تبليغاتX
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...

سه شنبه 1388/07/14

مالکیت

دو کس بر سر زمينی نزاع می کردند، هر يک می گفت زمين از آن من است.

نزد عيسی رفتند، عيسی گفت زمين چيز ديگر می گويد؛ گفتند چه؟

گفت می گويد اين هر دو از آن منند!

نوشته شده توسط در 11:47 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/07/14

پند (کیهان7/14)

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم كه كامروا شوي.
اول اينكه سعي كن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اينكه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي.
و سوم اينكه در بهترين كاخ ها و خانه هاي جهان زندگي كني.
پسر لقمان گفت اي پدر! ما يك خانواده بسيار فقير هستيم چطور مي توانم اين كارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر كمي دير تر و كمتر غذا بخوري هر غذايي كه مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر كار كني و كمي ديرتر بخوابي در هر جا كه خوابيده اي احساس مي كني بهترين خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستي كني و در قلب آنها جاي گيري، آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.
نوشته شده توسط در 10:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/06/15

عبادت

پیامبر پرسیدند: در میان شما چه کسی در تمام عمر روزه است و همیشه شب تا صبح عبادت می‌کند و هر روز یک بار قرآن می‌خواند؟

سلمان فارسی پاسخ داد: یا رسول ا... من.

یکی از حاضران با ناراحتی بلند شد و گفت: یا رسول‌ا... سلمان یک نفر ایرانی است و می‌خواهد بر ما قریش افتخار کند. من خودم دیده‌ام که سلمان خیلی از روز‌ها غذا می‌خورده و روزه نیست و خیلی از شب‌ها می‌خوابد و خیلی از روزها اصلا قرآن نمی‌خواند!

رسول خدا(ص) فرمود: سلمان مانند لقمان حکیم است. درباره او چه فکر می‌کنی؟! از خود او بپرس تا جوابت را بدهد.

مرد اعتراض خود را به سلمان تکرار کرد.

سلمان چنین پاسخ داد: آن‌طور که تو گمان بردی نیست. من در هر ماه سه روز روزه می‌گیرم و قرآن کریم می‌فرماید: هرکسی کارنیکی انجام دهد، ده برابر به او پاداش می‌دهیم. (انعام، 160)

من از حبیبم رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس شب با وضو بخوابد مانند کسی است که تا صبح عبادت کرده و من همیشه با وضو می‌خوابم.

و همچنین آن حضرت فرموده هرکس سوره توحید را سه بار بخواند، مانند کسی است که تمام قرآن را خوانده و من هر روز سه بار این سوره را می‌خوانم.

مرد معترض چنان شرمنده شد که گویی سنگی بلعیده است! بلند شد و ساکت از مجلس بیرون رفت.                                                                      معانی الاخبار، ص234

نوشته شده توسط در 10:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/05/31

ماه پنهان

عليرضا قزوه، شاعر آييني، در استقبال از ماه مبارك رمضان غزلي تازه سروده است.

السلام اي ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو مي‌گرديم و تو دنبال ما

ماه پيدا، ماه پنهان، ماه روشن، ماه محو
رؤيت اين ماه يعني نامه اعمال ما

خاصه اين شب‌ها كه ابر و باد و باران با من است
خاصه اين شبها كه تعريفي ندارد حال ما

كاش در تقدير ما باشد همه شب‌هاي قدر
كاش حوّل حالنايي‌تر شود اعمال ما

ما به استقبال ماه از خويش تا بيرون زديم
ماه با پاي خودش آمد به استقبال ما

گوشه چشمي به ما بنماي اي ابروهلال
تا همه خورشيد گردد روزي امسال ما
نوشته شده توسط در 1:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/05/05

عباس(کیهان5/5)

آمد آنكه آب تا ابد آبرويش را مديون اوست و آفتاب تا قيامت شرمگين ادبش... و اينگونه شعبان خود را به قمر بني هاشم رساند...
در گلستان ادب، عطر گل ياس يكي است
قمر هاشميان در همه ي ناس يكي است
سير كردم عدد ابجد و ديدم به حساب
نام زيباي اباصالح و عباس يكي است
نوشته شده توسط در 9:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/02/28

سلوک باران (ایران2/28)

محمدرضا رنجبر
دختر بچه‌ها گاهي چادر يا مانتوي مادر را مي‌پوشند، اما هنوز دو قدم برنداشته، محكم به زمين مي‌خورند، چرا؟ چون جامه مادر براي بچه بسيار بزرگ است.
حال، كبريايي و بزرگي جامه‌اي است بزرگ كه تنها به خداوند مي‌آيد، همچنان كه خود فرمود: الكبرياء ردائي، بزرگي، جامه من است.
البته آنچه به ما مي‌آيد، جامه كوچكي و عجز و نياز است.
از وي همه مستي و غرور است و تكبر
وز ما همه بيچارگي و عجز و نياز است

نوشته شده توسط در 8:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/12/28

باران

از ميان كسانى كه براى دعاى باران به تپه مى روند، تنها كسانى كه با خود چتر به همراه مى برند به كارشان ايمان دارند.
آنتوان چخوف
نوشته شده توسط در 10:31 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/12/07

کریم اهل بیت(تابناک)

سخاوت از جمله صفاتي است که هر کسي نمي‌تواند به آن متخلق شود؛ چرا که دل کندن از مال دنيا سخت و دشوار است؛ و تنها کساني مي‌توانند از مال دنيا بگذرند که به دنيا دلبستگي نداشته باشند. آن زمان است که فرد همه را در مال خود شريک دانسته و حتي از شراکت پا فراتر نهاده و به قدر رفع نياز براي خود صرف کرده و مابقي را در بين نيازمندان بذل مي‌نمايد.

اهل بيت عليهم السلام کمال اين صفت را دارا بوده و در بذل کرم به جايي رسيده بودند که درخواست هيچ نيازمندي را بي‌پاسخ نمي‌گذارده و حتي گرسنگي و شدائد را تحمل کرده و حق خود را به نيازمندان بذل مي‌نمودند. حضرت علي عليه السلام، به عنوان پدر ائمه عليهم السلام و خانواده محترم ايشان، حد کرم و سخاوت را به درجه‌اي رسانيدند که در مقامشان سوره دهر نازل گرديد. سخاوت امام حسن عليه السلام نيز به عنوان فرزند بزرگ اين خانواده عزيز، زبانزد خاص و عام است تا بدانجا که به کريم اهل بيت معروف گرديده است. در اين مقاله قصد داريم گزيده‌اي از کرم اين امام همام را ارائه دهيم.

در حديثي آمده كه امام حسن (ع) هيچ‏ گاه سائلي را رد نكرد و در برابر درخواست او «نه» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ ‏گاه سائلي را رد نمي‏كنيد؟ پاسخ داد: من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلي را رد كنم، و خداوند مرا به عادتي معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاي خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شده‏ام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.

امام حسن عليه السلام به دنبال اين گفتار اين دو بيت شعر را نيز انشا فرمودند:
«اذا ما اتاني سائل قلت مرحبا بمن فضله فرض علي معجل
و من فضله فضل علي كل فاضل و افضل ايام الفتي حين يسئل» (1)
«هنگامي كه سائلي نزد من آيد به او گويم: خوش آمدي اي كسي كه فضيلت او بر من فرضي است عاجل. و كسي كه فضيلت او برتر است بر هر فاضل، و بهترين روزهاي جوانمرد روزي است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزي درخواست شود.»

«ابن كثير» از علماي اهل تسنن در «البداية والنهاية» روايت كرده كه امام (ع) غلام سياهي را ديد كه گرد ناني پيش روي خود نهاده و خودش لقمه‏اي از آن مي‏خورد و لقمه ديگري را به سگي كه آنجا بود مي‏دهد. امام (ع) كه آن منظره را ديد به او فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد: من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!
امام (ع) به او فرمود: از جاي خود برنخيز تا من بيايم! سپس به نزد مولاي آن غلام رفت و او را با آن باغي كه در آن زندگي مي‏كرد از وي خريداري كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد!(2)

نامه پر بركت
«ابراهيم بيهقي»، يكي از دانشمندان اهل سنت، در كتاب «المحاسن و المساوي» (3) روايت كرده كه مردي نزد امام حسن (ع) آمده و اظهار نيازي كرد، امام (ع) به او فرمود: برو و حاجت خود را در نامه‏اي بنويس و براي ما بفرست ما حاجتت را برمي‏آوريم! آن مرد رفت و حاجت خود را در نامه‏اي نوشته براي امام (ع) ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را که خواسته بود به او عنايت فرمود. شخصي كه در آنجا نشسته بود عرض كرد: براستي چه پر بركت بود اين نامه براي اين مرد اي پسر رسول خدا!

امام (ع) فرمود: بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر نمي‌داني كه بخشش و خير واقعي، آن است كه بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست بدهي، آن را در برابر آبرويش پرداخته‏اي!

شاخه ‏گل پر بركت
«زمخشري» در كتاب «ربيع الابرار» از «انس بن مالك» روايت كرده كه گويد: من در خدمت حسن بن علي(ع) بودم كه كنيزكي بيامد و شاخه گلي را به آن حضرت هديه كرد. حسن بن علي عليه السلام فرمود: تو در راه خدا آزادي! من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكي شاخه گل بي‏ارزشي به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردي؟ در پاسخ فرمود: اينگونه خداي تعالي ما را ادب كرده كه فرمود: وقتي تحيتي به شما دادند، تحيتي بهتر دهيد و بهتر از آن آزادي اوست.

دفع دشمني خطرناك
از كتاب «العدد» روايت شده كه گفته‏اند مردي در حضور امام حسن (ع) ايستاده و گفت: اي فرزند اميرمؤمنان سوگند به آن كه اين نعمت را به تو داده كه واسطه‏اي براي آن قرار نداده، بلكه از روي انعامي كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيري كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!

امام (ع) كه تكيه داده بود، برخاست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟ عرض كرد: فقر و نداري! امام (ع) سر خود را به زير انداخت و لختي فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود : هر چه موجودي داري حاضر كن! خدمتكار رفت و پنج هزار درهم آورد. امام (ع) فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وي فرمود: به حق همين سوگندهايي كه مرا بدانها سوگند دادي كه هرگاه اين دشمنت براي زورگويي نزد تو آمد حتماً براي گرفتن حق خود نزد من بيا.

دو نمونه از بزرگواري‏هاي امام(ع)
«محمد بن يوسف زرندي»، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب «نظم درر السمطين» روايت كرده كه مردي نامه‏اي به دست امام حسن(ع) داد كه ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 11:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/10/16

روضه حضرت قاسم(ع)( يادداشت روز روزنامه‌ي كيهان10/16)

 آن روز که سراسيمه به تهران آمد 13 ساله بود. نوجوان کم سن و سال اردبيلي. به پدر و مادرش گفته بود کار مهمي پيش آمده که بايد به تهران برود، اما نگفته بود چه کاري؟ وقتي با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بي درنگ راهي تهران شد. شنيده بود که بايد به خيابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان رياست جمهوري شد. مي گفت بايد حتماً رئيس جمهور را ببيند. کار آساني نبود. با پادرمياني اين و آن بيرون ساختمان رياست جمهوري منتظر ماند. آن روزها، آقا رئيس جمهور بود، حضرت آيت الله العظمي خامنه اي... وقتي آقا براي رفتن به مراسمي از ساختمان بيرون آمد، مرحمت بالازاده، خودش را به او رساند، تلاش محافظان نتيجه اي نداشت، چون آقا به اشاره اجازه داده بود. مرحمت 13 ساله، با لهجه شيرين آذري و شايد هم به زبان آذري گفت؛ آقا! يک خواهش داشتم، آقا با مهرباني حالش را پرسيد و نامش را و بعد؛ خب! چه خواهشي پسرم؟ مرحمت که هيجان زده بود، آب دهانش را قورت داد، نفس عميقي کشيد و گفت؛ آقا! خواهش مي کنم به آقايان روحاني و مداحان دستور بدهيد که ديگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! آقا- شايد با تعجب- پرسيد؛ چرا فرزندم؟ و مرحمت که حالا ديگر بغضش ترکيده بود و هق هق گريه امانش نمي داد، با کلماتي بريده بريده گفت؛ آقا! حضرت قاسم(ع) هم مثل من 13 ساله بود که امام حسين(ع) به او اجازه ميدان داد، ولي فرمانده سپاه اردبيل اجازه نمي دهد به جبهه بروم. مي گويد 13 ساله ها را نمي فرستيم....
مرحمت 13 ساله به اردبيل بازگشت، اما برخلاف ديروز که از اردبيل به تهران مي آمد، دلگرفته و غمزده نبود از خوشحالي در پوست نمي گنجيد، دلش براي اين که زودتر برسد، پر مي کشيد. کاش اتوبوس هم پر داشت، مثل هواپيما...
مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا وارد تيپ عاشورا شد - چه نام بامسمايي- شجاعت و درايت را با هم داشت و همه در حيرت که اين همه در يک نوجوان 13 ساله چگونه جمع شده است. بر و بچه هاي تيپ عاشورا  چهره مهربان و جدي مرحمت را از ياد نمي برند، بيشتر اوقات کنار فرمانده خود شهيد مهدي باکري ديده مي شد. روز 21 اسفند 1363 در عمليات بدر در جزيره مجنون شهيد شد. آقا مهدي باکري هم در همان عمليات به شهادت رسيد و...

نوشته شده توسط در 9:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/07/17

دلنوشته ای برای آن حریم افلاکی(تابناک7/17)

حامد علي اكبرزاده، از بينندگان «تابناك»، در پيامي آورده است: غريبانه بايد گريست براي مظلوميتي كه در تاريخ رسوب و گلوي عاشقان را لبريز از بغض غربت كرده است. هرچند ظلم و ستم بر بدن‌ها و اجساد شما اسطوره‌هاي پاكي نيز تعدي بر بيوتي جسماني است كه خداوند اراده كرده است، نام و آوازه‌اش از مجراي آن در جهان طنين‌انداز شود و به واقع ظلم بر خداست، اما دشمنتان با تخريب حريم مدفن مقدس جسم دنيايي شما، تنها بر خاندان تقدس و پاكي ظلم روا نداشته، بلكه بر پيشاني حقيقت مهر مظلوميت كوبيده است.

خاك بقيع، سرمه چشمان شيفتگان حقيقت است؛ هرچند در خود بنايي و مناره‌اي و گنبدي جاي نداده و طوطياي ديدگان جوياي معرفت است و هرچند بوي غربتش حلقوم پر از درد را مي‌فشارد. دشمنتان ندانست و نمي‌خواست بداند كه معارف و محبت شما از جنس سنگ و چوب نيست كه با شكستن و سوزاندن نابود شود و نديد كه چگونه ريزش مناره‌ها، نام‌هاي زيبايتان را پرآوازه‌تر كرد و هر چه اين اسماء احسناي الهي پرآوازه‌تر، كام دوستانتان شيرين‌تر، چرا كه خود به ما آموختيد بگوييم: «فما احلي اسمائكم».

آنان‌كه قبور ائمه هدايت و رستگاري را ويران كردند، پيش از همه چيز، راه‌هاي منتهي به سرزمين معرفت را از بين بردند و جهالتشان را در اعماق قلب‌هاي تاريكشان، آنجا كه نور راه نمي‌يابد، موميايي كردند، تا جهلشان بماند و بماند و بماند.

آنكه بي‌حرمتي كرد، ندانست كه تيشه بر ريشه خود مي‌زند و نتوانست باور كند كه ريشه شجره طيبه، عندالله ثابت است و هرگز نمي‌خشكد و شاخسارش هر روز بيش از پيش شكوفا مي‌شود و ميوه‌هاي شيرين و حياتبخش ايمان را به بار مي‌نشاند. دشمنتان بنياد خود كند، چرا كه نمي‌دانست شما بر او حتي از پدر و مادر نيز مهربانتريد و پرده عصمت خود دريد، زيرا درنمي‌يافت كه آبرو و عصمت از شما سرچشمه مي‌گيرد.

درد بزرگ شما نيكان و مناديان حقيقت، جهالت و واپسماندگي بشر از معرفت و نور بود و آنان كه اراده كردند، نور الهي را خاموش كنند، آيا ندانستند كه قرآن به ذلت و شكستشان وعده داده است.
مظلوميت شما چشم افق را پر مي‌كند، چرا كه ائمه كفر هنوز امت محمد (ص) را فريب مي‌دهند و ستاره‌هاي آسمان هدايت و انسانيت پس از قرن‌ها مهجورند و غريب... .

غربت واژه غريبي است براي توصيف اين همه تنهايي، اين همه مظلوميت، اين همه ... و هتك حرمت واژه عجيبي است در برابر آن همه ظلم، آن همه ناسپاسي، آن همه جهالت، آن همه... .
چشم‌هاي ما براي از بين رفتن خشت و گل و سنگ و آهن اين همه باراني نمي‌شود، ديدگان ما مي‌بارند از آن روي كه فرصت‌هاي خداوند براي اصلاح و تعالي بشريت پيوسته از بين مي‌رود و حقيقت، با وسوسه‌هاي شيطاني باز هم در پس پرده غفلت، زير لاله‌هاي نفسانيت بشر و جرم‌هاي سياه دل آدميزاد پنهان مي‌ماند.

