبند بيمنطق، فاسد، عياش، هرزه، ستمگر ... سپردهايم.
ما خود را دوست تو ميدانيم، اما برخي از ما براي رابطه با دشمنان قسمخورده تو ـ كه زبانم لال به دنبال نابودي تو و ياران تو هستند ـ يعني آمريكايي كه فرزندت امام، آن را «شيطان بزرگ» ناميد، لحظهشماري ميكنيم.
ما را ببخش كه به اين زودي، بعضي از ما وصاياي فرزندت امام را مبني بر حفظ كينه مقدس انقلابي عليه آمريكا و استكبار و ابرقدرتها فراموش كردهايم.
جمكراني ساختهايم و ارتباط و انس با تو را به سمتي كشيدهايم كه هر كس مشكلي دارد، رنج سفر را هفتهها بر خود هموار ميكند و چه بسيار جمكرانروندگان شهرستاني كه بعضا فرصتي نميكنند به عمهات حضرت معصومه(س) سري بزنند و ميآيند مشكلاتشان را با تو در ميان بگذارند؛ آن هم در مسجدي كه صرفا بر مبناي يك خواب يا روياي صادقه بنا شده است و هرگز شرافت همطرازي با قبر عمهات حضرت معصومه(س) را ندارد! آقا ما را ببخش كه با ترويج رسانهاي و غيررسانهاي جمكران، ناخواسته از محوريت حرم عمهات كاستهايم و هر كس شبهاي چهارشنبه به جمكران برود و همزمان به حرم عمهات سري بزند، غربت عمهات را بيشتر درك ميكند و عجب و صد عجب كه گويي فضيلت عبادت و دعا در مسجد برتر و بالاتر از حرم عمهات شده كه در روايات قم را به اعتبار آن حرم اهل بيت ناميدهاند (در روايتي آمده است مكه حرم خداست و مدينه حرم رسول خدا و قم حرم ما اهل بيت)
ما را ببخش اگر قرآن ختم ميكنيم، اما براي خود و امواتمان، سهمي از اين قرآن خواندنها و صلوات فرستادنها و ... را به مادر مجللهات حضرت نرجس خاتون ـ سلام الله عليها ـ كه تمام سال روزه بود و شبها تا به سحر در سجده، هديه نميكنيم.
براي سلامتي تو نذر و نياز نميكنيم، قرباني نميدهيم، روزه مستحبي نميگيريم. آقا ما را ببخش روزها و شبها و هفتهها و ماهها ميگذرد، اما با تو خلوتي نكرده و درددلي نميكنيم.
گاه بعضي از ما درباره حضرتت سخن ميگويند و شما را خيمه به دوش فاطمه، صحرانشين فاطمه، صحراگرد فاطمه ... مينامند. انگار نه انگار كه تو حجت خدا در ميان مردم عالم هستي و نبايد به بيابانها پناه ببري!
آقا ما را ببخش كه معرفت ما نسبت به حضرتت آنقدر كوتاه و ساده و گاه سخيف است كه يا تو را ساكن كويرهاي ناشناخته دانستهايم و يا ساكن جزيره خضرا و مثلث برمودا و فارغ از اينكه خدا قادر است تو را در ميان جامعه بيآنكه شناخته شوي حفظ كند و كرده است، بيآنكه نياز به اقامت تو در ميان جزيرهها و كويرها باشد!
آقا از اين همه بيادبي و بيحرمتي، كمتوجهي، كمعنايتي، كماهميتي ما نسبت به خودت بر ما ببخش.
آقاي من، ما را ببخش كه بدجوري اهل كوفه شدهايم.
يا ايها العزيز، مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجات فأوف لنا الكيل و تصدق علينا، انّ الله يجزي المتصدقين.
چهارشنبه 1386/10/26
...علمدار نيامد(کیهان25/10)
وقتي حضرت وارد شريعه فرات شد؛ مي دانيد بخش وسيعي از دجله در شمال شرقي كربلا مي ريزد كه اين به نام همان آب فرات است كه آب فراواني است. عبور از اين آب براي هر كسي مقدور نيست. يك شيب ملايمي دارد در جاهاي مشخص، كه آن شيب ملايم را مي گويند: «شريعه». شرعه يعني جاي رفت و آمد و ورود.
اينجا چند صد تيرانداز حاضر بودند. عمرسعد اينها را وكيل كرده كه اينجا پاس بدهند مبادا اهل بيت«ع» از اين مقطع آب بگيرند! يك منظور ديگر هم داشت اين گماشتن تيرانداز؛ اينكه كسي هم از راه آب خودش را به حسين نرساند.
وجود مبارك قمر بني هاشم با آن شهامت و سلحشوري كه داشت، اينها را كنار زد. چون شريعه فرات، اوايلش عمقي ندارد. تا ركاب اسب كمي بالاتر را آب گرفت كه دستان مبارك حضرت به آب رسيد. اينجا وجود مباركش گفت: آخر ما آمديم درس مردانگي و فتوت و صفا و وفا بدهيم. بچه هاي حسين تشنه باشند، برادرم تشنه باشد، من خودم آب بخورم؟
خوب تشنه رفت و تشنه برگشت. وقتي از شريعه فرات بيرون آمد، بعد از گذشت يك مقداري دست راست حضرت قطع شد. حضرت علم را با دست چپ گرفت. چون علمدار اگر خداي ناكرده علم از دستش بيفتد، نشان سقوط آن لشكر است. با دست چپ گرفت؛ اينجا كه دست راست حضرت افتاد، اينجا يك جائي است كه براي او كتيبه درست كرند و زيارتگاه شد.يك قدري جلوتر رفت، بخشي از دست چپ حضرت قطع شد. آنجا هم يك زيارتگاهي و كتيبه اي و... اينجا بود كه ام البنين تعجب كرد؛ گفت: به من گفتند در كربلا پسر تو مشك را به دندان گرفت. دستان پسرم چه شد؟اينجا بود كه مشك را به دندان گرفت، با بقيه دو دست اين علم را نگه داشت.رسيد به جايي كه تير به مشك آمده و... آب دارد مي ريزد. وجود مبارك حضرت نه آبي دارد كه به خيام برساند، نه دستي دارد كه دوباره برگردد! در اين حال، حالا عمود بود، تير بود، سنگ بود؛ بالأخره آنقدر بر پيكر مطهر حضرت آسيب وارد كردند كه حضرت نتوانست تحمل كند.