غربت يعني انسان نيازمند هدايت با تمام وجود به ائمه هدي (ع) كينه بورزد، غربت يعني تمام سال‌هاي حيات دنيوي حسن بن علي (ع) علي بن حسين (ع)، محمدبن علي (ع) و جعفربن محمد (ع)، غربت يعني يك عمر مجاهدت براي هدايت و سعادت بشريت جاهل و در آخر جنازه بهشتي خود را نشانه تيرهاي شيطاني جهل و كينه و دشمني ديدن، يعني زهر تلخ از جام جاهلان متنسك نوشيدن، يعني سبط اكبر پيامبر (ص)، يعني محتبي (ع).

غربت يعني دعا و سجده بر درگاه ربوبي براي سعادت مردم و در آخر اسير انديشه‌هاي ناپاك همين مردم شدن، غربت يعني گريختن از اقيانوس‌هاي علم و معرفت و دانايي و جراحتي عميق در جهان محور عالم بر جاي نهادن. غربت يعني قرن‌ها كينه، جهل، ناداني، غربت يعني دلبستگي به اين عالم خاكي، چهار مزار خاكي، غربت يعني بقيع و...

امروز اين غربت، اين مظلوميت از پس قرن‌ها به اين نقطه از تاريخ رسيده است و انسان غافل و محبوس دنياي تاريك هواهاي نفساني همچنان در پي گسترش ابعاد اين ظلم تاريخي است.
اي كاش مي‌شد كاري كرد؛ اي كاش مي‌‌شد اين غربت را به تاريخ سپرد و جهالت را ريشه‌كن كرد؛ اي كاش مي‌شد به تاريكي‌ها و ظلمات و خودخواهي و عصيان، نور الهي تاباند؛ اي كاش مي‌شد اين آفتاب پشت ابرهاي سياه غفلت را به دل‌هاي فرزندان آدم نشان داد؛ اي كاش مي‌شد بقيع را دوباره و بهتر از هميشه آباد كرد و اي كاش مي‌شد از اين همه غربت اهل بيت (ع) اندكي كاست...
نوشته شده توسط در 12:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/06/26

تنها عملی که پذیرفته شد)(سایت salehin.com)

« شبی یکی از علما را در خواب دیدند که مقام خوبی دارد. گفتند: خوش به حالتان، گفت: همه ی آن اعمالی که فکر می کنید رد شده است.

فقط یک کار من مورد قبول واقع شده و آن این است که یک روز، قلم را در دوات زده بودم و فکر می کردم که چه چیزی بنویسم. یک مگس روی نوک قلم نشست و من هم قلم را تکان ندادم و گفتم که این مگس هم یک مکی بزند(مرکب های قدیم از موادی بود که مگس ها تمایل به خوردن آن داشتند.)این مقام به خاطر این است چون برای خدا انجام دادم.»

نوشته شده توسط در 11:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/06/17

رمضان جشن است(تابناک6/17)

ما آدم‌های خاکستری و عادی، ماه مبارك رمضان را معمولاً با گرسنگي و تشنگي مي‌شناسيم؛ علامتش هم اين كه مقياس «سخت بودن» يا «راحت بودنِ» رمضانمان به دراز بودن و كوتاه بودن روزهايمان است، و گرما و سرمايش.
كساني كه قدري كلاس بالاتري دارند ـ بالاتر از ما آدم‌هاي معمولي و متعارف ـ علاوه بر گرسنگي و تشنگي، رمضان را با محدوديت‌هايي مي‌شناسند كه بر دست و پا  و احياناً گوش و زبانشان مي‌زنند. پس آنها هم «رمضان سخت» و «رمضان راحت» دارند؛ به ميزان مصيبت‌هايي كه براي چشم بستن بر «ديدني‌هاي ويژه» كشيده‌اند و هزينه‌هايي كه براي فرار از مجلس غيبت پرداخته‌اند.
اما براي كساني كه «رمضان» را «قدر» مي‌شناسند، اين ماه يك جشن بزرگ است. پس گرسنگي و تشنگي آن، و مراقبه‌هاي مخصوص آن، نه برایشان سخت است و نه طولاني، و نه مانع شاد شدن و شاد بودن و شادي كردن... .

رمضان، ماه «جشن» است؛ جشن بزرگ عبادت و بندگي و جشن باشکوه شور و شيدايي؛ جشني نه از جنس شكلات و شيريني و نه از روي لهو و لودگي كه از سر اخلاص و اراده و از نوع گرسنگي و لب‌تشنگي.

و چرا جشن نباشد؛ وقتي خداوند در اين ماه نگاهي دوباره و از سر شوق به زمين مي‌اندازد و ملايكه‌اش، شيطان اين دشمنِ خونی انسان را در بند و زنجير مي‌كنند و درهاي آسمان ـ برخلاف ماه‌هاي ديگر ـ در تمام شبانه روز باز است...

و چرا جشن نباشد؛ وقتی که قرآن در آن رنگ و بويي ديگر دارد، مثل شكوفه‌هایي لطيف، كه در بهارشان به روي زمين و زمان لبخند مي‌زنند... .
 
و چرا جشن نباشد؛ وقتی که شب قدر در آن است كه شب نزول قرآن است  و شب تنزّل فرشتگان است  و شب بيعت دوباره با امام (ع) است  و شبِ نگاه به آسمان است و بهانه ما براي جشن گرفتن و شادي كردن همين بس كه با احياي اين شب، به اندازه هزار ماه عبادت خدا را كرده‌ايم... .

و چرا جشن نباشد؛ وقتی که معده‌هاي خالي و لب‌هاي تشنه برخي از ما بهتران ـ دست‌كم براي چند روزي از سال ـ آنها را به ياد گرسنگي فقيران و يتيمان و بيوه‌زنان مي‌اندازد... .

و چرا جشن نباشد؛ وقتی که گناهانمان مثل برگ پاييزي مي‌ريزد؛ اگر روزه‌دار واقعي باشيم... .
و چرا جشن نباشد؛ وقتی که خدا نه تنها بهشت و بزمش را  كه «خودش» را به روزه‌دار هدیه مي‌کند... .
 
***      ***      ***
و رمضان اگر جشن نبود، حلولش را به يكديگر تبريك نمي‌گفتيم و در گرامي‌داشتش به خانه‌هاي يكديگر ميهماني نمي‌رفتيم.
خدايا! به خاطر اين ماه، به خاطر اين جشن، به خاطر قرآن، به خاطر پيامبران و امامان، به خاطر چشاندن مزه فقر و حرمان، به خاطر شب قدرت و به خاطر «خودت»، از تو متشكريم.
نوشته شده توسط در 12:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/04/25

سلامي متفاوت به محضر حضرت‌علي(ع)(تابناک4/25)

سلام بر کفش هاي کهنه ات که مايه کرامت شيعه اند.

سلام بر عباي پر وصله ات که سبب شرافت شيعه اند.

سلام بر دست هاي پينه بسته ات که بوسه گاه ملائک مقرّب خداست......
سلام بر بازوان تنومند ت وقتي خيبر را از جاي برکندي.


سلام بر تو وقتي که در حلقه کوچک دستان کودکي يتيم جاي مي گرفتي !
سلام بر دستان يداللّهي ات وقتي در خندق،" عمر بن عبدود" را به خاک افکندي و بر سينه او نشستي .

سلام بر تو وقتي براي دلخوشي طفلي بي سرپرست ،مرکب او شدي و او را بر دوش خود نشاندي !

سلام بر تو وقتي در "ليلة المبيت" در بستر محمد(ص) خوابيدي و به استقبال مرگ رفتي و مرگ از ابهت تو گريخت.

سلام بر تو وقتي ريسمان به گردن به مسجدت مي بردند و تو براي رضاي خدا خاموش بودي!
سلام بر تو وقتي از هيبت ذواالفقارت دشمنان دونت برهنه شدند تا در پناه سپر حيا يت حياتشان محفوظ بماند.

سلام بر تو وقتي همسرت را پيش چشمانت سيلي زدند و ذوالفقارت براي حفظ دين محمد(ص) در غلاف بود !

سلام بر تو وقتي در مشرق دستان پيامبر خدا در غدير بوسعت عالم طلوع کردي
سلام بر تو وقتي استخوان در گلو و خار در چشم يک ربع قرن آفتا ب خانه ات بودي !

سلام بر تو وقتي اوّلين گرويده به دين محمد (ص) بودي
سلام بر تو وقتي چهارمين خليفه بعد از محمد(ص) شدي !

سلام بر تو وقتي چشم فتنه را در آوردي در حاليکه هيچ کس ديگري قادر بر آن نبود
سلام بر تو وقتي در کوچه هاي کوفه توشه نان و خرما بر دوش طعام درماندگان را شبانه قسمت مي کردي !

سلام بر تو وقتي داماد رسول خدا شدي
سلام بر تو وقتي نگين انگشتري حضرت خاتم (ص) را شبانه در خاک تيره پوشاندي !

سلام بر تو وقتي که جهان اسلام در چمبره حکومت عدالت پرورت بود
سلام بر تو و قتي در دادگاه اسلامي کنار مرد مسيحي نشستي و قاضي رأي بر ضد ّ تو داد وتو بي هيچ مقاومتي به حکم او تن در دادي !

سلام بر تو وقتي خزانه دار اموال جهان اسلام بودي
سلام بر تو وقتي که آهن گداخته در دست برادر نيازمند ت عقيل گذاشتي تا بسوي بيت المال دراز نشود !

سلام بر تو وقتي که مشعل عدالت را بر افروختي
سلام بر تو وقتي شمع بيت المال را خاموش کردي !

سلام بر آه

سلا بر چاه

سلام بر نان جو

سلام بر نمک

سلام بر فدک........

يا مجمع الاضداد

سلام بر تو روزي که در کعبه، زاده شدي و روزي که در محراب، زندگي فاني را وداع گفتي و روزي که "قسيم النّار والجنة" خواهي بود.

از مکه نسيمي به سماوات وزيده است

از کعبه خمي مي به خرابات رسيده است

مقصود دعا روح مناجات رسيده است

از عرش خدا عين عبارات رسيده است

جز دست علي کيست نگهدار ضعيفان؟

نويسنده:دكتر مخبر دزفولي
نوشته شده توسط در 11:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/04/25

من مست و جهان سرمست(کیهان4/25)

گفتی مريم مادر عيسي عليه السلام در بيت المقدس معتكف بود. وقتي درد زايمان بر او عارض گشت، به وي گفتند بيرون شو! اينجا خانه عبادت است نه خانه ولادت. اما مادرم فاطمه بنت اسد همين كه خواست وضع حمل كند به كنار كعبه آمد و ديوار كعبه برايش شكافته شد و او را به درون خانه فراخواندند. مادرم به كعبه درآمد و مرا در خانه خدا به دنيا آورد. اين افتخار و فضيلت ويژه اي است كه نه پيش از من درباره كسي شنيده شده و نه پس از من براي كسي اتفاق خواهد افتاد.
عقل در چرايي چنين تكريمي سرگردان است. «به خدا سوگند علي بن ابيطالب عليه السلام تا روزي كه از اين دنيا رفت مال حرامي نخورد و هيچ گاه بر سر دوراهي كه هر دو خوشنودي خدا باشد، قرار نگرفت مگر اينكه پرزحمت ترين آنها را برگزيد و هر حادثه مهمي كه براي پيامبر خدا(ص) پيش مي آمد به خاطر اطمينان از او كمك مي گرفت و در ميان اين امت هيچ كس نتوانست همانند علي راه پيامبر را بي كم و كاست طي كند. و با اين همه تلاش و كوشش همواره چون بيمناكان كار مي كرد، چشمي به بهشت و چشم ديگر بر آتش داشت. از سويي اميدوار پاداش بهشت و از سويي ديگر هراسناك از كيفر آتش بود» (امام صادق عليه السلام)
تو مولاي متقياني كه درباره شان گفتي «ارادتهم الدنيا و لم يريدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها. دنيا اراده آنها را كرد و آنان هرگز اراده دنيا را نكردند. به اسارتشان گرفت، پس جانهاشان را براي آزادي از اين اسارت فديه دادند و فدا كردند». و مگر نه اين كه پيامبر اعظم(ص) فرمود «پروردگار عالم بر من وحي كرد و مرا مأمور ساخت كه علي را اميرالمؤمنين بخوانم. پس قبل و بعد از او كسي به اين عنوان خوانده نشد». و نيز «اگر تمام هفت آسمان و زمين در يك كفه ترازو قرار بگيرند و ايمان علي در كفه ديگر، ايمان او سنگيني مي كند».
بگو، بگو رسول خدا! فراوان از فضايل ممتاز علي گفته و تشنگي را صدچندان ساخته اي. پس از آن همه تكريم و تجليل، جرعه اي در ساغر مومنان ريخته اي كه مستي آن تا قيام قيامت باقي است «سوگند به خدايي كه جان من در دست قدرت اوست، اگر نبود اين كه گروهي از امت من تو را مثل نصارا كه عيسي را به اشتباه به خدايي گرفتند، غلو كنند، درباره فضايل و مناقب تو سخناني مي گفتم كه تمام مسلمانان خاك زيرپاي تو را توتياي چشم خود سازند». بيخود نبود در آغوش علي چشم از جهان بستي و به رضوان خدا پيوستي؛ كه او اولين لبيك را به دعوت تو گفت و از آن پس بارها غم از سيماي مباركت زدود و شادي افزود.
و تو اي علي! اي تنيده در حق، اي تار و پود حقيقت كه حق به دور تو مي گردد هر جا كه بگردي! اي بصيرت هميشه كه فرمودي همواره بصيرتم با من است! اي فديه خداوندي براي نجات بشر! اي سينه پر راز و درد! اي پدر مهربان امت! مي دانيم راهي براي رها شدن جز فديه دادن و فدا شدن نيست. تو ما را انتخاب كن براي چنان زاده شدن و آزاد شدني، براي آزاده شدن.
سلام خدا بر تو روزي كه چشم به دنيا گشودي و ناگشوده، چشم از او ستاندي كه تا قيام قيامت شيداي فتوت و آزادگي تو باشد.
«من و علي پدران امتيم»...، رسول خدا(ص) فرمود....و هزار و چند صد سال بعد، در پي انقلابي كه خاستگاه آن اسلام ناب محمدي(ص) بود، سالروز ميلاد علي(ع) « روز پدر» نام گرفت.... ولادت مولود كعبه و روز پدر مبارك باد.
نوشته شده توسط در 11:47 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/02/30

یک قطره اشک(سایت صالحین)

روزی آقای بهجت در رابطه با بزرگواری و اغماض ائمه اطهار ـ صلوات الله علیهم ـ فرمودند:
« در نزدیکی نجف اشرف، در محل تلاقی دو رودخانه فرات و دجله آبادیی است به نام «مصیب»، که مردی شیعه برای زیارت مولای متقیان امیر المؤمنین علیه السلام از آنجا عبور می کرد و مردی از اهل سنت که در سر راه مرد شیعه خانه داشت همواره هنگام رفت و آمد او چون می دانست وی به زیارت حضرت علی علیه السلام می رود او را مسخره می کرد.
حتی یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد، و مرد شیعه خیلی ناراحت شد. چون خدمت آقا مشرف شد خیلی بی تابی کرد و ناله زد که: تو می دانی این مخالف چه می کند.
آن شب آقا را در خواب دید و شکایت کرد آقا فرمود: او بر ما حقی دارد که هر چه بکند در دنیا نمی توانیم او را کیفر دهیم. شیعه می گوید عرض کردم: آری، لابد به خاطر آن جسارتهایی که او می کند بر شما حق پیدا کرده است؟! حضرت فرمودند: بله او روزی در محل تلاقی آب فرات و دجله نشسته بود و به فرات نگاه می کرد، ناگهان جریان کربلا و منع آب از حضرت سید الشهدا علیه السلام به خاطرش افتاد و پیش خود گفت: عمر بن سعد کار خوبی نکرد که اینها را تشنه کشت، خوب بود به آنها آب می داد بعد همه را می کشت، و ناراحت شد و یک قطره اشک از چشم او ریخت، از این جهت بر ما حقی پیدا کرد که نمی توانیم او را جزا بدهیم.

آن مرد شیعه می گوید: از خواب بیدار شدم، به محل برگشتم، سر راه آن سنی با من برخورد کرد و با تمسخر گفت: آقا را دیدی و از طرف ما پیام رساندی؟! مرد شیعه گفت: آری پیام رساندم و پیامی دارم. او خندید و گفت: بگو چیست؟ مرد شیعه جریان را تا آخر تعریف کرد. وقتی رسید به فرمایش امام علیه السلام که وی به آب نگاهی کرد و به یاد کربلا افتاد و ...، مرد سنی تا شنید سر به زیر افکند و کمی به فکر فرو رفت و گفت: خدایا، در آن زمان هیچ کس در آنجا نبود و من این را به کسی نگفته بودم، آقا از کجا فهمید. بلافاصله گفت: أشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله، و أن علیاً أمیرالمؤمنین ولیّ الله و وصیّ رسول الله و شیعه شد.»
نوشته شده توسط در 10:14 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/02/30

چشمی که نظر نگه ندارد...(سایت صالحین)

آقای معلم معتقد بودند خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام رسیدن خیلی مشکل است.
یکی از ارداتمندان نقل کرده است :
به آقای معلم دامغانی عرض کردم: آقا شما توسلی در طول زندگی خود نگرفتید که خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام برسید؟
گفتند: نه.
یک وقت دیگر به آقای معلم گفتم: آقای معلم شما ختمی نگرفتید که آقا امام زمان علیه السلام را ببینید.
گفتند: نه.
گفتم: آقا پس یک ختم به ما بدهید. گفت: برای چه ختم میخواهی؟ گفتم: خوب شما خودتان چرا ختم نگرفته اید؟
گفت: راستش من فکر کرده ام حالا ختم هم بگیرم! امام زمان را هم ببینم! اما با کدام چشم به امام زمان علیه السلام نگاه کنم! من که خجالت می کشم، با چشمی که به این سو و آن سو می رود، به حضرت نگاه کنم.
این چشم هرزه صاحبش باید خجالت بکشد به آن وجه الله نگاه کند. امام زمان علیه السلام وجه الله است.
عجب! مردی که تمام شبهای جمعه بیدار بود. مردی که تمام شبهای دیگر یک ساعت و نیم به اذان صبح بیدار بود، ایشان چنین بگویند مادیگر باید چه بگوییم؟
نوشته شده توسط در 10:10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/02/11

من ما(کیهان2/11)

ناگهان از خواب برخاست. هر سحر برمي خاست تا عطش نهفته در جان تبدار خويش را فرو نشاند و به جرعه اي سيراب سازد. قريب 40-50 سال از عمر 60 ساله را چنين سپري كرده بود، شايد از آن هنگام كه نوجواني بيش نبود. 50 سال مشتاقي و مهجوري، 50 سال تشنگي و طلب و تعب! اين بار اما تفاوت داشت. ساعتي زودتر از جا برخاسته بود. پيرانه سر و عشق جواني؟! چه رأياي شيريني! يعني وصال دست مي دهد؟ چه خواب آتشيني! تا جانش، حرارت دويده بود. «آيا خبر بزرگي در راه است؟ شك ندارم. الله اكبر!الله اكبر!» همين طور ذكر مي گفت و دور اتاق قدم مي زد.
آتش به جانم افكند، شوق لقاي دلدار
از دست رفت صبرم، اي ناقه پاي بر دار
... در كيش عشقبازان راحت روا نباشد
اي ديده اشك مي ريز، اي سينه باش افگار
هرسنگ و خار اين ره، سنجاب دان و قاقم
راه زيارت است اين، نه راه گشت بازار...
مي گويند هر كس همان است كه مي پويد و مي جويد «گر در طلب گوهر كاني، كاني- ور زنده به بوي وصل جاني، جاني. القصه حديث مطلق از من بشنو- هرچيز كه در جستن آني، آني». شايد به تعبير ديگر هركس، همان است كه مي انديشد و مي آفريند. همان كه دلمشغولي اوست، همان كه «اثر» اوست. براستي در جهاني كه نه ماده و نه انرژي، از بين نمي روند- و نهايتاً تبدل و تغيير پيدا مي كنند- در جهاني كه نه صدا و نه تصوير، زايل نمي شوند، آيا خيالي كه در فكر نقش مي بندد و در جان جولان پيدا مي كند و در جهان پديدار مي شود، از بين رفتني و زايل شدني است؟ پس چرا نبايد سر تعظيم و تسليم فرود آورد در برابر اين حقيقت كه «هر كس هر خير و شري ولو به اندازه ذره ناپيدايي انجام دهد، همان- و نه اثر و نتيجه و پاداش و مجازاتش- را مي بيند» و چرا فردا روز، هركس همان گونه كه انديشيد و پوييد و آفريد، محشور نشود؟ «من كيستم» يا «ما كيستيم»، استفهام بزرگي است گريبانگير بشر و جوامع بشري. ما نيازمند توصيف خويشيم، اول قدم «حركت» براي انساني كه آمده تا برود و برسد. از كجا، در كجا و به كجا؟ چه رنج بزرگي! چه بار سنگيني! چه پرسش سختي!
مرتضي مطهري كه بود؟ فيلسوف؟ فقيه؟ عارف؟ متكلم؟ مفسّر؟ علامه؟ منتقد؟ جامعه شناس؟ طبيب؟ مصلح؟ انقلابي دردمند؟ شهيد؟ به راستي او كه بود؟ افق ديدش تا كجا بود؟ چه چيز او را ممتاز كرد؟ چرا جاودانه شد؟ او خود را چگونه شناخته بود؟ آن مطهري به مفهومي كه انديشيد و دلمشغولي اش بود و آفريد، آن اثر كه او حك كرد بر جان تاريخ معاصر و هميشه تاريخ، كدام بود؟ تامل در اطراف اين پرسش ها، تامل درباره غير نيست. مطهري، خود مثالي و متعالي و پاسخي به پرسش هاي از نان شب واجب تر ماست، پرسش هايي از جنس هويت و غايت و حركت و طالب و مطلوب و حال و آينده.
مطهري حيرت انگيز است چه آن روزگار كه به عنوان نوجواني 21 ساله از فريمان عازم حوزه علميه و در 81 سالگي عازم حوزه علميه قم شد، چه در روزگار سي و چند سالگي كه در آزمون دانشكده الهيات دانشگاه تهران شركت جست و استادان را غافلگير كرد و چه روزگار پس از آن تا شهادت كه طي 3 دهه، گفتار و آثاري بسيار متنوع به لحاظ موضوعي اما دقيق و فني بر جاي نهاد. سال 1133 در آزمون 8 روزه دانشكده الهيات براي جذب مدرسين حق التدريس، او بود كه از ميان بيش از 030 داوطلب، استادان برگزار كننده آزمون را متحير ساخت. پس از آن نوبت امتحان شفاهي و مصاحبه حضوري شد. آن روز 3 استاد برجسته منتظر او بودند. وقتي آمد، از جاي برخاستند و يكي از آن ميان گفت « امتحانات كتبي تو همه ما را شگفت زده كرده». پرسش ها يكي پس از ديگري طرح شد. از كتاب منظومه ملاهادي سبزواري پرسيدند. مطهري پاسخ را داد و سپس بحث را از نگاه بوعلي سينا و ملاصدرا و اشكالات او بر اين پاسخ ها ادامه داد. مي خواست همچنان ادامه دهد كه يكي از استادان دست بالا برد و گفت «آقاي مطهري دست نگه دار. چه كنيم كه نمره بالاتر از بيست نداريم. آن را تقديم تو مي كنيم و حالا آماده ايم از بحث شما استفاده كنيم. ادامه بده!»
گوشه گوشه آثار و گفتار و حيات علامه مرتضي مطهري، آميخته به اين ظرايف و عجايب است اما اينها هر يك اثري از اوست و نه «خود وسعت يافته» و «روح بزرگ او». جان مطهري خاشع در برابر حق بود. راه را يافته بود. بسيار اين حديث را از پيامبر اعظم(ص) نقل مي فرمود كه «انّ الله يحب معالي الامور و اشرافها و يكره ]يا يبغض[ سفسافها. خداوند كارهاي آميخته با علو و شرف را دوست مي دارد و كارهاي دون و پست را زشت و دشمن مي دارد» و خود در انتخاب راه و كار، به اين بيان شريف پايبندي نشان مي داد. مطهري بي شك يك انقلابي بزرگ بود اما نه از جنس كمونيستي و چريكي و چه گوارايي يا فرانسوي و انگليسي. او نهضت را آن گونه كه در سيره پيامبر و ائمه اطهار-عليهم السلام- جسته و يافته بود، مي فهميد و متعهد به آن بود. جاني آميخته با قرآن و نهج البلاغه و مانوس با سيره اوليا. وقتي گذشته را آسيب شناسي مي كرد، جهل و جمود و تحميق و نفاق و التقاط و دنيازدگي و غفلت از تربيت خود و جامعه را باعث بدبختي هاي امت اسلام مي يافت و همه همت خود را وقف درمان اين بيماري هاي مزمن مي كرد، درماني زمان بر و سخت كه صبر و حوصله و مجاهدت و نه شتاب و عجله را مي طلبيد.
او اثر و نتيجه تلاش را با مقياس هاي فيزيكي و مادي كه بايد زود نتيجه دهد و ملموس و آشكار شود نمي ديد بلكه منش خويش را با بلندهمتي، دورانديشي و مرتفع ساختن افق ديد تمهيد مي كرد و به همين دليل هم بود كه نگاهش در بحبوحه مبارزه و انقلاب و در دهه هاي پرمرارت جهاد، از سنگر تعليم و تربيت و پرورش افكار و استعدادها منحرف نشد. او در اين راه نوآوري و آزادانديشي را چاشني ايمان و اعتقاد استوار ديني كرد. با تحجر بيگانه بود و در فكر و بحث، حرّيت و بردباري به خرج مي داد. اما به همان ميزان به التقاط و نفاق چه از نوع چپ و چه از نوع راست آن حساسيت داشت. آزادانديش بود اما هرگز حتي گرد اباحه گري و نسبي گرايي و ولنگاري فكري و تذبذب هم به دامنش ننشست، كه از علي بن ابيطالب (ع) مكرر نقل مي فرمود « از آن زمان كه حق را شناختم، در آن ترديد نكردم». و انساني چنين علوي، البته مغضوب دنياپرستان و فرقه هاي متحجر و التقاطي و منافقي واقع مي شد كه تحمل روشنگري هاي او را نداشتند.
او روح بزرگي بود بيگانه با حقارت و انسان هاي حقير، همان گونه كه در تحليل و تجليل شخصيت والاي حضرت سيدالشهدا گفت «روح كه بزرگ شد، تن به زحمت مي افتد و روح كه كوچك شد، تن آسايش پيدا مي كند. اين خود، يك حسابي است... روح كه بزرگ شد، جسم و تن چاره اي ندارد جز آن كه دنبال روح بيايد، به زحمت بيفتد و ناراحت شود. اما روح كوچك به دنبال خواهش هاي تن مي رود، به دنبال لقمه براي بدن، پست و مقام. روح كوچك تن به هر ذلت و بدبختي مي دهد... اما روح بزرگ به تن نان جو مي خوراند بعد هم بلندش مي كند و مي گويد شب زنده داري كن... به تن مي گويد سر را توي تنور ببر تا حرارت آن را احساس كني و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهي نكن. روح بزرگ آرزو مي كند در راه هدف هاي الهي و بزرگ كشته شود، فرقش شكافته شود... آن تني كه در زير سم اسبها لگدمال مي شود، جريمه يك روحيه بزرگ را مي دهد، جريمه يك حماسه، حق پرستي، جريمه روح شهيد را مي دهد... شهيد به خون خودش ارزش مي دهد». (جلد 2 حماسه حسيني)
نوشته شده توسط در 9:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

بضاعة مزجات(تابناک)

به تازگي روايتي از مولاي وجود، اميرالمؤمنين علي(ع) كه آدم و عالم شيفته نام و جمال اوست، درباره حضرت صاحب‌الزمان(عج) مي‌خواندم كه من را بسيار متأثر كرد. حضرت در اين روايت در چهار كلمه غربت، فرزندشان مهدي(عج) را اين‌گونه تعريف مي‌كنند: «صاحب هذا الامر الشريد الطريد الفريد الوحيد»! صاحب اين امر، آواره طردشده توسط مردم و يگانه و تنهاست (بحارالانوار / ج 51 ص 120)؛ دو كلمه تكان‌دهنده اول اين روايت، طردشده آواره است. آقايي كه اختيار همه عالم به دست اوست و خير و بركات وجودي او به جوامع اسلامي و بلكه به همه ملل مي‌رسد، اما طردشده و آواره و غريب است.

چقدر اين تعابير كشنده است! اگر كمي به دور و برمان بيشتر نگاه كنيم، مصاديق اين طردشدگي و آوارگي را به عيان مي‌بينيم؛ اين همه براي سلامتي خود و اهل و عيالمان صدقه مي‌دهيم، اما براي اماممان؟ اين همه در قنوت و تعقيب نمازهايمان براي حوايج ديني و دنيوي خود دعا مي‌كنيم، اما براي اماممان؟ اين همه در منابر در پايان كلام خطبا و ائمه جمعه و جماعات و سخنرانان ما دعاهاي گوناگون مي‌شود، اما دعا براي امام زمان غالبا پس از دعاهاي خودمان است. تو گويي قرض مقروضان، شفاي بيماران، خانه براي اجاره‌نشينان، دعا براي جوانان و ... از ظهور آقا مهمتر است كه بيش و پيش از همه بر زبان‌ها جاري مي‌شود.

بياييد قدري به عبارات تكان‌دهنده روايت بنگريم و درباره آن بيشتر تأمل كنيم: طردشده آواره! از خود بپرسيم چه كساني امام زمان را از ميان خود طرد كرده‌اند؟ جز ما چه كساني باعث آوارگي حضرت در قرن‌هاي متمادي شده‌اند؟ جز ما چه كساني او را تنها و بي‌كس رها كرده و سرگرم امور روزمره خويش شده‌اند؟ آيا جهان كوفه شده است و ما اهل كوفه شده‌ايم و علي زمان را تنها گذاشته‌ايم؟ آقا ما را ببخش، شعار «ما اهل كوفه نيستيم» سر مي‌دهيم، اما تو را تنها گذاشته‌ايم! بعضي از ما شيعيان، هفته به هفته و ماه به ماه زيارت آل ياسين نمي‌خوانيم و با تو هيچ انسي نداريم! اكنون گويا حاجات تو از خدا در صدر و بالاي حاجات و تقاضاهاي ما قرار ندارد و اصولا نمي‌دانيم شما از خدا چه مي‌طلبيد كه ما براي برآورده شدن آنها دعايي بكنيم! تو خود روح دعا و عين اجابتي!

آقا ما را ببخش كه برخي و بسياري از ما شيعيان، كاري به آوارگي و رانده شدن شما از جامعه نداريم و سرگرم كار خويشيم. براي سلامتي‌ا‌ت از گزند آسيب‌هاي دشمنان و رفع ملامت‌ها از جان شريفت دعايي نمي‌كنيم.

نمي‌دانيم كجايي و براي ما مهم نيست كه چه مي‌كني و در كارهاي روزمره‌ات با چه مشكلاتي روبه‌رو هستي. حتي به اندازه كارهاي عادي و دنيوي خودمان به فكر شما نيستيم.
در اين همه مدت شيعه بودن، دست‌كم به اندازه يك چك برگشتي‌مان، بيماري فرزندمان، قبول شدن فرزندمان در كنكور يا تصادف نزديكانمان و ... نگران غيبت و نديدن جمال مباركت نشده‌ايم!
بر سر سفره احسان حضرتت نشسته‌ايم، ولي از شما كه صاحب سفره هستيد، كاملا غافليم.

آنقدر گرم اخبار ريز و درشت سياست، ورزش، سينما، هنر و ... هستيم، ولي نمي‌دانيم ياران و دوستان نزديك تو در جامعه و اطراف ما كيستند، چه مي‌كنند و چگونه مي‌شود با آنها مرتبط شد و اين رزق و روزي مبارك ارتباط با آنها چگونه نصيب بعضي‌ها شده است؟!

سهم نام و ياد تو در وعظ‌ها، خطابه‌ها، منبرها، همايش‌ها و ... گاه در حد چند ثانيه آن هم در پايان يا آغاز برنامه‌هاست كه سلام مي‌كنيم و دعايي و تو را به خدا مي‌سپاريم!

آقا ما را ببخش كه با اين رويكردمان به حضرتت، باعث طولاني شدن امر غيبتت شده‌ايم و جهان را به دست مشتي قداره‌بند بي‌منطق، فاسد، عياش، هرزه، ستمگر ... سپرده‌ايم.

ما خود را دوست تو مي‌دانيم، اما برخي از ما براي رابطه با دشمنان قسم‌خورده تو ـ كه زبانم لال به دنبال نابودي تو و ياران تو هستند ـ يعني آمريكايي كه فرزندت امام، آن را «شيطان بزرگ» ناميد، لحظه‌شماري مي‌كنيم.

ما را ببخش كه به اين زودي، بعضي از ما وصاياي فرزندت امام را مبني بر حفظ كينه مقدس انقلابي عليه آمريكا و استكبار و ابرقدرت‌ها فراموش كرده‌ايم.