اينجا بود كه سالار شهيدان، حسين بن علي بن ابيطالب«ع» را به برادر صدا زد. گفت: يا اخا! ادر ك اخا. وجود مبارك حسين بن علي بن ابيطالب«ع» وقتي كه آمد كنار بدن مطهر قمر بني هاشم، فرمود: الان ا نكسر ظهر ي و قلًّت ح يلت ي(3). الان كمرم شكست؛ چون من مي خواستم تا آخرين لحظه با شهامت بجنگيم. وقتي پرچمدار و علمدار شربت شهادت مي نوشد؛ آن جنگ، جنگ شكست خورده است.
اين بدن مطهر را نتوانست به خيام دارالحرب حمل كند. حالا مصلحت در اين بود كه قمر بني هاشم بارگاه جداگانه اي داشته باشد؛ وگرنه وقتي شب سيزدهم وجود مبارك امام زين العابدين«ع» آمد، همه شهداء را آوردند كنار بدن مطهر سالار شهيدان. زين العابدين دستور نداد بدن عباس بن علي را بياورند كنار بدن مطهر امام حسين«ع». فرمود: كاري به بدن عمويم نداشته باشيد! او بايد قبرش جدا، بارگاهش جدا، جلال و شكوهش جدا باشد.
امام سجاد«ع» دو كار ويژه در كربلا انجام داد. يكي درباره خود ابي عبدالله بود كه فرمود: بني اسد! شما دست به اين بدن مطهر نزنيد. بدن معصوم است، بدن حجت خداست؛ اين بدن با بدنهاي ديگر فرق دارد، من خودم شخصاً اين بدن را بايد دفن كنم. همين كار را نسبت به بدن مطهر قمر بني هاشم كرد.
خوب مي دانيد؛ دفن يك جنازه براي يك نفر كار آساني نيست. اگر به امام سجاد«ع» عرض مي كردند: شما تنها چگونه اين بدن را دفن مي كنيد، مي فرمود: انّ معي من يعينني. با من كساني هستند كه من را كمك مي كنند...
¤ تلفيقي از سخنراني آيت الله جوادي آملي در خطبه دوم نمازجمعه قم، 12 دي ۱۳۶۸ و حسينيه ارشاد آمل، 7 بهمن ۱۳۵۸.
سه شنبه 1386/07/10
ليله قدر (کیهان10/7)
از ائمه(ع) سؤال كردند كه علامت شب قدر چيست؟ فرمود: آن نسيم ملايم كه به شما بوزد، معلوم مي شود شب قدر را درك كرده ايد. اگر زمستان باشد،
ادامه مطلب
دوشنبه 1386/07/09
بنال جبرئيل (يادداشت روزکیهان9/7)
دوشنبه 1386/07/09
شمع می سازم برایت یا امیرالمؤمنین (ع)
عالمی از علمای نجف اشرف که اتفاقاً شاعر زبردستی هم بوده و به دو زبان فارسی و عربی هم خیلی خوب سخن می گفته، در حرم مطهر حضرت علی صلوات الله علیه نشسته بود، دید یک نفر عوام آمد جلوی ضریح مقدس و این شعر را گفت:
شمع می سازم برایت یا امیرالمؤمنین (علیه السلام)
قد این گلدسته هایت یا امیرالمؤمنین (علیه السلام)
شاعر عالم که اتفاقاً از نظر مالی هم خیلی در مضیقه بوده مشاهده کرد به محض اینکه آن مرد عوام این شعر را گفت: طرف روبروی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه ( مقابل آنجائی که ضریح مبارک با انگشت حضرت شکافته شده ) در آنجا یک قندیل بسیار گرانقیمت بود و آن هدیه یکی از پادشاهان که برای حرم آورده و نصب نموده بوند، پاره شد و پایین آمد بلافاصله
ادامه مطلب
دوشنبه 1386/07/09
زيارت عاشورا
آية الله العظمي محمد حسين اصفهاني ( مشهور به کمپاني) که صاحب آثار و تأليفات و ديوان و نيز از اساتيد محترم ما بودند از درگاه خدا خواسته بودند که لحظه آخر عمرشان زيارت عاشورا را بخوانند و بعد قبض روح بشوند.
دعاي ايشان مستجاب شد.
بعد از اتمام زيارت عاشورا از اين عالم درگذشتند.
سه شنبه 1386/06/06
پيش چشم تو(کیهان6/6)
افسانه اي است حور و پري پيش چشم تو
صورتگران چين همه انگار خوانده اند
زيباشناسي نظري پيش چشم تو
بايد به جاي نرگس و مستي بياوريم
تصويرهاي تازه تري پيش چشم تو
«زين آتش نهفته كه در سينه من است»
خورشيد شعله... نه، شرري پيش چشم تو
هر شب ز چشم تو نظري چشم داشتيم
دارد دعاي ما اثري پيش چشم تو؟
چيزي نداشتم كه كنم پيشكش، به جز
ديوان شعر مختصري پيش چشم تو...