جمكراني ساخته‌ايم و ارتباط و انس با تو را به سمتي كشيده‌ايم كه هر كس مشكلي دارد، رنج سفر را هفته‌ها بر خود هموار مي‌كند و چه بسيار جمكران‌روندگان شهرستاني كه بعضا فرصتي نمي‌كنند به عمه‌ات حضرت معصومه(س) سري بزنند و مي‌آيند مشكلاتشان را با تو در ميان بگذارند؛ آن هم در مسجدي كه صرفا بر مبناي يك خواب يا روياي صادقه بنا شده است و هرگز شرافت همطرازي با قبر عمه‌ات حضرت معصومه(س) را ندارد! آقا ما را ببخش كه با ترويج رسانه‌اي و غيررسانه‌اي جمكران، ناخواسته از محوريت حرم عمه‌ات كاسته‌ايم و هر كس شب‌هاي چهارشنبه به جمكران برود و همزمان به حرم عمه‌ات سري بزند، غربت عمه‌ات را بيشتر درك مي‌كند و عجب و صد عجب كه گويي فضيلت عبادت و دعا در مسجد برتر و بالاتر از حرم عمه‌ات شده كه در روايات قم را به اعتبار آن حرم اهل بيت ناميده‌اند (در روايتي آمده است مكه حرم خداست و مدينه حرم رسول خدا و قم حرم ما اهل بيت)

ما را ببخش اگر قرآن ختم مي‌كنيم، اما براي خود و امواتمان، سهمي از اين قرآن‌ خواندن‌ها و صلوات فرستادن‌ها و ... را به مادر مجلله‌ات حضرت نرجس خاتون ـ سلام الله عليها ـ كه تمام سال روزه بود و شب‌ها تا به سحر در سجده، هديه نمي‌كنيم.

براي سلامتي تو نذر و نياز نمي‌كنيم، قرباني نمي‌دهيم، روزه مستحبي نمي‌گيريم. آقا ما را ببخش روزها و شب‌ها و هفته‌ها و ماه‌ها مي‌گذرد، اما با تو خلوتي نكرده و درددلي نمي‌كنيم.

گاه بعضي از ما درباره حضرتت سخن مي‌گويند و شما را خيمه به دوش فاطمه، صحرانشين فاطمه، صحراگرد فاطمه ... مي‌نامند. انگار نه انگار كه تو حجت خدا در ميان مردم عالم هستي و نبايد به بيابان‌ها پناه ببري!

آقا ما را ببخش كه معرفت ما نسبت به حضرتت آنقدر كوتاه و ساده و گاه سخيف است كه يا تو را ساكن كويرهاي ناشناخته دانسته‌ايم و يا ساكن جزيره خضرا و مثلث برمودا و فارغ از اين‌كه خدا قادر است تو را در ميان جامعه بي‌آن‌كه شناخته شوي حفظ كند و كرده است، بي‌آن‌كه نياز به اقامت تو در ميان جزيره‌ها و كويرها باشد!

آقا از اين همه بي‌ادبي و بي‌حرمتي، كم‌توجهي، كم‌عنايتي، كم‌اهميتي ما نسبت به خودت بر ما ببخش.

آقاي من، ما را ببخش كه بدجوري اهل كوفه شده‌ايم.

يا ايها العزيز، مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجات فأوف لنا الكيل و تصدق علينا، انّ الله يجزي المتصدقين.
نوشته شده توسط در 2:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/10/26

...علمدار نيامد(کیهان25/10)

گفتند: ساير شهداء را اگر در كربلا يك جا زيارت مي كنند، وجود مبارك قمر بني هاشم را سه جا زيارت مي كنند، سه تا مزار دارد.
وقتي حضرت وارد شريعه فرات شد؛ مي دانيد بخش وسيعي از دجله در شمال شرقي كربلا مي ريزد كه اين به نام همان آب فرات است كه آب فراواني است. عبور از اين آب براي هر كسي مقدور نيست. يك شيب ملايمي دارد در جاهاي مشخص، كه آن شيب ملايم را مي گويند: «شريعه». شرعه يعني جاي رفت و آمد و ورود.
اينجا چند صد تيرانداز حاضر بودند. عمرسعد اينها را وكيل كرده كه اينجا پاس بدهند مبادا اهل بيت«ع» از اين مقطع آب بگيرند! يك منظور ديگر هم داشت اين گماشتن تيرانداز؛ اينكه كسي هم از راه آب خودش را به حسين نرساند.
وجود مبارك قمر بني هاشم با آن شهامت و سلحشوري كه داشت، اينها را كنار زد. چون شريعه فرات، اوايلش عمقي ندارد. تا ركاب اسب كمي بالاتر را آب گرفت كه دستان مبارك حضرت به آب رسيد. اينجا وجود مباركش گفت: آخر ما آمديم درس مردانگي و فتوت و صفا و وفا بدهيم. بچه هاي حسين تشنه باشند، برادرم تشنه باشد، من خودم آب بخورم؟
خوب تشنه رفت و تشنه برگشت. وقتي از شريعه فرات بيرون آمد، بعد از گذشت يك مقداري دست راست حضرت قطع شد. حضرت علم را با دست چپ گرفت. چون علمدار اگر خداي ناكرده علم از دستش بيفتد، نشان سقوط آن لشكر است. با دست چپ گرفت؛ اينجا كه دست راست حضرت افتاد، اينجا يك جائي است كه براي او كتيبه درست كرند و زيارتگاه شد.يك قدري جلوتر رفت، بخشي از دست چپ حضرت قطع شد. آنجا هم يك زيارتگاهي و كتيبه اي و... اينجا بود كه ام البنين تعجب كرد؛ گفت: به من گفتند در كربلا پسر تو مشك را به دندان گرفت. دستان پسرم چه شد؟اينجا بود كه مشك را به دندان گرفت، با بقيه دو دست اين علم را نگه داشت.رسيد به جايي كه تير به مشك آمده و... آب دارد مي ريزد. وجود مبارك حضرت نه آبي دارد كه به خيام برساند، نه دستي دارد كه دوباره برگردد! در اين حال، حالا عمود بود، تير بود، سنگ بود؛ بالأخره آنقدر بر پيكر مطهر حضرت آسيب وارد كردند كه حضرت نتوانست تحمل كند.
اينجا بود كه سالار شهيدان، حسين بن علي بن ابيطالب«ع» را به برادر صدا زد. گفت: يا اخا! ادر ك اخا. وجود مبارك حسين بن علي بن ابيطالب«ع» وقتي كه آمد كنار بدن مطهر قمر بني هاشم، فرمود: الان ا نكسر ظهر ي و قلًّت ح يلت ي(3). الان كمرم شكست؛ چون من مي خواستم تا آخرين لحظه با شهامت بجنگيم. وقتي پرچمدار و علمدار شربت شهادت مي نوشد؛ آن جنگ، جنگ شكست خورده است.
اين بدن مطهر را نتوانست به خيام دارالحرب حمل كند. حالا مصلحت در اين بود كه قمر بني هاشم بارگاه جداگانه اي داشته باشد؛ وگرنه وقتي شب سيزدهم وجود مبارك امام زين العابدين«ع» آمد، همه شهداء را آوردند كنار بدن مطهر سالار شهيدان. زين العابدين دستور نداد بدن عباس بن علي را بياورند كنار بدن مطهر امام حسين«ع». فرمود: كاري به بدن عمويم نداشته باشيد! او بايد قبرش جدا، بارگاهش جدا، جلال و شكوهش جدا باشد.
امام سجاد«ع» دو كار ويژه در كربلا انجام داد. يكي درباره خود ابي عبدالله بود كه فرمود: بني اسد! شما دست به اين بدن مطهر نزنيد. بدن معصوم است، بدن حجت خداست؛ اين بدن با بدنهاي ديگر فرق دارد، من خودم شخصاً اين بدن را بايد دفن كنم. همين كار را نسبت به بدن مطهر قمر بني هاشم كرد.
خوب مي دانيد؛ دفن يك جنازه براي يك نفر كار آساني نيست. اگر به امام سجاد«ع» عرض مي كردند: شما تنها چگونه اين بدن را دفن مي كنيد، مي فرمود: انّ معي من يعينني. با من كساني هستند كه من را كمك مي كنند...

¤ تلفيقي از سخنراني آيت الله جوادي آملي در خطبه دوم نمازجمعه قم، 12 دي ۱۳۶۸ و حسينيه ارشاد آمل، 7 بهمن ۱۳۵۸.
نوشته شده توسط در 10:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/10/25

تقويم دل(کیهان25/10)


... چقدر سخت است كه بخواهي همه آنچه را كه در دل قرار دارد، بگويي و بي راه هم نروي، آن هم حالا كه فقط دو سه روز مانده تا بوي اسپند و زنجير و پابرهنگي و آن تربت نشسته بر پيشاني... سال با بهار آغاز مي شود و چه بهاري دل انگيزتر از مستي عطر شكوفه هاي سيب سرخ. چندان هم تفاوتي ندارد زمين گرم باشد يا سرد، بهار شروع اين سال، به تازگي هميشه است به تازگي خوني كه هميشه در شريان زمين و زمان است، آنقدر تازه كه با گذشت هزار و چند صد سال از سال شصت و يك هجري همچنان تاريخ در همان روز و همان سال ايستاده است؛ كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا...
و اگر هر روز عاشورا باشد و تمام زمين هم كربلا آن وقت است كه عزاداري و ذكر مصيبت تنها به ده روز در سال ختم نمي شود به هر حال مصيبت عظيمي است كه زمين و آسمان مثل آن را نديده اند. و اشك تنها جواهر وجودي ماست براي اين بهار كه اشك صفاي روح است و كليد شفاعت، اما يقينا معرفت حضرت عشق، نزديكي به آن زلف گره خورده با حضرت نور است؛ چه وصلي شيرين تر از رسيدن به بهشت حقيقي كه خود كشتي نجات است به يقين.
 ما اگر كلاهمان را كمي قاضي تر(!) از پيش كنيم، مي بينيم كه عزاداري هايمان كمي(!) از آنچه كه بايد باشد دور شده، اينجاست كه غم غربت حضرت بيشتر روي دلت سنگيني مي كند. در حالي كه كتاب هاي تاريخي و حتي ادبي بسيار خوبي در بازار فرهنگي- مذهبي ما وجود دارد؛ نمونه شيرينش «فتح خون» آقا سيدمرتضي آويني است كه چه از بعد تاريخي و چه بعد احساسي و ادبي خودش مجلس كامل عزاداري است، حالا چه مي شود كه وقتي محرم مي آيد بازار طبل و سنج شلوغ تر از بازار كتاب و راسته حكمت و معرفت است  يا هنگام تناول آن غذاي تبركي شفابخش به ياد گرسنگي كاروان بعداز ظهر عاشورا هم مي افتاديم و البته از ياد نمي برديم كه تمام لذت ظهر عاشورا به همان اقامه نماز جماعت اول وقت است و... بالاخره اينكه ما همان نسلي هستيم كه معتقديم كربلا فراتر از زمان و مكان تقدس دارد و درعمل نيز خونمان را در امتداد خون شهداي كربلا به برپايي اسلام نثار كرده ايم و حالا هم كه دو روز مانده به آغاز سال ديگري با نام حسين(ع)- مي دانيد كه تقويم دل ما با تاسوعا و عاشورا پوست مي اندازد -و ما اينچنين خيابان هاي شهر را سياهپوش عزاي سيد شهداي عالم كرده ايم، كاش در برپايي خيمه هاي عزا، بيرق سرخ مبارزه را در دل علم كنيم كه مرزهاي اسلام هنوز(!) محتاج لبيك «يا حسين» است و هنوز راه قدس از كربلا مي گذرد و هنوز محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته...
نوشته شده توسط در 11:25 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/07/10

ليله قدر (کیهان10/7)

امشب احتمالا يكي از شب هايي است كه ليله قدر است لذا فرشتگان در خدمت روح همه امور را با سلامت به وجود مبارك ولي عصر عرضه مي كنند. بعد به اذن ولي عصر به مجالس مؤمنين سري مي زنند و به آنها سلام مي كنند. و فيضي كه به ولي عصر رسيد، به دستور آن حضرت به افراد مستعد مي رسانند. كساني كه ارتباط شان با ولي عصر برقرار است، نشانه هاي شب قدر را هم درك مي كنند.
از ائمه(ع) سؤال كردند كه علامت شب قدر چيست؟ فرمود: آن نسيم ملايم كه به شما بوزد، معلوم مي شود شب قدر را درك كرده ايد. اگر زمستان باشد،
ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 10:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/07/09

بنال جبرئيل (يادداشت روزکیهان9/7)

آيا مردم مي پندارند واگذاشته شده اند كه بگويند «ايمان آورديم» و آزمايش و امتحان نشوند؟ حال آن كه در فتنه انداختيم و آزموديم افراد پيش از آنها را تا خدا راستگويان و دروغگويان را معلوم كند.سوره عنكبوت-آيه2
پيامبر(ص) علي را به مسجد مي فرستد. يا علي! مردم را بخوان و بر منبر برو، حمد و ثناي الهي را به جاي آور و به آنها بگو «من پيام آور پيامبر خدايم. و او مي گويد: آگاه باشيد كه لعنت خدا و فرشتگان مقرب و پيامبران مرسل او و لعنت من بر كسي كه خود را بر غير پدرش منتسب سازد يا بر غير از مولا و سرپرستان خود ادعا كند يا درباره اجرت اجير، ستم كند».
پيام منتقل مي شود. مردم حيرت زده به هم مي نگرند. از آن ميان عمر بن خطاب مي پرسد «اي اباالحسن پيامي مبهم آوردي و تفسير آن نگفتي»! علي(ع) باز مي گردد و از رسول خدا باز مي پرسد. پيامبر مي فرمايد «به مسجد بازگرد و حمد و ثناي الهي را به جاي آور و به مردم بگو ما هرچه مي گوييم، تفسير و تأويل آن هم نزد ماست. هان اي مردم! آگاه باشيد كه منم پدر شما، و آگاه باشيد كه منم مولا و سرپرست شما و آگاه باشيد كه منم اجير شما.» (1) ديگربار در ذهن ها تداعي مي شود اين آيه كه «اي پيامبر بگو من از شما در قبال رسالتم اجري نمي خواهم مگر محبت و پيوند با اهل بيت نزديكم.»
علي اين ماجرا را آن هنگام به اصبغ بن بناته بازگو مي كند كه در بستر شهادت افتاده است، با چهره اي زرد از جراحت و سم.

نوشته شده توسط در 11:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/07/09

شمع می سازم برایت یا امیرالمؤمنین (ع)

شمع می سازم برایت یا امیرالمؤمنین ( صلوات الله علیه)

عالمی از علمای نجف اشرف که اتفاقاً شاعر زبردستی هم بوده و به دو زبان فارسی و عربی هم خیلی خوب سخن می گفته، در حرم مطهر حضرت علی صلوات الله علیه نشسته بود، دید یک نفر عوام آمد جلوی ضریح مقدس و این شعر را گفت:

شمع می سازم برایت یا امیرالمؤمنین (علیه السلام)
قد این گلدسته هایت یا امیرالمؤمنین (علیه السلام)

شاعر عالم که اتفاقاً از نظر مالی هم خیلی در مضیقه بوده مشاهده کرد به محض اینکه آن مرد عوام این شعر را گفت: طرف روبروی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه ( مقابل آنجائی که ضریح مبارک با انگشت حضرت شکافته شده ) در آنجا یک قندیل بسیار گرانقیمت بود و آن هدیه یکی از پادشاهان که برای حرم آورده و نصب نموده بوند، پاره شد و پایین آمد بلافاصله


ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 11:3 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/07/09

زيارت عاشورا

آية الله العظمي  بهجت  مي فرمودند :
آية الله العظمي محمد حسين اصفهاني ( مشهور به کمپاني) که صاحب آثار و تأليفات و ديوان و نيز از اساتيد محترم ما بودند از درگاه خدا خواسته بودند که لحظه آخر عمرشان زيارت عاشورا را بخوانند و بعد قبض روح بشوند.
دعاي ايشان مستجاب شد.
بعد از اتمام زيارت عاشورا از اين عالم درگذشتند.
نوشته شده توسط در 10:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/06/06

پيش چشم تو(کیهان6/6)

اي از بهشت باز دري پيش چشم تو
افسانه اي است حور و پري پيش چشم تو
صورتگران چين همه انگار خوانده اند
زيباشناسي نظري پيش چشم تو
بايد به جاي نرگس و مستي بياوريم
تصويرهاي تازه تري پيش چشم تو
«زين آتش نهفته كه در سينه من است»
خورشيد شعله... نه، شرري پيش چشم تو
هر شب ز چشم تو نظري چشم داشتيم
دارد دعاي ما اثري پيش چشم تو؟
چيزي نداشتم كه كنم پيشكش، به جز
ديوان شعر مختصري پيش چشم تو...
نوشته شده توسط در 10:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/04/05

تنها عملی که پذیرفته شد(سایت صالحین5/4)

« شبی یکی از علما را در خواب دیدند که مقام خوبی دارد. گفتند: خوش به حالتان، گفت: همه ی آن اعمالی که فکر می کنید رد شده است. فقط یک کار من مورد قبول واقع شده و آن این است که یک روز، قلم را در دوات زده بودم و فکر می کردم که چه چیزی بنویسم. یک مگس روی نوک قلم نشست و من هم قلم را تکان ندادم و گفتم که این مگس هم یک مکی بزند(مرکب های قدیم از موادی بود که مگس ها تمایل به خوردن آن داشتند.)این مقام به خاطر این است چون برای خدا انجام دادم.»
نوشته شده توسط در 3:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/03/09

فاطمه (س )

فاطمه (س ) در بستر بيمارى بود كه به على (ع ) گفت : ابوالحسن ! من از پدرم شنيدم كه مى فرمود: اشك ، خشم خداوند را خاموش مى كند و قبر باغى از باغهاى بهشت نخواهد بود، مگر هنگامى كه بنده خدا گريه كند و خداوند عزيز جبار مى داند كه من با اين اشك ها از ترس خدا مى گريم .
على (ع ) گريست ، فاطمه (س ) از اشك هاى آن حضرت گرفته و بر چهره خود كشيده گفت : اى ابوالحسن ! اگر غمگينى در بين امت گريه كند، خداوند آن امت را مورد بخشايش خود قرار مى دهد. پسر عمويم ! تو غمگينى و محزونى و من اشك چشم تو را به صورت مى كشم تا مشمول رحمت خدا شوم .
نوشته شده توسط در 4:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/03/07

دست نياز

 يک حديث قدسي بسيار زيبا 

و عزّتي و جلالى و مجدي و إرتفاعي على عَرشي!
به عزت و جلال و مجد و  مقام من بر عرش قسم!