سه شنبه 1386/04/05
تنها عملی که پذیرفته شد(سایت صالحین5/4)
چهارشنبه 1386/03/09
فاطمه (س )
على (ع ) گريست ، فاطمه (س ) از اشك هاى آن حضرت گرفته و بر چهره خود كشيده گفت : اى ابوالحسن ! اگر غمگينى در بين امت گريه كند، خداوند آن امت را مورد بخشايش خود قرار مى دهد. پسر عمويم ! تو غمگينى و محزونى و من اشك چشم تو را به صورت مى كشم تا مشمول رحمت خدا شوم .
دوشنبه 1386/03/07
دست نياز
و عزّتي و جلالى و مجدي و إرتفاعي على عَرشي!
به عزت و جلال و مجد و مقام من بر عرش قسم!
لأقطعنَّ أملَ كل مؤمِّل من النّاس في غَيرى باليَأسِ،
آرزوی هر آرزوکننده ای از مردم که به غیر از من را آرزو کند را قطعا به ناامیدی تبدیل می کنم،
و لأكسَونَه ثَوب المذلّة عند النّاس،
و بر او در نزد مردم لباس مذلت می پوشانم،
و لأ َنحينَّه من قُربي، و لأبعدنَّه من َوصلى،
و او را از قرب و وصل خودم دور می کنم،
أيؤمّل غيرى فى الشَّدائدِ و الشَّدائدُ بيَدى!
آیا در سختی ها به جز من را آرزو می کند در حالی که سختی ها به دست من است؟
و يَرجو غَيرى؟ و يَقرعُ بِالفكرِ بابَ غَيري؟
و به غیر از من امید دارد و در ذهنش درِ کسی دیگر را می زند؟
و بِيَدى مَفاتيحُ الاَبوابِ و هيَ مُغَلّقة،
در حالی که کلیدهای درها به دست من است و آن درها بسته اند،
وَ بابِى مَفتوحٌ لمَن دَعانى...
و در من بر روی هرکس که من را بخواند باز است...اصول کافی؛ جلد 2
هنگامى كه حضرت ابراهيم عليه السلام را در ميان آتش انداختند، فرشتگان مختلف نزد او آمدند و از او سؤ ال كردند: «هل لك من حاجة ؟» به همه ى آن ها گفت نيازى به شما ندارم. بعد فرمود: حَسبى مِن سُؤ الى علمُه بحَالِى: علم خدا به وضعیت من برای درخواست کردن از او کفایت می کند.(بحارالانوار؛ جلد 71)
دوشنبه 1385/11/02
اذان وصل(داستان كوتاه کیهان2/11)
یکشنبه 1385/11/01
اول عشق (کیهان1/11)
همه ماجرا اين است كه يوسف فاطمه(س) در معركه اي كه از مدينه و مكه آغاز شد و به كربلا و شام كشيد، مي دانست كه از او چه مي خواهند دشمنان و چگونه است حال و روز دوست نمايان. يوسف فاطمه مي دانست كه از او چه مي خواهند و سرانجام نه فقط پيراهنش را پاره كنند كه چون گرگان بيابان به جان نازنينش يورش برند؛ «مرگ مانند گلوبند دختران جوان، بر فرزند آدم نقش بسته. و من چقدر به ديدار گذشتگانم مشتاقم، چون مشتاقي يعقوب به يوسف. و جايي براي من برگزيده اند كه پيكرم بايد در آنجا افتد. گويا مي بينم كه بند بند مرا گرگ هاي بيابان بين نواويس و كربلا از هم جدا مي كنند. از آن روزي كه قلم قضا رقم زده، گريزي نيست. رضاي خدا رضاي ما اهل بيت است. بر بلا و آزمايش الهي صبر مي كنيم و خداي تعالي اجر صابران را به ما كرامت خواهد كرد. پاره تن رسول خدا در آن بارگاه قدس الهي از او جدا نخواهد ماند و موجب روشني چشم او خواهد بود. پس هركس در ميان ماست و حاضر است خون دلش را فدا كند و خود را براي رضاي خدا آماده نموده، پس با ما كوچ كند كه من فردا صبح عازمم ان شاءالله.»
مگر فرسنگ ها مانده تا كربلا خبر نداده بود كه «آنچه از خبرها مي گوييد بر من پوشيده نيست اما خداي تعالي در امر و فرماني كه دارد، مغلوب نمي شود. به خدا سوگند آنها مرا رها نمي كنند تا اين قلب را از سينه من بيرون بياورند و چون چنين كردند خداوند كسي را بر آنها مسلط مي كند كه خوارشان سازد تا آن جا كه از كهنه خون آلود كنيزان، بي ارزش تر و پست تر شوند» و مگر جز اين است كه روزها پيش از ماجراي عاشورا خبر داده بود «اگر پيمان خود را بشكنيد و دست از ياري من بشوييد، به جان خود سوگند، كار شگفتي نكرده ايد چرا كه همين كار را با پدر و برادر و پسرعمويم مسلم كرديد. فريب خورده كسي است كه به شما دل ببندد. پس به خود ظلم كرده و بهره خود را تباه نموديد. هر كه پيمان بشكند به ضرر خود شكسته و خداوند ما را از شما بي نياز مي كند.»
مگر امام به تعبير فرزدق، نمي دانست كه كوفيان «دلهاشان با حسين و شمشيرهاشان با يزيد است» و مگر پاسخ نداد كه «راست گفتي فرزدق. فرمان در دست خداست. اگر نزول قضاي الهي آن چيزي باشد كه دوست داريم، شكر نعمت را مي گزاريم و اگر قضا و تقدير بين ما و اميدمان حائل شد، پس كسي كه نيت او حق و باطن او تقواست، تعدي و تجاوز از حق نكرده است». شب عاشورا هم كه در بحبوحه محاصره و فشار رواني آغاز سخن كرد، چنين فرمود «بهترين ثناها را نثار خداوند مي كنم و او را بر تمام خوشي ها و ناخوشي ها مي ستايم. خدايا تو را مي ستايم كه ما را با نبوت كرامت دادي و گرامي داشتي و قرآن را به ما آموختي و در دين فقيه گردانيدي و براي ما گوش و چشم و دل نهادي و از شكرگزاران قرار دادي.» همين براي حسين مايه خرسندي تمام است كه چشم و گوش و دلي دارد كه رصد مي كنند همه چيز را و همه كس را و او را به مقام شكر و سپاس مي كشاند.
آري گوشه گوشه ماجرا از پيش براي او روشن است. اما او امام است و از خاندان كرامت. قومي برايش نامه نوشته اند كه «انه ليس علينا امام. ما را امامي نيست پس رو به جانب ما كن شايد كه خداوند به خاطر تو ما را گرد حق جمع كند.» و گروهي ديگر مداوم مي نويسند «اين عريضه اي است خدمت حسين بن علي از سوي شيعيان و فدائيانش. اي امام بزرگوار! هرچه زودتر خود را به كوفه برسان. مردم چشم به راه شمايند. آنان جز شما را به پيشوايي نمي پذيرند. پس شتاب كن، شتاب! والسلام.» دنياپرستاني چون شبث بن ربعي، حجار بن بجر، يزيدبن حارث، عروه بن قيس و عمروبن حجاج هم كه نوشته اند «باغ هاي ما سبز و خرم شده و ميوه ها رسيده است، پس اگر مي خواهي، به سوي ما بيا كه بر لشگري آماده و گوش به فرمان وارد خواهي شد.» امام اگر بخواهد از انبوه لئيمان رو گرداند، با مؤمنان و كريماني كه چون نگيني در كاهدان كوفه گمند چه كند؟ مي تواند شأن امامت را بر جا نياورد و به خاطر انبوه لئيمان، از دردانه هاي كرامت رو برگرداند؟ هرگز! چند تا مانند مسلم بن عوسجه و حبيب بن مظاهر كافي است تا فرزند پيامبر فرسنگ ها بيابان را از مدينه و مكه تا كربلا با خانمان و خاندان بكوبد. شوخي نيست! اينجا بزنگاه تاريخ بشر است. قرار است در نيمروزي بزرگ، جاده عدالت و فضيلت كوبيده شود، هرچند كه قلبي نازنين را گرگان خونخوار از سينه بيرون كشند. قرار است از اين دل، شرافت و كرامت و آزادگي و عدالت تا هميشه تاريخ پمپاژ شود. قرار است اين قلب هماره تا ابد بزند و بتپد و خون زندگي در رگ هاي حيات انسان جاري كند. خدا چنين خواسته كه خون گرم از اين رگ ها بجوشد تا هميشه تاريخ. امت- و كريمان و شايستگان آن- چندان عزيز هستند كه خدا جان گرامي دردانه هاي خلقت،-امامان- را ارزاني شان كند. در كدام قاموس، انسان خاكي، اين چنين گرامي داشته شده است؟ امت براي امام چه قدر بايد محترم باشد كه خبر شهادت فرستاده اش قيس بن مسهر را به او بدهند و از او بخواهند كه ديگر جانب كوفه حركت نكند اما پاسخ بشنوند «خداوند به شما پاداش دهد. ما با اين مردم وعده داريم كه نمي توانيم از آن منصرف شويم. اگر خداوند شر دشمن را از سر ما كوتاه فرمايد، منتي است كه بر ما نهاده و او همواره ما را مورد لطف خويش قرار مي دهد و اگر گريزي از رويارويي با دشمن نداشته باشيم، به فوز شهادت نائل خواهيم شد.»
اول تا آخر ماجرا هرگونه كه رقم بخورد، پيروزي است. مهم اين است كه حسين، شايستگان رهبري را در برابر درنده اي چون يزيد بي مقتدا نگذارد و با مثل او بيعت نكند و دامان پاك خويش به گناهي چنين بزرگ نيالايد. مهم اين است كه حسين بين ذلت و شمشير، مختار شده و چقدر ذلت از او و خاندان عزتمندش دور است. پس مي رود و مي رسد و بار مي افكند آنجا كه بارانداز كريمان و آوردگاه خونين بزرگ منشان است، آنجا كه در محاصره است و... به كربلا كه مي رسي حق است كه اشك از كرانه چشم موج زند و چون امام صادق عليه السلام زمزمه كني «بابي المستضعف الغريب. پدرم به فداي آن ستم ديده غريب باد!». كه آن حضرت از زبان سيدالشهدا عليه السلام روايت فرمود كه «انا قتيل العبره لايذكرني مؤمن الا بكي. من كشته اشكم. مؤمني مرا ياد نمي كند جز آن كه به گريه افتد.»