لأقطعنَّ أملَ كل مؤمِّل من النّاس في غَيرى باليَأسِ،
آرزوی هر آرزوکننده ای از مردم که به غیر از من را آرزو کند را قطعا به ناامیدی تبدیل می کنم،

و لأكسَونَه ثَوب المذلّة عند النّاس،
و بر او در نزد مردم لباس مذلت می پوشانم،

و لأ َنحينَّه من قُربي، و لأبعدنَّه من َوصلى،
و او را از قرب و وصل خودم دور می کنم،

أيؤمّل غيرى فى الشَّدائدِ و الشَّدائدُ بيَدى!
آیا در سختی ها به جز من را آرزو می کند در حالی که سختی ها به دست من است؟

 و يَرجو غَيرى؟ و يَقرعُ بِالفكرِ بابَ غَيري؟
و به غیر از من امید دارد و در ذهنش درِ کسی دیگر را می زند؟

 و بِيَدى مَفاتيحُ الاَبوابِ و هيَ مُغَلّقة،
در حالی که کلیدهای درها به دست من است و آن درها بسته اند،

وَ بابِى مَفتوحٌ لمَن دَعانى...
و در من بر روی هرکس که من را بخواند باز است...اصول کافی؛ جلد 2

  هنگامى كه حضرت ابراهيم عليه السلام را در ميان آتش انداختند، فرشتگان مختلف نزد او آمدند و از او سؤ ال كردند: «هل لك من حاجة ؟» به همه ى آن ها گفت نيازى به شما ندارم. بعد فرمود: حَسبى مِن سُؤ الى علمُه بحَالِى: علم خدا به وضعیت من برای درخواست کردن از او کفایت می کند.(بحارالانوار؛ جلد 71)

نوشته شده توسط در 2:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/11/02

اذان وصل(داستان كوتاه کیهان2/11)

سيده زهرا طباطبايي شهيدي صداي الله اكبر، الله اكبر.. اشهد ان لا اله الا الله طنين انداخته بود. ظهر عاشورا بود، دسته هاي سينه زن و عزادار بعد از آن همه عزاداري عاشقانه زير آفتاب گرم تفتيده كه تداعي كننده ظهر عاشورا و صحراي كربلا بود، حالا در خيابان ها و تكايا با صداي اذان به نماز ايستاده بودند كه يادآور نماز سرور آزادگان حسين(ع) در زير باران تير دشمنان بود. يك لحظه چشمم به صفحه مونيتور افتاد، ناگهان منحني هاي ضربان قلبش از بين رفت. خطي بر سفيدي صورت محمد در صفحه ظاهر شد. صداي سوت ممتد و پي درپي دستگاه قلب انگار مغزم را مي شكافت، كابوس هميشگي رنگ واقعيت به خود گرفت. تمام اين تصاوير و صحنه امروز را بارها در خواب ديده بودم، بعد از سكته دوم، ديگر برايم تازگي نداشت، منتظرش بودم. تلاش و هياهوي پزشكان و پرستاران براي برگرداندن زندگي دوباره محمد و صداي شيون تلخ اقوام، هر دو بي فايده بود. به سرعت از در بيمارستان بيرون آمدم و او را به خدا سپردم. ديگر طاقت آن همه هيجان را نداشتم، حالا من تازه بعد از سال ها زندگي او را مي شناختم، خاطرات محمد مثل تصوير سينما از جلويم رژه مي رفتند. از جنجال هاي هميشگي بر سر حجاب كامل و درست كه هميشه با لبخند و آشتي او تمام مي شد. كلمات او كه مي گفت: «حيف تو نيست با اين خوشگلي، تو آتش جهنم بسوزي.» هميشه بين ما فاصله مي انداخت، من فكر مي كردم او مرا درك نمي كند، كه من از چه خانواده اي هستم، و تفاوت فرهنگ بين من و او يك ديوار است. بين ما، ولي اين ديوار از جنس شيشه بود، نه سنگ. به سرعت سوار تاكسي شدم و به خانه رفتم، در را به روي خودم بستم، سيم تلفن را كشيدم، به سراغ كمد وسائلش تنها باقيمانده هاي زندگي مشتركمان رفتم تا عكس هايمان را ببينم. در را كه باز كردم دفترچه يادداشت هايش با جلد چرمي از كمد بيرون افتاد. بارها آن را در دستانش ديده بودم كه روزها خاطراتش را در آن يادداشت مي كرد، و تمام مدت سفر حج همراهش بود و مطالب مهم را در آن يادداشت مي كرد، تقسيم بندي هايي در آن بود از روزها، كارها، اعداد، ارقام و حساب خمس و زكات و رد مظالم، مثلاً شركت در بعضي از مجالس اقوام و دوستان اضطراري و خوردن غذاي آنان كه خمس مال خود را نداده بودند، آن جا يادداشت كرده بود، ولي اين را به من نمي گفت. در شروع خاطرات حج اش نوشته بود، خدايا درست است كه مرا در 15 سالگي تكليف به نماز و روزه كرده اي، اما من خودم را از روزي كه به دنيا آمدم، مكلف به عبادت تو مي دانم، بر حسب تاريخ دفترش 6 روز قبل از سفر حج نماز قضاي 15 ساله قبل از تكليفش تمام شده بود. و من باز هم اين را نمي دانستم، او آن را در شروع خاطراتش نوشته بود. خدايا، من چه كرده ام كه حج 2 ساله نصيب من كرده اي، كه نيمي از اعمال در سال قبل و نيمي را در سال بعد انجام دادم. با چشماني اشكبار مي خواندم و دليل آن نگاه هاي مست اش را كه در اين سفر داشت، حالا تازه مي فهميدم. چقدر صبور و مهربان شده بود و مي فهميدم محمد روحش را در مكه به خدا تقديم كرده است. نه اين جا، چنان با سوز و عشق براي خدا نوشته بود كه احساس مي كردم، مرا هم مي سوزاند. مي خواندم و گريه مي كردم، در جايي از خاطراتش در عرفات نوشته بود، خدايا، آنقدر عشقت مرا به خود مي كشد كه اگر اين امانت با من نبود، همين جا مي مردم، حالا محمد همان جا به خدا پيوست و من باز هم نمي دانستم او ماند تا امانتش را به خانه برگرداند. دليل زنده بودن عجيبش در آن دو روز با وجود آن سكته شديد چه بود. او ماند تا جسمش با حسين محبوبش در عاشورا بميرد. لحظه اي خوابم برد. در عالم خواب ديدم در مجلسي هستم، همه سفيدپوش و خانم محجبه و زيبايي تفسير قرآن مي كرد. يك لحظه دستي به روي شانه ام آمد، برگشتم محمد بود، گريه كردم و گفتم: محمد كجا رفتي؟ تو كه هنوز عروسي بچه ها را هم نديدي و رفتي. چقدر زود! من بدون تو تنها با اين بچه هاي صغير چه كنم؟ لبخند هميشگي اش روي لبش بود. دستم را گرفت و گفت با من بيا و مرا به آسمان برد. در صحراي عرفات پايين گذاشت و گفت: زينب، براي بچه ها هرگز نگران مباش و غصه نخور كه خدا بزرگ است و كمكت مي كند. من هم اينجا موذن صحراي عرفات شده ام، و بعد دستهايش را كنار گوش هايش گذاشت در حالي كه صدايش بيشتر از پيش دلنشين و زيبا شده بود و در سراسر آسمان طنين انداز بود. الله اكبر الله اكبر. با صداي شديد در از خواب پريدم. همه نگران غيبت من شده بودند و به دنبال من از بيمارستان به خانه آمده بودند. حالا احساس آرامش عجيبي همه وجودم را فراگرفته بود. پنجره را باز كردم. صداي مؤذن مسجد محل بلند بود.
نوشته شده توسط در 8:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/11/01

اول عشق (کیهان1/11)

كرامت يا لئامت، بزرگواري يا فرومايگي؛ اين همه ماجراست. باز هم كريمان و لئيمان به هم مي رسند. آوردگاه «صبر»، دوباره برپاست. كيست كه شرنگ بردباري و مآل انديشي را مي تواند جرعه جرعه سر كشد و كدام ها، طاقت از كف مي دهند. و مگرنه اينكه امام در بحبوبه بلا به ياران فرمود «صبراً يا بني الكرام...، بردبار و صبور باشيد اي فرزندان كرامت و بزرگواري كه مرگ نيست جز پلي كه شما را از مشكلات و سختي ها به سوي نعمت پايدار و بهشت پهناور الهي عبور مي دهد.»
همه ماجرا اين است كه يوسف فاطمه(س) در معركه اي كه از مدينه و مكه آغاز شد و به كربلا و شام كشيد، مي دانست كه از او چه مي خواهند دشمنان و چگونه است حال و روز دوست نمايان. يوسف فاطمه مي دانست كه از او چه مي خواهند و سرانجام نه فقط پيراهنش را پاره كنند كه چون گرگان بيابان به جان نازنينش يورش برند؛ «مرگ مانند گلوبند دختران جوان، بر فرزند آدم نقش بسته. و من چقدر به ديدار گذشتگانم مشتاقم، چون مشتاقي يعقوب به يوسف. و جايي براي من برگزيده اند كه پيكرم بايد در آنجا افتد. گويا مي بينم كه بند بند مرا گرگ هاي بيابان بين نواويس و كربلا از هم جدا مي كنند. از آن روزي كه قلم قضا رقم زده، گريزي نيست. رضاي خدا رضاي ما اهل بيت است. بر بلا و آزمايش الهي صبر مي كنيم و خداي تعالي اجر صابران را به ما كرامت خواهد كرد. پاره تن رسول خدا در آن بارگاه قدس الهي از او جدا نخواهد ماند و موجب روشني چشم او خواهد بود. پس هركس در ميان ماست و حاضر است خون دلش را فدا كند و خود را براي رضاي خدا آماده نموده، پس با ما كوچ كند كه من فردا صبح عازمم ان شاءالله.»
مگر فرسنگ ها مانده تا كربلا خبر نداده بود كه «آنچه از خبرها مي گوييد بر من پوشيده نيست اما خداي تعالي در امر و فرماني كه دارد، مغلوب نمي شود. به خدا سوگند آنها مرا رها نمي كنند تا اين قلب را از سينه من بيرون بياورند و چون چنين كردند خداوند كسي را بر آنها مسلط مي كند كه خوارشان سازد تا آن جا كه از كهنه خون آلود كنيزان، بي ارزش تر و پست تر شوند» و مگر جز اين است كه روزها پيش از ماجراي عاشورا خبر داده بود «اگر پيمان خود را بشكنيد و دست از ياري من بشوييد، به جان خود سوگند، كار شگفتي نكرده ايد چرا كه همين كار را با پدر و برادر و پسرعمويم مسلم كرديد. فريب خورده كسي است كه به شما دل ببندد. پس به خود ظلم كرده و بهره خود را تباه نموديد. هر كه پيمان بشكند به ضرر خود شكسته و خداوند ما را از شما بي نياز مي كند.»
مگر امام به تعبير فرزدق، نمي دانست كه كوفيان «دلهاشان با حسين و شمشيرهاشان با يزيد است» و مگر پاسخ نداد كه «راست گفتي فرزدق. فرمان در دست خداست. اگر نزول قضاي الهي آن چيزي باشد كه دوست داريم، شكر نعمت را مي گزاريم و اگر قضا و تقدير بين ما و اميدمان حائل شد، پس كسي كه نيت او حق و باطن او تقواست، تعدي و تجاوز از حق نكرده است». شب عاشورا هم كه در بحبوحه محاصره و فشار رواني آغاز سخن كرد، چنين فرمود «بهترين ثناها را نثار خداوند مي كنم و او را بر تمام خوشي ها و ناخوشي ها مي ستايم. خدايا تو را مي ستايم كه ما را با نبوت كرامت دادي و گرامي داشتي و قرآن را به ما آموختي و در دين فقيه گردانيدي و براي ما گوش و چشم و دل نهادي و از شكرگزاران قرار دادي.» همين براي حسين مايه خرسندي تمام است كه چشم و گوش و دلي دارد كه رصد مي كنند همه چيز را و همه كس را و او را به مقام شكر و سپاس مي كشاند.
آري گوشه گوشه ماجرا از پيش براي او روشن است. اما او امام است و از خاندان كرامت. قومي برايش نامه نوشته اند كه «انه ليس علينا امام. ما را امامي نيست پس رو به جانب ما كن شايد كه خداوند به خاطر تو ما را گرد حق جمع كند.» و گروهي ديگر مداوم مي نويسند «اين عريضه اي است خدمت حسين بن علي از سوي شيعيان و فدائيانش. اي امام بزرگوار! هرچه زودتر خود را به كوفه برسان. مردم چشم به راه شمايند. آنان جز شما را به پيشوايي نمي پذيرند. پس شتاب كن، شتاب! والسلام.» دنياپرستاني چون شبث بن ربعي، حجار بن بجر، يزيدبن حارث، عروه بن قيس و عمروبن حجاج هم كه نوشته اند «باغ هاي ما سبز و خرم شده و ميوه ها رسيده است، پس اگر مي خواهي، به سوي ما بيا كه بر لشگري آماده و گوش به فرمان وارد خواهي شد.» امام اگر بخواهد از انبوه لئيمان رو گرداند، با مؤمنان و كريماني كه چون نگيني در كاهدان كوفه گمند چه كند؟ مي تواند شأن امامت را بر جا نياورد و به خاطر انبوه لئيمان، از دردانه هاي كرامت رو برگرداند؟ هرگز! چند تا مانند مسلم بن عوسجه و حبيب بن مظاهر كافي است تا فرزند پيامبر فرسنگ ها بيابان را از مدينه و مكه تا كربلا با خانمان و خاندان بكوبد. شوخي نيست! اينجا بزنگاه تاريخ بشر است. قرار است در نيمروزي بزرگ، جاده عدالت و فضيلت كوبيده شود، هرچند كه قلبي نازنين را گرگان خونخوار از سينه بيرون كشند. قرار است از اين دل، شرافت و كرامت و آزادگي و عدالت تا هميشه تاريخ پمپاژ شود. قرار است اين قلب هماره تا ابد بزند و بتپد و خون زندگي در رگ هاي حيات انسان جاري كند. خدا چنين خواسته كه خون گرم از اين رگ ها بجوشد تا هميشه تاريخ. امت- و كريمان و شايستگان آن- چندان عزيز هستند كه خدا جان گرامي دردانه هاي خلقت،-امامان- را ارزاني شان كند. در كدام قاموس، انسان خاكي، اين چنين گرامي داشته شده است؟ امت براي امام چه قدر بايد محترم باشد كه خبر شهادت فرستاده اش قيس بن مسهر را به او بدهند و از او بخواهند كه ديگر جانب كوفه حركت نكند اما پاسخ بشنوند «خداوند به شما پاداش دهد. ما با اين مردم وعده داريم كه نمي توانيم از آن منصرف شويم. اگر خداوند شر دشمن را از سر ما كوتاه فرمايد، منتي است كه بر ما نهاده و او همواره ما را مورد لطف خويش قرار مي دهد و اگر گريزي از رويارويي با دشمن نداشته باشيم، به فوز شهادت نائل خواهيم شد.»
اول تا آخر ماجرا هرگونه كه رقم بخورد، پيروزي است. مهم اين است كه حسين، شايستگان رهبري را در برابر درنده اي چون يزيد بي مقتدا نگذارد و با مثل او بيعت نكند و دامان پاك خويش به گناهي چنين بزرگ نيالايد. مهم اين است كه حسين بين ذلت و شمشير، مختار شده و چقدر ذلت از او و خاندان عزتمندش دور است. پس مي رود و مي رسد و بار مي افكند آنجا كه بارانداز كريمان و آوردگاه خونين بزرگ منشان است، آنجا كه در محاصره است و... به كربلا كه مي رسي حق است كه اشك از كرانه چشم موج زند و چون امام صادق عليه السلام زمزمه كني «بابي المستضعف الغريب. پدرم به فداي آن ستم ديده غريب باد!». كه آن حضرت از زبان سيدالشهدا عليه السلام روايت فرمود كه «انا قتيل العبره لايذكرني مؤمن الا بكي. من كشته اشكم. مؤمني مرا ياد نمي كند جز آن كه به گريه افتد.»
معركه اي سخت برپا مي شود. بلا نزديك است دلها را بگدازد و از جاي بركند. اما كساني استوارتر از پولاد مي ايستند و فرجام كار انسان را رقم مي زنند؛ سلسله جنبان آنها علمداري است كه امام صادق از او اين چنين ياد مي كند «كان عمّنا العباس نافذالبصيره و صلب الايمان. عموي ما عباس صاحب بصيرتي عميق و ايماني استوار و محكم بود» و به تعبير امام سجاد عليه السلام «خدا رحمت كند عمويم عباس بن علي را كه در پيشگاه برادر ايثار كرد و بلا را به جان خريد و خويش را فدا كرد تا اينكه دو دستش از تن جدا شد...»
مرگ پيش چشم آنها خوار مي شود چنان كه خونخواران سپاه اموي زبان به تحسين مي گشايند «با كساني جنگيديم كه دستانشان قبضه شمشير را محكم گرفته بود و همانند شيران شرزه برما حمله مي كردند. سواران قوي ما را از چپ و راست مي تاراندند، خود را به كام مرگ مي افكندند، نه امان مي پذيرفتند و نه بر مال ميلي نشان مي دادند، جز اينكه مي خواستند به مقصدشان برسند. اگر لحظه اي دست از نبرد مي كشيديم، يك نفر از لشكر بزرگ ما را باقي نمي گذاشتند...»
آنها از نسل پيروان علي(ع) بودند، از نسل عمروبن الحمق خزاعي كه به مقتداي خود از عمق جان مي فرمود «حكم تو را آن چنان مطاع و واجب مي دانم كه اگر امر كني اين كوه را با چنگم تكه تكه كنم و به اين سو بياورم و آب دريا را با آن دلو بكشم، انجام آن را بر خود لازم مي دانم.» علي آن روز او را براي ثبات و استقامت در دين دعا كرد و با غصه فرمود «يا ليت لي مئه مثلك. كاش 100 يار چون تو داشتم- و ندارم.» همچنان كه براي حسين 70 تا 100يار پاكباخته بيشتر نماند.
آري سرهاي ياران علي و فرزندش را مانند سر يحيي بن زكريا به فاجران هديه بردند اما از آن خون هاي گرم و جاري نهالي روييد كه اندكي از ميوه هاي بسيار آن، نسل پاكباخته ملت ايران در عصر خميني و خامنه اي شد و شاخه اي ديگر از آن در لبنان روئيد و شاخسار مقاومتي سر برآورد كه خار چشم صهيونيسم و استكبار شد و شاخه اي از آن در عراق رست كه زهر در كام استكبار آمريكا كرد. محاسن آيت الله سيدمحمد باقرحكيم همچون جد مظلومش به خون خضاب شد اما تاريخ فراموش نخواهد كرد روزي را كه او پاي به عراق گذاشت و در آغوش مردم جاي گرفت و از ياد نمي رود اولين اربعين پس از اشغال عراق كه ميليون ها عراقي به كربلا هجوم آوردند در حالي كه عاشقانه فرياد مي زدند و زمزمه مي كردند «ابد و الله ما ننسي حسينا. به خدا هرگز حسين را فراموش نمي كنيم.»
نهضت حسيني تازه آغاز شده و صبر و ثبات حسيني تازه به تازه موج مي افكند و ثمر مي دهد. آينده از آن ماست، از آن آنها كه صبر و ثبات و استواري و پاكبازي شعارشان است و حسين امامشان. تازه آغاز ماجراست، اگرچه يزيديان قافيه را باخته باشند، هنوز اول عشق است... هنوز هزار باده ناخورده در رگ تاك است.