معركه اي سخت برپا مي شود. بلا نزديك است دلها را بگدازد و از جاي بركند. اما كساني استوارتر از پولاد مي ايستند و فرجام كار انسان را رقم مي زنند؛ سلسله جنبان آنها علمداري است كه امام صادق از او اين چنين ياد مي كند «كان عمّنا العباس نافذالبصيره و صلب الايمان. عموي ما عباس صاحب بصيرتي عميق و ايماني استوار و محكم بود» و به تعبير امام سجاد عليه السلام «خدا رحمت كند عمويم عباس بن علي را كه در پيشگاه برادر ايثار كرد و بلا را به جان خريد و خويش را فدا كرد تا اينكه دو دستش از تن جدا شد...»
مرگ پيش چشم آنها خوار مي شود چنان كه خونخواران سپاه اموي زبان به تحسين مي گشايند «با كساني جنگيديم كه دستانشان قبضه شمشير را محكم گرفته بود و همانند شيران شرزه برما حمله مي كردند. سواران قوي ما را از چپ و راست مي تاراندند، خود را به كام مرگ مي افكندند، نه امان مي پذيرفتند و نه بر مال ميلي نشان مي دادند، جز اينكه مي خواستند به مقصدشان برسند. اگر لحظه اي دست از نبرد مي كشيديم، يك نفر از لشكر بزرگ ما را باقي نمي گذاشتند...»
آنها از نسل پيروان علي(ع) بودند، از نسل عمروبن الحمق خزاعي كه به مقتداي خود از عمق جان مي فرمود «حكم تو را آن چنان مطاع و واجب مي دانم كه اگر امر كني اين كوه را با چنگم تكه تكه كنم و به اين سو بياورم و آب دريا را با آن دلو بكشم، انجام آن را بر خود لازم مي دانم.» علي آن روز او را براي ثبات و استقامت در دين دعا كرد و با غصه فرمود «يا ليت لي مئه مثلك. كاش 100 يار چون تو داشتم- و ندارم.» همچنان كه براي حسين 70 تا 100يار پاكباخته بيشتر نماند.
آري سرهاي ياران علي و فرزندش را مانند سر يحيي بن زكريا به فاجران هديه بردند اما از آن خون هاي گرم و جاري نهالي روييد كه اندكي از ميوه هاي بسيار آن، نسل پاكباخته ملت ايران در عصر خميني و خامنه اي شد و شاخه اي ديگر از آن در لبنان روئيد و شاخسار مقاومتي سر برآورد كه خار چشم صهيونيسم و استكبار شد و شاخه اي از آن در عراق رست كه زهر در كام استكبار آمريكا كرد. محاسن آيت الله سيدمحمد باقرحكيم همچون جد مظلومش به خون خضاب شد اما تاريخ فراموش نخواهد كرد روزي را كه او پاي به عراق گذاشت و در آغوش مردم جاي گرفت و از ياد نمي رود اولين اربعين پس از اشغال عراق كه ميليون ها عراقي به كربلا هجوم آوردند در حالي كه عاشقانه فرياد مي زدند و زمزمه مي كردند «ابد و الله ما ننسي حسينا. به خدا هرگز حسين را فراموش نمي كنيم.»
نهضت حسيني تازه آغاز شده و صبر و ثبات حسيني تازه به تازه موج مي افكند و ثمر مي دهد. آينده از آن ماست، از آن آنها كه صبر و ثبات و استواري و پاكبازي شعارشان است و حسين امامشان. تازه آغاز ماجراست، اگرچه يزيديان قافيه را باخته باشند، هنوز اول عشق است... هنوز هزار باده ناخورده در رگ تاك است.
یکشنبه 1385/10/03
نيكي و بدي
لئوناردو داوينچی موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد: می بايست "نيكی" را به شكل عيسی" و "بدی" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسی كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير می كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هي آرمانی اش را پيدا كند. روزی دريك مراسم همسرايی, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبی پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشي ديواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بي تقوايی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد. وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستی كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشی پيش رويش را ديد، و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عيسی بشوم! "مي توان گفت: نيكی و بدی يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگيرند." -پائولو كوئيلو
چهارشنبه 1385/09/08
پيروزي(بازتاب)1250
عشاير عراقي پيكر مطهر يك شهيد دوران دفاع مقدس را كه احتمالاً مربوط به عمليات كربلاي 5 است در كنار منطقه نهر جاسم در منطقه عمومي شلمچه عراق كشف كردند.
به گزارش فارس، اين پيكر در مرز شلمچه تحويل مقامات ايراني و سپس گروه تفحص شهدا شد.
براساس اين گزارش، اين پيكر تقريباً سالم است و اين شهيد گمنام انگشتان دست راست خود را با سمبل و علامت پيروزي در حالي كه انگشتر فيروزهاي در آن ميدرخشد، ثبت كرده است.
تاكنون پيكر تعداد زيادي از شهدا در شلمچه سالم به دست گروههاي تفحص رسيده است.
یکشنبه 1385/09/05
آيتالله تبريزي (بازتاب5/9)
چهارشنبه 1385/06/15
مرثیه حضرت سید الشهداء توسط محتشم کاشانی
او چند بیت در رثای وی گفت. شبی حضرت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را در خواب دید که فرمودند:
« تو برای فرزند خود مرثیه می گویی، اما برای فرزند من مرثیه نمی گویی؟»
می گوید: بیدار شدم ولی چون در این رشته کار نکرده بودم سررشته پیدا نکردم چگونه وارد مرثیه فرزند گرامی آن حضرت شوم.
شب دیگر در خواب مورد عتاب حضرتش گردیدم که فرمود:
چرا در مصیبت فرزندم مرثیه نگفتی؟
عرض کردم: چون تاکنون در این وادی قدم نزده ام، لهذا راه ورود برای خود پیدا نکردم. فرمود بگو:
« باز این چه شورش است که در خلق عالم ».
بیدار شدم همان مصراع را مطلع قرار دادم و آنچه که می بایست سرودم، تا رسیدم به این مصراع، که گفتم:
« هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال ».
در اینجا ماندم که چگونه این مصراع را به آخر برسانم که به مقام الوهیت جسارتی نکرده باشم. شب حضرت ولی عصر ـ ارواحنا فداه ـ را در خواب دیدم فرمودند:
چرا مرثیه خود را به اتمام نمی رسانی؟
عرض کردم: در این مصرع به بن بست رسیده ام نمی توانم رد شوم فرمود بگو:
« او در دل است هیچ دلی نیست بی ملال ».
بیدار شدم. این مصرع را ضمیمه آن مصرع نموده و بیت را به آخر رسانیدم ».
چهارشنبه 1385/06/15
توصیه حضرت به دوری از هوای نفس
« تابستان یکی از سالهای 47 یا 48 شمسی بود؛ به دهی که زادگاهم می باشد (دستجرد) رفته بودم و پیوسته می خواستم که جمال امام زمان علیه السلام را زیارت کنم و برای زیارت آقا، برنامه ای شامل دعا و نماز، اجرا نموده و در آن حال در عشقش گریه می کردم.
شبی از شبها که کسالتی هم عارضم شده بود و بنا بود ساعت 12 شب طبق دستور پزشک دارو بخورم، ساعت9/5 خوابیدم و نیّت کردم که ساعت 12 بیدار شوم و بیدار هم شدم. چراغ فانوسی که فتیله اش را پایین کشیده بودم تا در موقع حاجت از آن استفاده شود، خاموش بود.
به محض اینکه رفتم تا آن را روشن کرده و دوا را بخورم، دیدم سید جلیل القدر و با وقاری که وجودش خانه را روشن کرد، وارد اطاق شدند.
به مجرد دیدن آن جمال دل آرا، مشغول فرستادن صلوات شدم، سید آمدند تا نزدیک من و من بلندتر صلوات می فرستادم. قیافه آقا بنحوی نورانی بود که من طاقت مشاهده و ایستادن روی پاهای خود را نداشتم. زبانم یارای تکلم نداشت؛ در این حال آقا رو به من کرد و فرمود:
« هنوز اسیر نفست می باشی؟ »
من مانند کسی که برق او را گرفته باشد، مثل یخ افسرده شده، خجالت کشیدم. آقا رفت و من مشغول گریه شدم. »
دوشنبه 1385/06/06
نور حسین
دوشنبه 1385/06/06
ابوالحسن خرقانی
دوشنبه 1385/06/06
گورخر!
دوشنبه 1385/05/16
سلام مولا!
یکشنبه 1385/05/15
سرنوشت(همشهری15/5)
شنبه 1385/05/14
ولايت حضرت علي عليه السلام
چهارشنبه 1385/04/07
ياس گمشده(کیهان7/4)
امروز در آينه داغديدگي نامت، درنگ دوباره اي يافته ايم. نامي كه نو به نو مي شود، ولي تكرار نمي پذيرد. اي مادر آبها! هر بار از پي سوگ جگرسوزت، به هزار سو مي رويم، آن سان كه به دنبال مزارت دويده ايم. دويده ايم و در خويش به جستجوي تصوير لايزالت درنگ كرده ايم. با اين همه، زلال تصويرت همواره از قاب تهي دستانمان مي گريزد. اي بانوي آبي! تو كوثري، چشمه اي زاينده و جوشان. و ما چيستيم؟ همان دامي كه از اوهام خود بر خويش مي تنيم.
اي مادر اندوه! بي شك تقلاي كودكانه جانمان را تو شاهدي كه به بازيچه مي كوشيم تا از بريده هاي آنچه كه از تو حكايت كرده اند، تصويري برآريم همگون با آنچه كه پيشترها در زمانه اي بي وفا بوده اي.
اما تو خود مي داني كه ما همواره و هنوز، آخرين قطعه از تصوير تو را گم كرده ايم. آن هم در لحظه هاي شبي نامحرم كه جسم كبودت را، به غريب ترين قطعه خاك سپردند. ترا گم كرده ايم، ولي نه از آن رو كه بي نام و نشان آمده و رفته باشي، بي روزي براي تولد و يا بي مدفني براي خفتني ابدي. بلكه از آن رو كه تو همواره، پيشاپيش زمان گام برداشته اي و هميشه آن سوتر بوده اي. تو پيش از آن كه در خاطره زمين تجلي كني، پشت زمان ايستاده بودي، در ملكوتي كه خداوند به كار امتحان جوهره ات بود. جوهره اي آميخته از رنج و صبوري:
يا ممتحنه امتحنك الله الذي خلقك قبل ان يخلقك فوجدك لما امتحنك صابره » (1)
آنگاه نيز كه در زماني زميني و در مغيلان بي وفايي آدميان فرود آمدي و از جان خديجه جوانه زدي، ريحانه بهشتي بودي كه تنها مشام لطيف پدر، با عطر دلنوازت آشنا بود. هم او كه «انسيه حورايت» مي خواند و «ام ابيها». تو ام ابيهايي، ولي تنها نه از آن رو كه، در روزگار بارش سنگ جهالت و در غيبت مهرباني خديجه، به تيمار پدر نشستي؛ كه پدر هميشه يتيم تر از تو بود.