نوشته شده توسط در 8:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/10/03

نيكي و بدي

لئوناردو داوينچی موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد: می بايست "نيكی" را به شكل عيسی" و "بدی" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسی كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير می كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هي آرمانی اش را پيدا كند.

 

روزی دريك مراسم همسرايی, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبی پيدا نكرده بود.

 

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشي ديواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بي تقوايی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

 

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستی كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشی پيش رويش را ديد، و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عيسی بشوم!

 

"مي توان گفت: نيكی و بدی يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگيرند."

-پائولو كوئيلو

نوشته شده توسط در 12:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/09/08

پيروزي(بازتاب)1250

عشاير عراقي پيكر مطهر يك شهيد دوران دفاع مقدس را كه احتمالاً مربوط به عمليات كربلاي 5 است در كنار منطقه نهر جاسم در منطقه عمومي شلمچه عراق كشف كردند.

به گزارش فارس، اين پيكر در مرز شلمچه تحويل مقامات ايراني و سپس گروه تفحص شهدا شد.

براساس اين گزارش، اين پيكر تقريباً سالم است و اين شهيد گمنام انگشتان دست راست خود را با سمبل و علامت پيروزي در حالي كه انگشتر فيروزه‌اي در آن مي‌درخشد، ثبت كرده است.
تاكنون پيكر تعداد زيادي از شهدا در شلمچه سالم به دست گروه‌هاي تفحص رسيده است.


نوشته شده توسط در 9:50 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/09/05

آيت‌الله تبريزي (بازتاب5/9)

در يادداشت صبح امروز روزنامه «ايران» به قلم حسين قدياني، درباره فضايل ناگفته آيت‌الله تبريزي چنين آمده است: در آن خيل جمعيت كه براى تشييع آمده بودند، گريه‌هاى پير مرد سوز ديگرى داشت؛ يك چشم اشك بود و يك چشم خون. پير مرد را مى شناختم. از قديمى‌هاى قم بود و در خيابان چهارمردان مهر و تسبيح مى فروخت. پير مرد از دار دنيا تنها يك پسر داشت؛ عباس، كه در كربلاى پنج شهيد شد. دوستان عباس مى‌گفتند كه در جزيره بوارين به شهادت رسيد و پيكرش وقتى بر گشت، سرى در بدن نداشت. هنوز كه هنوز است اهالى خيابان چهار مردان وقتى ياد عباس مى‌افتند به يادش غرق اشك مى شوند. راستى هم كه همين است؛ وصف جوانى كه سر سفره پدر و مادر بزرگ شده باشد. جوانى كه در آن سال‌هاى جنگ، كارهاى قشنگ مى كرد. وقتى در جنگ بود كه هيچ، اما وقتى بر مى گشت امين محله بود و حتى مسئوليت تهيه نان اغلب همسايه‌ها با او بود. القصه، يكى از همسايگان منزل پدرى عباس، آميرزاجواد آقا بود. مرجع بزرگى كه هر وقت عباس را مى ديد لب به تبسم مى گشود و بر شانه عباس مى زدكه، تو يك روز شهيد مى شوى، دير و زود دارد، سوخت و سوز ندارد! *** راز اشك‌هاى مدام پدر عباس به صفا و اخلاص آميرزا جواد آقا بر مى گشت... و به سال‌هاى دور. به آن روز كه خبرشهادت عباس را آوردند. آيت‌الله آن روز‌ها هم مرجع بزرگى بود و شهره آفاق. مراجعان بيت ايشان فقط محدود به شهرهاى ايران نبود و چه بسيار مقلد كه از ديگر كشورها داشت. در درس آيت الله، نظم، حرف اول را مى زد ولى آن روز همين كه خبررا شنيد درس را نيمه كاره رها كرد و براى عرض تسليت رفت منزل پير مرد؛ بى هيچ تكلفى و بى هيچ همراهى. حرف‌هايى به پيرمرد زد و سر آخر گفت: براى مراسم ختم كسى را براى سخنرانى دعوت نكن! *** همه در بهت و حيرت فرو رفته بودند. انصافاً عجيب هم بود؛ مرجع تقليدى با آن همه كار و مشغله، با آن همه كلاس درس و بحث، با آن همه مقلدى كه داشت و با آن همه مراجعه كننده، شده بود سخنران مراسم شهادت عباس. كم هم نگذاشت. چنان از مقام شهيد و شخص عباس گفت كه كمتر كسى در مسجد، آرام نشسته بود. سخنرانى هم كه تمام شد مانند يك پروانه، گرد شمع پير مرد مى گشت و اين، حكايت سال‌هاى درازى بود. حكايت يك عمر خدمت، آن هم در لباس مرجعيت. مرجعى كه در همان سخنرانى مى‌گفت: مرجع ما عباس است. مرجع ما شهيدانند. همين بسيجيان!
نوشته شده توسط در 1:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/06/15

مرثیه حضرت سید الشهداء توسط محتشم کاشانی

محتشم پسری داشت که از دنیا رفت.
 او چند بیت در رثای وی گفت. شبی حضرت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را در خواب دید که فرمودند:
« تو برای فرزند خود مرثیه می گویی، اما برای فرزند من مرثیه نمی گویی؟»

می گوید: بیدار شدم ولی چون در این رشته کار نکرده بودم سررشته پیدا نکردم چگونه وارد مرثیه فرزند گرامی آن حضرت شوم.
شب دیگر در خواب مورد عتاب حضرتش گردیدم که فرمود:
 چرا در مصیبت فرزندم مرثیه نگفتی؟

 عرض کردم: چون تاکنون در این وادی قدم نزده ام، لهذا راه ورود برای خود پیدا نکردم. فرمود بگو:
« باز این چه شورش است که در خلق عالم ».

بیدار شدم همان مصراع را مطلع قرار دادم و آنچه که می بایست سرودم، تا رسیدم به این مصراع، که گفتم:
« هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال ».

در اینجا ماندم که چگونه این مصراع را به آخر برسانم که به مقام الوهیت جسارتی نکرده باشم. شب حضرت ولی عصر ـ ارواحنا فداه ـ را در خواب دیدم فرمودند:
 چرا مرثیه خود را به اتمام نمی رسانی؟

عرض کردم: در این مصرع به بن بست رسیده ام نمی توانم رد شوم فرمود بگو:
« او در دل است هیچ دلی نیست بی ملال ».

بیدار شدم. این مصرع را ضمیمه آن مصرع نموده و بیت را به آخر رسانیدم ».

نوشته شده توسط در 3:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/06/15

توصیه حضرت به دوری از هوای نفس

حاج غلام عباس حیدری دستجردی از علاقمندان حضرت ولی عصر ارواحنا فداه جریان تشرفش را اینگونه نقل می کند:
« تابستان یکی از سالهای 47 یا 48 شمسی بود؛ به دهی که زادگاهم می باشد (دستجرد) رفته بودم و پیوسته می خواستم که جمال امام زمان علیه السلام را زیارت کنم و برای زیارت آقا، برنامه ای شامل دعا و نماز، اجرا نموده و در آن حال در عشقش گریه می کردم.
شبی از شبها که کسالتی هم عارضم شده بود و بنا بود ساعت 12 شب طبق دستور پزشک دارو بخورم، ساعت9/5 خوابیدم و نیّت کردم که ساعت 12 بیدار شوم و بیدار هم شدم. چراغ فانوسی که فتیله اش را پایین کشیده بودم تا در موقع حاجت از آن استفاده شود، خاموش بود.
به محض اینکه رفتم تا آن را روشن کرده و دوا را بخورم، دیدم سید جلیل القدر و با وقاری که وجودش خانه را روشن کرد، وارد اطاق شدند.
به مجرد دیدن آن جمال دل آرا، مشغول فرستادن صلوات شدم، سید آمدند تا نزدیک من و من بلندتر صلوات می فرستادم. قیافه آقا بنحوی نورانی بود که من طاقت مشاهده و ایستادن روی پاهای خود را نداشتم. زبانم یارای تکلم نداشت؛ در این حال آقا رو به من کرد و فرمود:
« هنوز اسیر نفست می باشی؟ »

من مانند کسی که برق او را گرفته باشد، مثل یخ افسرده شده، خجالت کشیدم. آقا رفت و من مشغول گریه شدم. »
نوشته شده توسط در 3:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/06

نور حسین

موجودات جهان همه از پنج نور مقدس آفریده شده اند. پیامبر اسلام در این باره چنین فرموده است: خداوند تعالی ما اهل بیت را هنگامی آفرید که نه آسمان بر افراشته بود و نه زمین گسترده، نه عرشی و نه بهشتی و نه دوزخی. ما خداوند را تسبیح می کردیم آن هنگام که تسبیح‌کننده‌ای نبود. هنگامی که خداوند خواست جهان را بیافریند نور مرا شکافت و از آن عرش را بیافرید؛ پس نور عرش از نور من است و نور من از نور خدا است و من با برتر‌ از عرش هستم. آنگاه نور علی بن ابی طالب را شکافت و از آن فرشتگان را آفرید؛ پس نور فرشتگان از نور علی بن ابی طالب است و نور وی از نور خداست و نور علی علیه السلام برتر از ملائکه است. آن‌گاه نور دخترم را شکافت و از آن آسمان ها و زمین را بیافرید؛ پس نور آسمان‌ها و زمین از نور دخترم فاطمه است و نور فاطمه از نور خداست و او والاتر از آسمان‌ها و زمین است. آنگاه نور حسن را شکافت و از آن خورشید و ماه را آفرید؛ پس نور خورشید و ماه از نور حسن است و نور وی از نور خداست و حسن والاتر از خورشید و ماه است. آن گاه نور حسین را شکافت و از آن بهشت و حورالعین را آفرید. پس نور بهشت و حورالعین از نور حسین است و نور حسین از نور خداست و حسین والاتر از بهشت و حورالعین است. منابع: بحار الانوار، ج 25، ص 16، حدیث 30.
نوشته شده توسط در 2:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/06

ابوالحسن خرقانی

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟ شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از رحمت تو می‌دانم و از کرم تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟ آواز آمد: نه از تو؛ نه از من. «تذكره الاولياء عطار نيشابوری»
نوشته شده توسط در 8:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/06

گورخر!

شل سيلور استاين از گورخري پرسيدم: تو سفيدي راه راه سياه داري ، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟ گورخر به جاي جواب دادن پرسيد: تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب داري؟ ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟ ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟ لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟ و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد ، و پرسيد و پرسيد و بعد رفت . ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره ي راه راهاشون چيزي نمي پرسم
نوشته شده توسط در 8:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/05/16

سلام مولا!