بل از آن رو كه تو «ام الائمه»، بازايش معصوميتي هر باره، بستر رويش رسالت مكرر پدر در گذر زمان بوده اي. بر گرد جان مقدس توست كه «بيت» رسالت، مي رويد و مي بالد و «بيت» از جلوه رخشان تو منور است و «اهل البيت»، اهل تواند، كه خداوند آنان را به جبرائيل امين، چنين مي شناساند: «فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها» (2)
اي ستون شكسته خانه مولا!
و ما هنوز در اين ميانه بي سمت و سو مانده ايم كه چگونه و به چه نام صدايت كنيم؟ همه نامهاي تو به بي نهايت قد مي كشند و همه انگشتهاي اشاره مابه سوي تو، بي سويند. تصوير تو در خاطره زمين، تصوير زني است غريب با دستي پينه بسته از دستاس. زني با شانه اي زخمي از تسمه مشك، كه بي هيچ شكايتي، كوچه هاي خاكي مدينه را، در پي آب، پشت سر مي گذارد. زني كه مي شويد و مي روبد و مي پزد. زني كه در يك كلام، تصويري آشنا براي همه آشنايان رنجهاي زميني است. اما دريغ كه حقيقت تو در قاب تصاويري از اين دست نمي گنجد. حيرتم از آن است كه مدينه ترا در خويش مي برد، و لي از خويش نمي رفت. تو با آخرين گامهايت سر آسمانها داشتي. مدينه نگاه مي كرد و نمي ديد. در نگاه مدينه، تفاوت تو با زنان ديگر، تنها در اين بود كه پدرت رسول خداست. و اي كاش اين حقيقت براي معنا كردنت و براي تعبير تنهايي ات، كفايت مي كرد. ...
اي داغ ماندگار! يادواره ماتمت امروز، در موج خيز دريايي به نام «چشم شيعه» برپاست.
1- زيارت حضرت فاطمه زهرا«س»
2- حديث كسا
چهارشنبه 1385/04/07
یاس کبود(کیهان7/4)
|
هنوز خيلي زود بود، اما او احساس مي كرد خيلي دير شده است... به او گفته بود از خاندان من اولين كسي هستي كه به من مي پيوندي و خيلي زود... و او با اين «مژده» كه جز او، براي همه پيام سوگ و ماتم بود، آرام گرفته بود... آن شب، شماري اندك، خورشيد را بدرقه مي كردند... خورشيد و شب!... هيچكس به ياد ندارد اين دو را با هم ديده باشد، تاريخ هم... سه ماه و پنج روز پيش، پدر چيزي گفته و او گريسته بود و بعد سخن ديگري گفته و او تبسم كرده بود... راستي پدر چه گفته بود؟... مي گويند، خبر جدايي از پدر بود كه غم بر دل فاطمه (س) نشانده و او گريسته بود... و خبر پيوستن كم فاصله به او بود كه تبسم بر لب زهرا (س) نشانده بود... ولي اين هر دو خبر براي علي (ع) غم انگيز بود، براي حسن، حسين، زينب، ام كلثوم... سلمان، مقداد، ابوذر... و همه فاطمه دوستان، از آن شب تا امشب و تا هميشه تاريخ... |
شنبه 1385/03/20
یاس کبود(همشهری جوان)
یکشنبه 1385/02/31
درد بی دردی!(همشهری31/2)تیتر1011!
یکشنبه 1385/02/24
شهر کوران(همشهری ماه)
شنبه 1385/02/23
حضرت معصومه
چهارشنبه 1385/02/20
عشق(همشهری20/2)
دوشنبه 1385/02/18
پيغام
چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود
هر چه ياد و يادگارم بود
ريخته ست
چون درختي در زمستانم
بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود
ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كوري
در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست ؟
ديگر آيا زخمه هاي هيچ پيرايش
با اميد روزهاي سبز آينده
خواهدم اين سوي و آن سو خست ؟
چون درختي اندر اقصاي زمستانم
ريخته ديري ست
هر چه بودم ياد و بودم
. . .
مهدی اخوان ثالث
دوشنبه 1385/02/18
2جور مادر(همشهری18/2)988/360
دوشنبه 1385/02/18
آتش در سرزمين وداع(کیهان18/2)
یکشنبه 1385/01/20
زن نمونه(همشهری20/1)
دوشنبه 1385/01/14
آسایش(همشهری14/1/85)
یکشنبه 1384/11/23
تلنگر(اعتماد23/11)
خداوند فرشتهيي دارد كه هنگام نماز بانگ ميزند: آدميزادگان برخيزيد و آتشهايي را كه برخويشتن افروختهايد به نماز خاموش كنيد. و فرمود: از گناهان بزرگ اين است كه مال ديگري را بدون حق تصرف كنند. و فرمود: يكي از اقسام اسراف اين است كه هرچه ميخواهي بخوري. هم او گفت: از لوازم ايمان است كه براي خشنودي كسان، خدا را خشمگين نسازي و بر نعمتي كه خدا داده كسي را سپاس نگزاري و براي آنچه خدا نداده كسي را مذمت نكني كه روزي به آز حريصان فزوني نگيرد و به تنفر كسان نقصان نپذيرد. و فرمود: همانا اين دين محكم است، پس به ملايمت در آن پيش رويد.
و فرمود: هلاك پيشينيان شما از آنجا بود كه دزد معتبر را رها ميكردند و دزد ضعيف را مجازات ميدادند.
سه شنبه 1384/11/18
حسین قتیل العبرات
جمعه 1384/11/07
گناه (همشهری7/11)
حضرت امام جعفر صادق عليه السلام
دوشنبه 1384/10/26
کلام معصوم(همشهری26دی)
هر کس که مشتاق بهشت باشد به سوی خيرات بشتابد، و آن که از دوزخ بيم دارد از شهوات بپرهيزد، و هر که در انتظار مرگ باشد لذتها را ترک گويد، و آن که در دنيا زهد ورزد مصيبتها بر او آسان گردد.
یکشنبه 1384/10/25
خجالت(داستانک همشهری25/10)
آن شب قرار بود كه با مادر و خواهرم به خواستگاري يكي از خانم هاي همكارم برويم.
با يك سبد گل بزرگ به آنجا رفتيم. تمام مدتي كه آنجا بوديم از خجالت سرم را بالا نياوردم .پدر آن خانواده با ديدن من سرش را به حالت تاسف تكان داد، درست به همان شكلي كه در اتوبوس انجام داده بود.
رضا رشيدي
دوشنبه 1384/10/19
عرفه را دریابیم
پنجشنبه 1384/10/15
حرف دلی بسیار بسیار عالی از علیرضا قزوه
مولاي من!
خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
ميشد كه پنجاه سال حاكم باشي
ميشد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچههاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابنملجم» و «قطام» داد.
ميشد هر سال
به هند و پارس
به چين و ماچين دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا كند
چيزي شبيه همين ضيافتهاي شام
در تالارهاي آينه و مرمر
و پشت درهاي بسته
ميشد حسين و حسن را با خود همراه كرد
يكي مشاور اعظم
يكي وزير خزانهداري كل
ميشد كاري كرد
كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهدهدار باشد
يا كارهاي كه زهر نريزد
يا نه
حكومت ايران هم ميشد كه سهم حسن باشد
حكومت عراق، سهم حسين
حتي عقيل را ميشد سه چهار سالي
با حقوق ارزي آن روز
به اندلس فرستاد ....
ادامه مطلب
چهارشنبه 1384/10/14
بنده حق(همشهری13دی)
چون قدم در محراب نهاد، شيطان گفت: اي مرد شرم نداري كه چنين كار كني و آنگه به حضرت جلال حق حاضر آيي؟ خواست كه او را از رحمت نوميد كند. ندايي شنيد كه: اي بنده تو آن مني و من آن توام.
روح الارواح في شرح اسماءالملك المفتاح
اثر شهاب الدين سمعاني
یکشنبه 1384/10/04
بهارستان(همشهری4دی)
گلستان _ شيخ مصلح الدين سعدي
دوشنبه 1384/09/28
فرعون(همشهری28/9)
فرعون گفت: نه. ابليس به لطايف سحر،آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت. فرعون تعجب كرد و گفت: اينت استاد مردي كه تويي! ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت، دعوي خدايي چگونه مي كني؟!
* گزيده جوامع الحكايات نوشته: سديدالدين محمد عوفي
شنبه 1384/09/26
کیفر(همشهری 24/9)
جامع السعادات ج ۳ / ص ۴۸
شنبه 1384/09/26
شعر
رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود زين آمدن و بودن و رفتن مقصود
چهارشنبه 1384/09/23
تواضع امام رئوف(بازتاب23/9)
چهارشنبه 1384/09/23
رضاي رضوان(همشهری23/9)
ادامه مطلب
یکشنبه 1384/09/13
فرياد مي زنم دست مرا بگير(همشهری13/9)
|
... بانو، سلام!
اين گوشه در پناه سكوتي كه هست و نيست
در سايه سخاوت لبريز
در ابتداي كوچه پاييز
برگي به آرزوي بهاري نشسته است...
آري شكسته است...
... رگ- برگ هاي ترد مرا، باد، بي امان
يا دست آرزو به خيالي سپرده ام...
... يا آن كه مرده ام...
ادامه مطلب
شنبه 1384/09/12
امين بر آداب ظاهر(بهارستان همشهری12/9)
عوارف المعارف، تأليف شيخ شهاب الدين سهروردي
ترجمه ابومنصور بن عبد المؤمن اصفهاني (قرن هفتم)
به اهتمام قاسم انصاري ص ۲۲/انتشارات علمي و فرهنگي
شنبه 1384/07/09
خاطره ای از جناب شیخ جعفر مجتهدی
و سپس از قطار پیاده میشوند و سریعاً به مدرسهای در سبزوار میروند و به مدیر مدرسه میگویند: من میخواهم برای بچهها سخنرانی كنم
مدیر میگوید: شما چه كسی هستید و از طرف چه كسی آمدهاید كه میخواهید سخنرانی كنید. وانگهی اكنون بچهها در كلاسها مشغول درس میباشند و موقع سخنرانی نیست.آقای مجتهدی مجدداً میگویند :چارهای نیست جز اینكه همین الآن سخنرانی كنم
و به هر ترتیب كه بوده مدیر مدرسه را راضی میكنند. بالاخره زنگ مدرسه زده میشود تا بچهها برای انجام سخنرانی به حیاط مدرسه بیایند هنگامی كه تمام بچهها به حیاط مدرسه میآیند آقا شروع به سخنرانی مینمایند، به مجرد اینكه میگویند بسم الله الرحمن الرحیم
یك مرتبه تمام چند طبقه مدرسه فرو میریزد و به تپهای خاك تبدیل میشود! آنگاه آقا میفرمایند: والسلام علیكم و رحمت الله و بركاته
و در حالی كه همه پرسنل و دانش آموزان مدرسه در جنجال و آشوب بسر میبردند آنجا را ترك میكنند و بدین گونه جان چند صد نفر را از اتفاقی كه میخواسته رخ بدهد نجات میدهند.