«السلام علي سيف ذي الجلال و ساقي السلسبيل الزلال. السلام عليك ايها النبأ العظيم... السلام عليك يا ولي الله انت اول مظلوم و اول من غصب حقه. صبرت و احتسبت حتي اتيك اليقين.»
نوشته شده توسط در 8:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/05/15

سرنوشت(همشهری15/5)

روي شن هاي ساحل نوشت كاش مي شد زندگي را از سر نوشت. چند لحظه اي گذشت و موجي نوشته اش را پاك كرد. بلند شد. زندگي را بايد از سر مي نوشت. رضا ايزي
نوشته شده توسط در 10:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/05/14

ولايت حضرت علي عليه السلام

مرحوم شيخ عباس قمي در کتاب تحفه الرضويه آورده است: وقتي که مرحوم مقدس اردبيلي از دنيا رفت، يکي از مجتهدين او را در خواب ديد که با وضع خوبي از روضه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيرون آمده، از آن مرحوم پرسيد: شما از کجا به اين مقام و مرتبه رسيديد؟ مقدس اردبيلي ( ره) پاسخ داد: بازار عمل را کساد ديدم ( يعني عملي که به درجه قبول برسد خيلي کم است ) ولي ولايت صاحب اين قبر ( حضرت علي عليه السلام) به ما بهره وافري داد.
نوشته شده توسط در 3:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/04/07

ياس گمشده(کیهان7/4)

منصور ايماني
امروز در آينه داغديدگي نامت، درنگ دوباره اي يافته ايم. نامي كه نو به نو مي شود، ولي تكرار نمي پذيرد. اي مادر آبها! هر بار از پي سوگ جگرسوزت، به هزار سو مي رويم، آن سان كه به دنبال مزارت دويده ايم. دويده ايم و در خويش به جستجوي تصوير لايزالت درنگ كرده ايم. با اين همه، زلال تصويرت همواره از قاب تهي دستانمان مي گريزد. اي بانوي آبي! تو كوثري، چشمه اي زاينده و جوشان. و ما چيستيم؟ همان دامي كه از اوهام خود بر خويش مي تنيم.
اي مادر اندوه! بي شك تقلاي كودكانه جانمان را تو شاهدي كه به بازيچه مي كوشيم تا از بريده هاي آنچه كه از تو حكايت كرده اند، تصويري برآريم همگون با آنچه كه پيشترها در زمانه اي بي وفا بوده اي.
اما تو خود مي داني كه ما همواره و هنوز، آخرين قطعه از تصوير تو را گم كرده ايم. آن هم در لحظه هاي شبي نامحرم كه جسم كبودت را، به غريب ترين قطعه خاك سپردند. ترا گم كرده ايم، ولي نه از آن رو كه بي نام و نشان آمده و رفته باشي، بي روزي براي تولد و يا بي مدفني براي خفتني ابدي. بلكه از آن رو كه تو همواره، پيشاپيش زمان گام برداشته اي و هميشه آن سوتر بوده اي. تو پيش از آن كه در خاطره زمين تجلي كني، پشت زمان ايستاده بودي، در ملكوتي كه خداوند به كار امتحان جوهره ات بود. جوهره اي آميخته از رنج و صبوري:
يا ممتحنه امتحنك الله الذي خلقك قبل ان يخلقك فوجدك لما امتحنك صابره » (1)
آنگاه نيز كه در زماني زميني و در مغيلان بي وفايي آدميان فرود آمدي و از جان خديجه جوانه زدي، ريحانه بهشتي بودي كه تنها مشام لطيف پدر، با عطر دلنوازت آشنا بود. هم او كه «انسيه حورايت» مي خواند و «ام ابيها». تو ام ابيهايي، ولي تنها نه از آن رو كه، در روزگار بارش سنگ جهالت و در غيبت مهرباني خديجه، به تيمار پدر نشستي؛ كه پدر هميشه يتيم تر از تو بود.
بل از آن رو كه تو «ام الائمه»، بازايش معصوميتي هر باره، بستر رويش رسالت مكرر پدر در گذر زمان بوده اي. بر گرد جان مقدس توست كه «بيت» رسالت، مي رويد و مي بالد و «بيت» از جلوه رخشان تو منور است و «اهل البيت»، اهل تواند، كه خداوند آنان را به جبرائيل امين، چنين مي شناساند: «فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها» (2)
اي ستون شكسته خانه مولا!
و ما هنوز در اين ميانه بي سمت و سو مانده ايم كه چگونه و به چه نام صدايت كنيم؟ همه نامهاي تو به بي نهايت قد مي كشند و همه انگشتهاي اشاره مابه سوي تو، بي سويند. تصوير تو در خاطره زمين، تصوير زني است غريب با دستي پينه بسته از دستاس. زني با شانه اي زخمي از تسمه مشك، كه بي هيچ شكايتي، كوچه هاي خاكي مدينه را، در پي آب، پشت سر مي گذارد. زني كه مي شويد و مي روبد و مي پزد. زني كه در يك كلام، تصويري آشنا براي همه آشنايان رنجهاي زميني است. اما دريغ كه حقيقت تو در قاب تصاويري از اين دست نمي گنجد. حيرتم از آن است كه مدينه ترا در خويش مي برد، و لي از خويش نمي رفت. تو با آخرين گامهايت سر آسمانها داشتي. مدينه نگاه مي كرد و نمي ديد. در نگاه مدينه، تفاوت تو با زنان ديگر، تنها در اين بود كه پدرت رسول خداست. و اي كاش اين حقيقت براي معنا كردنت و براي تعبير تنهايي ات، كفايت مي كرد. ...
اي داغ ماندگار! يادواره ماتمت امروز، در موج خيز دريايي به نام «چشم شيعه» برپاست.

1- زيارت حضرت فاطمه زهرا«س»
2- حديث كسا
نوشته شده توسط در 3:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/04/07

یاس کبود(کیهان7/4)

هنوز خيلي زود بود، اما او احساس مي كرد خيلي دير شده است... به او گفته بود از خاندان من اولين كسي هستي كه به من مي پيوندي و خيلي زود... و او با اين «مژده» كه جز او، براي همه پيام سوگ و ماتم بود، آرام گرفته بود... آن شب، شماري اندك، خورشيد را بدرقه مي كردند... خورشيد و شب!... هيچكس به ياد ندارد اين دو را با هم ديده باشد، تاريخ هم... سه ماه و پنج روز پيش، پدر چيزي گفته و او گريسته بود و بعد سخن ديگري گفته و او تبسم كرده بود... راستي پدر چه گفته بود؟... مي گويند، خبر جدايي از پدر بود كه غم بر دل فاطمه (س) نشانده و او گريسته بود... و خبر پيوستن كم فاصله به او بود كه تبسم بر لب زهرا (س) نشانده بود... ولي اين هر دو خبر براي علي (ع) غم انگيز بود، براي حسن، حسين، زينب، ام كلثوم... سلمان، مقداد، ابوذر... و همه فاطمه دوستان، از آن شب تا امشب و تا هميشه تاريخ...
آن شب فاطمه را به رسول خدا سپردند، دختر را به پدر؟ يا مادر را به پسر؟... مگر نه اينكه «ام ابيها» بود؟... هم اين بود و هم آن... و مزارش بي نشان... تا نشانه اي باشد كه راه گم نشود.

 
نوشته شده توسط در 3:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/03/20

یاس کبود(همشهری جوان)

شهادت حضرت زهرا(س)/ 20 خرداد، 13 جمادي الاول 11ق ترجمه: سيدمهدي شجاعي هان اي مردم! بدانيد كه من فاطمه ام و پدرم محمد است. حرف اول و آخرم يكي است. نه غلط در گفتارم جا دارد و نه خطا در كردارم راه. پيامبري از خود شما به ميان شما آمد كه رنج هاي شما بر او گران بود و به هدايت شما حرص مي ورزيد و با مؤمنان رأفت و مهرباني داشت. اگر بخواهيد او را بشناسيد، مي بينيد كه پدر من بوده است، نه پدر زنان شما و برادر پسرعموي (شوي) من بوده است، نه برادر مردان شما. و راستي كه چه خوب نسبتي است اين نسبت. پس او رسالت خود را به انجام رسانيد و با انذار آغاز كرد. از پرتگاه مشركان رو بر تافت، شمشير بر فرق آنان نواخت، گردن هايشان را گرفت، گلوگاهشان را فشرد و با بهترين زبان ـ زبان موعظه و حكمت ـ آنان را به سوي خدا دعوت كرد. آن قدر بت شكست و آن قدر پشت افكار آنان را به خاك ماليد تا جمعشان از هم پاشيد و هزيمت تنها گريزگاه شان شد. شب گريخت و صبح، مجال ظهور يافت و حق، جلوه گري كرد و با كلام زمامدار دين، عربده هاي شياطين خاموش شد. خارهاي نفاق روفته گرديد و گره هاي كفر و شقاق گشوده گشت... و آن گـــاه زبــان شــما به گفتن لا اله الا الله باز شد. و اين در حالي بود كه تهي و تنها بوديد و پرتگاهي از آتش در كنارة شما شعله مي كشيد. هيچ بوديد. هيچ نبوديد. به جرعه اي آب مي مانستيد و لقمه اي كه به دمي خورده مي شود. ضعفتان طمع برانگيز بود. آتش زنه اي بوديد كه روشني نيافته، خاموش مي شديد. زير پا بوديد، لگدمال عابران. آب متعفن مي نوشيديد. خوراكتان از برگ درختان بود. ذليل و درمانده بوديد و هميشه در هول و هراس از اين كه پايمال اين و آن شويد. بعد از اين حال و روز، خداي تعالي شما را با محمد(ص) نجات داد ـ درود خدا بر او ـ چه بلاها كه از دست مردم كشيد، از گرگان عرب و سركشان اهل كتاب. هر گاه كه آتش جنگ برمي افروختند، خدا خاموشش مي كرد. هر دم كه شاخ شيطان عيان مي شد يا اژدهاي مشركين دهان باز مي كرد، پيامبر، برادرش علي را به كام اژدها مي فرستاد. و او ـ علي ـ تا پشت و پوزة ديوصفتان بد كنشت را به خاك نمي ماليد و آتش كينه هايشان را به آب شمشير خاموش نمي كرد، بازنمي گشت. غرق بود در عشق خدا و پرتلاش در مسير خدا و نزديك با رسول خدا. او مردي مرد بود از دوستان خدا و هست؛ سيد اولياي خدا. هميشه تلاشگر، هميشه مقاوم، هميشه خيرخواه و هميشه قبراق و حاضر به يراق. ولي شما... شما در آن گير و دار، خوب آسوده زيستيد و خوب خوش گذرانديد و گوش خوابانديد و چشم درانديد تا كي چرخ روزگار عليه ما بگردد. همان شما كه از جنگ ها مي گريختيد و دشمن پشتتان را بيشتر مي ديد تا رويتان را، همان شما چشم به راه گردش روزگار عليه ما شديد. ... تا پدرم وفات كرد... خدا خانة پيامبران و جايگاه برگزيدگان را براي او ترجيح داد. و بعد... علائم خفتة نفاق در شما آشكار شد و از اعماق وجودتان سر برآورد. متن بالا، بخشي از خطبة حضرت زهرا(س) در مسجدالنبي است كه بعد از فوت پيامبر و در واكنش به مسائل پيش آمده بر سر جريان خلافت ايراد شده. در مدارس قديم، اين خطبه را مثل شعرهاي كلاسيك حفظ مي كردند تا زبان عربي شان خوب شود. ترجمة اين خطبه را از كتاب كشتي پهلوگرفته كه روايت داستاني زندگاني حضرت زهرا(س) است برداشته ايم.
نوشته شده توسط در 9:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/02/31

درد بی دردی!(همشهری31/2)تیتر1011!

حق تعالي فرعون را چهارصد سال عمر و ملك و پادشاهي و كامروايي داد. جمله حجاب بود كه او را از حضرت حق دور مي داشت. يك روزش بي مرادي و دردسر نداد تا مبادا كه حق را ياد آرد. گفت: تو به مراد خود مشغول مي باش و ما را ياد مكن. فيه مافيه - مولوي
نوشته شده توسط در 10:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/02/24

شهر کوران(همشهری ماه)

متن زير را مرتضي آويني نوشته است. براي فيلمي كه درباره مجروح شيميايي نابينا شمس جهان آرا است. جهان آرا در خانه جانبازان در شهر كلن آلمان است و فيلم به حرف ها و درد دل هاي او و سايرجانبازان مي پردازد. اما فيلم درهمان سال 68 ازسوي مسوولين وقت بنياد شهيد براي پخش تلويزيوني نامناسب تشخيص داده مي شود و در تمام اين سال ها سرنوشتي بهتر از حضور در آرشيو نداشته است. اهل بصيرت را با شهر كوران چه كار؟ ماه ها ازپايان جنگ و بسته شدن باب جهاد في سبيل الله گذشته است و براي بسياري جنگ ديگر جزء خاطره اي دور از يك دوران سپري شده هيچ نيست. اما براي آن كه قسمتي ازوجود خويش را درجنگ نهاده است چگونه پايان يابد؟ براي آن كه چشم هايش را در جنگ نهاده است دستش را، پايش را، دست هايش، را پاهايش را، و چه بسا چشم ها ودست ها و پاهايش را درجنگ نهاده است، چگونه ممكن است كه جنگ پايان يابد ؟ براي او جنگ خاطره اي دوراز يك دوران سپري شده نيست... باب جهاد را خداوند برمن و تو بسته است، اما براي او همچنان مفتوح است؛ چرا كه چشمانش ديگربازنگشته اند. دلاوري ديگر پاهايش را نثارمجد و عظمت اسلام كرده است واگر چه در داربقاء، آن جا كه من و تو را پاي رفتن نيست، او پاهايش را درنزدخداوند خواهد يافت؛ اما اين جا دارفناست و آنچه فاني شدني است بازنمي گردد... و او هم در انتظار معجزه نيست و رضاي خويش را در رضايت خداوند مي داند. اگر چه جوان است وهنوز ازدواج نكرده است، اما براي او جنگ تراژدي نامطلوبي ازيك دوران غم بارنيست خورشيد حيات بخشي است كه هنوز درآسمان سينه اش روشن است. شيطان مي خواست كه با قدرت سلاح برجهان حكومت يابد ومومنين با گوشت و پوست و رگ و استخوان در برابرش ايستادند. بمب ها و موشك هايش را به جان خريدند ودرفضايي آكنده ازبخارات مرگ بار شيميايي از استقلال و شرف و عزت خويش دفاع كردند... و هرگز در برابر عمل خويش مزدي نخواستند. اما اكنون كه علي الظاهر جنگ خاتمه يافته است، آيا بايد درفراموش كده ها و غفلت كده هاي اذهان من و تودرهياهوي شهر گم شوند و… شايد جنگ خاتمه يافته باشد، اما مبارزه هرگز پايان نخواهد يافت وزنهاراين غفلتي كه من و تو را در خود گرفته است، ظلمات قيامت است. آن گاه كه آسمان انفطار يابد و ستارگان پراكنده شوند، آن گاه كه درياها شكافته شوند وانسان ها سر از قبرها بردارند، خواهند دانست كه چه پيش فرستاده اند و چه واپس نهاده اند. يا ايها الانسان چيست؟ آنچه تو را فريفته و بر آفريدگارت غره داشته است؟ آفريدگاري كه تو را آفريده است واستوار داشته؛ براين صورت پرداخته است. اما حاشاوكلا كه شما روز جزا را تكذيب مي كنيد، حال آن كه او برشما نگهباناني گماشته است؛ كراما كاتبين. مي دانند كه چه مي كنيد. ابرار درنعيم اند و فجاردرجحيم... ابرار در بهشت اند و بدكاران دردوزخي كه روز جزا به آن وارد خواهند شد .. و حتي لحظه اي ازآن غياب نخواهند يافت. و تو چه مي داني كه روزجزا چيست؟ و باز، تو چه مي داني كه روزجزا چيست؟ آن روز كه كسي را برديگري اختياري نيست و فرمان هر چه هست، خاص خداست. اهل بصيرت را با شهر كوران چه كار؟ او را چشم ظاهر نيست وآنان را چشم باطن وازميان توخود بگو كه كدام يك كورند؟ صم بكم عمي فهم لا يعقلون... چشم بگشا وببين كه چگونه آخرالزمان سررسيده است و گفته هاي پيامبر(ص) درحجه الوداع تعبيريافته ... وفساد برو بحررا پركرده است! برادرم ! چشم بگشا و ببين كه ازكجا مي گذري! اي شمس جهان آرا؛ تو كجا واين بيغوله تاريك كجا؟ و چگونه اين تمثيل دردناك فراهم آمده است، تو كجا واين بازار مكاره شيطان كجا؟ و مگر نه اين كه آن بخارات شيميايي جهنمي كه چشم تورا بازگرفته اند دركارخانه هاي همين شهر و شهرهايي چنين / شهرهاي آلمان وديگركشورهاي غربي / ساخته مي شوند؟ شمس جهان آرا به ميهماني موش هاي كور آمده است و آنان درنمي يابند واصلا چگونه دريابند وقتي كه چشمان باطن شان كور است وهيچ چيز را جز خود و اهواء رنگارنگ خود نمي بينند؟ اگرنه جانبازي كه چشمان ظاهرش را اسلحه مرگباري كوركرده است كه دركارخانه هاي اينان ساخته مي شود. حجتي است كه خداوند برآنان تمام كرده است. كجاست وجدان بيداري كه چشم بدين عبرت بازكند؟ جانبازي كه چشمان خود را درراه اقامه عدل باخته است واستقرار احكام خدا برزمين ... اما اين سخنان آن همه ازاين ديارمرگ زده وساكنانش دوراست كه كسي بيدار نمي شود: وما انت بسميع من في القبور؟ مردگان خفته درقبرستان اهواء نفس، اسيران سياه چال هاي شهوات ساكنان ديار ظلمت جاودانه اند. منجي بشر و بشيرعشق را آري، بسيجي جانباز را درشهر كوران باورنخواهند كرد. اگر نه آنان را مي گفتم كه شفاي كوردلي خويش را از تو بخواهند؛ از تو كه حدقه چشمانت خالي است اما چشمان باطنت سرشاراز شهود هفت آسمان وزمين است... اي منجي بشر، بشيرعشق بسيجي !تو كجا و اين جا كجا؟ اين غربي ترين مغرب حقيقت برگستره سياره رنج ...اين جايي كه خفتگانش را جز نهيب مرگ چيزي بيدار نخواهد كرد... جز مرگ و صوراسرافيل! آن گاه كه آسمان انفطاريابد و ستارگان پراكنده شوند. آن گاه كه درياها شكافته شوند و انسان ها سر ازقبرها بردارند ، خواهند دانست كه چه پيش فرستاده اند وچه واپس نهاده اند... يا ايهاالانسان! چيست آنچه تورا فريفته است و برپروردگارت غره داشته است؟ وتو چه مي داني كه روز جزا چيست ؟ آن روز كه كسي را برديگري اختياري نيست و فرمان هر چه هست خاص خداست. اهل بصيرت را با شهر كوران چه كار؟ بشير عشق در شهر كوران كارگردان : نادرطالب زاده فيلمبردار: صادق ميانجي صدابردار : مجيد مصدق نويسنده و گوينده متن : شهيد سيد مرتضي آويني تهيه شده در سال 1368كلن ، آلمان خانه جانبازان زمان فيلم : 30 دقيقه
نوشته شده توسط در 11:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/02/23

حضرت معصومه

1. فداها ابوها: روزي جمعي از شيعيان وارد مدينه مي‌شوند و تعدادي پرسش از خاندان امامت داشتند. اما امام موسي بن جعفر و امام رضا (ع) تشريف نداشتند. مسافران غمگين قصد بازگشت داشتند که حضرت معصومه(س) که هنوز به سن بلوغ هم نرسيده بود، پاسخ پرسشهاي آنان را مي‌نويسد. شيعيان در حال ترک مدينه با امام کاظم (ع) روبرو شده و شرح ماجرا را بازگو مي‌کنند و دستخط حضرت معصومه(س) را نشان پدر ميدهند. امام بسيار مسرور گشته و مي‌فرمايد: فداها ابوها 2. فضيلت زيارت: حضرت معصومه(س) امامزاده اي است که زيارتنامه اش از ناحيه معصوم صادر شده است. زيارتنامه‌اي که هم اکنون خوانده مي‌شود همان زيارتنامه مشهوري است که امام رضا (ع) به سعد بن سعد آموخت. امام صادق و امام رضا و امام جواد(ع) در احاديث مختلفي زيارت حضرت معصومه(س) را مساوي با روزي شدن بهشت مي‌دانند. 3. شفيعه: حضرت فاطمه معصومه(س) بعد از حضرت فاطمه زهرا(س) دومين زني است که نص اهل بيت (ع) داراي مقام شفاعت است. امام صادق (ع) مي‌فرمايد : زني از فرزندان من در قم از دنيا مي‌رود که نامش فاطمه است و به شفاعت او، همه شيعيان وارد بهشت مي‌شوند.
نوشته شده توسط در 2:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1385/02/20

عشق(همشهری20/2)

بايزيد گفت: به صحرا شدم عشق باريده بود و زمين تر شده ، چنانكه پاي به برف فرو شود به عشق فرو مي شد. تذكرة الاوليا ء _ عطار نيشابوري
نوشته شده توسط در 9:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/18

پيغام

چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستانی

هر چه برگم بود و بارم بود

هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود

هر چه ياد و يادگارم بود

 ريخته ست 

 چون درختي در زمستانم

 بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود

ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كوري

 در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست ؟

ديگر آيا زخمه هاي هيچ پيرايش

با اميد روزهاي سبز آينده 

 خواهدم اين سوي و آن سو خست ؟

چون درختي اندر اقصاي زمستانم 

 ريخته ديري ست 

 هر چه بودم ياد و بودم

       .   .   .

                       مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط در 11:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/18

2جور مادر(همشهری18/2)988/360

در گرمابه شدم و آبي بود، فراگذاشتم. جواني چون ماه از گوشه گرمابه آواز داد كه: تا چند آب بر ظاهرپيمايي؟ يك راه آب به باطن فروگذار. *تذكره الاوليا- عطار نيشابوري
نوشته شده توسط در 10:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/02/18

آتش در سرزمين وداع(کیهان18/2)

معصومه نگاه رهيده خود را از پاسبانان شرور مدينه مي دزدد و به درهاي درهم شكسته خانه مي دوزد. پاسبانان دوباره به خانه آنها شبيخون زده اند. آرزو مي كند كاش كسي بود تا سؤالات بي شمار او را پاسخ مي داد و از احوال پدر در سياهچال هاي حكومت هاروني مي گفت. او جسته و گريخته، چيزهايي از مردان در زنجير شنيده است. از رفتارهاي نابه جاي زندانبانان با زندانيان، چيزهايي مي داند. و مي داند كه در هزار توي زندان خوفناك هارون، چه حوادثي در جريان است! اما تصور اينكه در يكي از روزهاي آتي، عطش پدر مجروح او را به شربتي از جيوه فرو بنشانند، تصوري دور از ذهن است. q فرداي روز دلشوره، روز اندوه است. خبر، از حصارهاي زندان مي گذرد. حالا همه مي دانند موسي بن جعفر(ع) را با سم القاتل، در سياهچال هاروني، به شهادت رسانيده اند. جا دارد معصومه چادر عزا به سر كشد و در شهادت پدر ضجه كند؛ اما علويان گرداگرد خانه آنها جمعند و برادرش رضا بركرسي خطابه پدر نشسته است. اينها همه بهانه خوبي است براي پايداري دختر جوان، پس برمي خيزد؛ اگرچه دستي به شانه ديوار و دستي به كمر؛ اگر چه با اندوهي تحمل سوز و قامتي دوتا. با اينهمه برمي خيزد و به جمع ياران برادر مي پيوندد. كوچه از زن و مرد پر است و پاسبانان خود را در زواياي تاريك و ناپيدا، گم كرده اند. فرداي روزاندوه، روز هجران است. كسي به در مي كوبد و پيغام تلخ را مي آورد. مأمون به دنبال برادرش فرستاده است تا او را به مرو ببرند. گويا در بود رضا، خطري است كه در نبود او مدينه از آن خطر جسته است و از سيطره حضور علويان، رسته است. معصومه در تازه سالي خود، به دنبال خاطرات دور و نزديك مي گردد. كجا بود شنيد، مرو شهري است در اقصاي عالم؟ كجا بود شنيد، فاصله ها، فرسنگ فرسنگ شماره مي شوند؟ برادرش اهل خانه را در اتاقي جمع مي كند و از آنها مي خواهد تا لحظه وداع را به روضه اي بر شهادت او ختم كنند و بر كشته اي غريب بگريند. «راستي اگر اشك نبود، سرزمين وداع آتش مي گرفت.» اما معصومه مي داند هجر برادر، عمر كوتاهي دارد. از هم اكنون او خودش را نيز عازم سفر مي بيند. معصومه از همراهانش مي پرسد از ساوه تا قم، چقدر فاصله است؟ هر كس چيزي مي گويد و به تناسب عاطفه اي كه ميان او و اين مسافر عزيز است، فواصل را كم و زياد مي كند. آنها مي دانند تبي تند جان فاطمه معصومه را در چنگ دارد. شايد اگر فاصله را كوتاه ببرند، تاب تحمل او افزون شود! شايد اگر فاصله را بلند بگويند اميد به رسيدن در او كاهش يابد! آنقدر اين چند و چوني طول مي كشد تا در دروازه شهر قم، به پسران سعد اشعري و شيعيان و علويان پاك باز برمي خورند. همه مي دانند اين خواهر به قصد ديدار آن برادر، پاي در راه سفر گذاشته است. موسي بن خزرج اشعري هم مي داند اين ديدار نا مقدور است و ميهمان او مرادش در بي مرادي است. گويا قرار بر اين است تا همه آرزوهاي اين دل پاك، در مقبره بابلان بيارامد؛ جايي كه اكنون حرم و زيارتگاه فاطمه معصومه(س) است.
نوشته شده توسط در 9:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/01/20

زن نمونه(همشهری20/1)

حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها: ای اباالحسن! من از پروردگار خود حيا می کنم چيزی را از تو درخواست نمايم که تو بر آن توان و قدرت نداري
نوشته شده توسط در 8:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/01/14

آسایش(همشهری14/1/85)

در دنيا خواهش و در گور پرسش و در قيامت نالش و در دوزخ سوزش پس كي خواهد بود هنگام آسايش. تفسير سوره يوسف(ع)- محمدبن زيد طوسي
نوشته شده توسط در 10:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1384/11/23

تلنگر(اعتماد23/11)

پيامبر اكرم (ص‌) فرمود:
خداوند فرشته‌يي‌ دارد كه‌ هنگام‌ نماز بانگ‌ مي‌زند: آدمي‌زادگان‌ برخيزيد و آتش‌هايي‌ را كه‌ برخويشتن‌ افروخته‌ايد به‌ نماز خاموش‌ كنيد. و فرمود: از گناهان‌ بزرگ‌ اين‌ است‌ كه‌ مال‌ ديگري‌ را بدون‌ حق‌ تصرف‌ كنند. و فرمود: يكي‌ از اقسام‌ اسراف‌ اين‌ است‌ كه‌ هرچه‌ مي‌خواهي‌ بخوري‌. هم‌ او گفت‌: از لوازم‌ ايمان‌ است‌ كه‌ براي‌ خشنودي‌ كسان‌، خدا را خشمگين‌ نسازي‌ و بر نعمتي‌ كه‌ خدا داده‌ كسي‌ را سپاس‌ نگزاري‌ و براي‌ آنچه‌ خدا نداده‌ كسي‌ را مذمت‌ نكني‌ كه‌ روزي‌ به‌ آز حريصان‌ فزوني‌ نگيرد و به‌ تنفر كسان‌ نقصان‌ نپذيرد. و فرمود: همانا اين‌ دين‌ محكم‌ است‌، پس‌ به‌ ملايمت‌ در آن‌ پيش‌ رويد.
و فرمود: هلاك‌ پيشينيان‌ شما از آنجا بود كه‌ دزد معتبر را رها مي‌كردند و دزد ضعيف‌ را مجازات‌ مي‌دادند.
نوشته شده توسط در 9:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1384/11/18

حسین قتیل العبرات

 «من كشته گريه ام، مؤمني ياد من نمي كند مگر اينكه به گريه مي افتد و غمگين مي شود از مصيبت من». سال ها بعد به حضرت سجاد(ع) عرض شد « آيا زمان آن نرسيده كه ديگر گريه و اندوهتان پايان يابد.» امام با حزن تمام فرمود «چه مي گوييد؟ يعقوب 12 فرزند داشت، يكي از آنان را خداوند از برابر چشم او مخفي داشت، او آن قدر گريست كه سياهي چشمانش به سفيدي گرائيد و پشتش از كثرت اندوه، خم شد درحالي كه فرزندش زنده بود اما من با دو چشم خويش پدر، برادر، عمو و هفده نفر از خويشان خود را ديدم كه در كنار من به شهادت رسيدند، پس چگونه حزن و اندوهم تمام شود»
نوشته شده توسط در 9:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/11/10

زیارت عاشورا(سایت روضه دات کام)

http://www.rozeh.com/ZiaratAshoura.swf
نوشته شده توسط در 8:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 1384/11/07

گناه (همشهری7/11)

گناه انسان را از عبادت و تهجد محروم می سازد و لذت مناجات با خدا را از او سلب می کند و تأثير گناه از کارد برّنده سريع تر است.

                                                         حضرت امام جعفر صادق عليه السلام

نوشته شده توسط در 10:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1384/11/02

نماهنگ!

http://www.rahpouyan.info/negar/details.php?image_id=903
نوشته شده توسط در 1:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1384/10/28

عید غدیر مبارک(کیهان28دی)

داناترين مردم...

http://kayhannews.ir/841028/14.HTM#other1402

نوشته شده توسط در 2:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/10/26

کلام معصوم(همشهری26دی)

حضرت رسول اکرم صلی الله عليه و آله و سلم:
هر کس که مشتاق بهشت باشد به سوی خيرات بشتابد، و آن که از دوزخ بيم دارد از شهوات بپرهيزد، و هر که در انتظار مرگ باشد لذتها را ترک گويد، و آن که در دنيا زهد ورزد مصيبتها بر او آسان گردد.
نوشته شده توسط در 12:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1384/10/25

خجالت(داستانک همشهری25/10)

آن روز صبح ايستگاه اتوبوس مملو از جمعيت بود. به زحمت سوار اتوبوس شدم و روي يكي از صندلي ها نشستم. پيرمردي كه سرپا ايستاده بود با حالتي خاص به من نگاه كرد و سرش را به معني تاسف تكان داد. بي اهميت به نگاه او مشغول خواندن روزنامه شدم.
آن شب قرار بود كه با مادر و خواهرم به خواستگاري يكي از خانم هاي همكارم برويم.
با يك سبد گل بزرگ به آنجا رفتيم. تمام مدتي كه آنجا بوديم از خجالت سرم را بالا نياوردم .پدر آن خانواده با ديدن من سرش را به حالت تاسف تكان داد، درست به همان شكلي كه در اتوبوس انجام داده بود.
رضا رشيدي
نوشته شده توسط در 10:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/10/19

عرفه را دریابیم

راه مبارزه با شیطان آن است که به او اعتناء نکنی زیرا شیطان متکبر است، هر چه به او بیشتر اعتناء کنی او سرکش تر می شود.(آیت الله میرزا جواد تهرانی)
نوشته شده توسط در 8:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1384/10/15

حرف دلی بسیار بسیار عالی از علیرضا قزوه

مولاي من!

خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
مي‌شد كه پنجاه سال حاكم باشي
مي‌شد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

مي‌شد هر سال
به هند و پارس
به چين و ماچين دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا كند
چيزي شبيه همين ضيافت‌هاي شام
در تالارهاي آينه و مرمر
و پشت درهاي بسته
مي‌شد حسين و حسن را با خود همراه كرد
يكي مشاور اعظم
يكي وزير خزانه‌داري كل
مي‌شد كاري كرد
كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد
يا كاره‌اي كه زهر نريزد

يا نه
حكومت ايران هم مي‌شد كه سهم حسن باشد
حكومت عراق، سهم حسين
حتي عقيل را مي‌شد سه چهار سالي
با حقوق ارزي آن روز
به اندلس فرستاد ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 10:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1384/10/14

بنده حق(همشهری13دی)

آورده اند كه زاهدي در روزگار گذشته در صومعه اي صد سال عبادت كرد، بعد از آن هوا بر وي غلبه كرد و معصيتي بر وي برفت. آنگه خواست كه به سر ورد خود باز آيد.
چون قدم در محراب نهاد، شيطان گفت: اي مرد شرم نداري كه چنين كار كني و آنگه به حضرت جلال حق حاضر آيي؟ خواست كه او را از رحمت نوميد كند. ندايي شنيد كه:  اي بنده تو آن مني و من آن توام.
روح الارواح في شرح اسماءالملك المفتاح
اثر شهاب الدين سمعاني
نوشته شده توسط در 11:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1384/10/04

بهارستان(همشهری4دی)

يكي از وزرا پيش ذو الفنون مصري آمد و همت خواست كه روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالفنون بگريست و گفت: اگر من خداي را چنان پرستيدمي كه تو سلطان را، از جمله صديقان بودمي.
گلستان _ شيخ مصلح الدين سعدي
نوشته شده توسط در 11:50 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/09/28

فرعون(همشهری28/9)

گويند: ابليس وقتي نزديك فرعون آمد و وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد. ابليس گفت: هيچ كس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن؟
فرعون گفت: نه. ابليس به لطايف سحر،آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت. فرعون تعجب كرد و گفت: اينت استاد مردي كه تويي! ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت، دعوي خدايي چگونه مي كني؟!
* گزيده جوامع الحكايات نوشته: سديدالدين محمد عوفي
نوشته شده توسط در 10:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1384/09/26

کیفر(همشهری 24/9)

حضرت امام جعفر صادق عليه السلام:
خداوند تعالي مي فرمايد، هنگامي كه بنده من خواهش هاي نفساني خويش را بر طاعت من ترجيح دهد، كم ترين كيفري كه در حق او روا مي دارم آن است كه او را از لذت مناجات خودم محروم مي سازم.
جامع السعادات ج ۳ / ص ۴۸
نوشته شده توسط در 4:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1384/09/26

شعر

آورد به اضطرابم اول به وجود           جز حيرتم از حيات چيزي نفزود


رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود         زين آمدن و بودن و رفتن مقصود

نوشته شده توسط در 12:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1384/09/23

تواضع امام رئوف(بازتاب23/9)

 ابن شهر آشوب مي‌نويسد: حضرت رضا «عليه‌السلام» وارد حمام شد. يکي از کساني که حاضر بود ـ و ايشان را نمي‌شناخت ـ از آن حضرت خواست تا دلاکي او را کرده به اصطلاح امروزه کيسه او را بکشد. حضرت درخواست او را پذيرفت و مشغول کار شد. برخي که امام را مي‌شناختند، آن مرد را درباره امام رضا (ع) آگاه کردند و او مشغول عذرخواهي شد. با اين حال امام به او آرامش داده و همچنان به دلاکي او مشغول بود (مناقب ابن شهرآشوب: 2/412)....
نوشته شده توسط در 2:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1384/09/23

رضاي رضوان(همشهری23/9)

روايتي از پشت صحنه يك فيلم (مجيد مجيدي)
تا چشم كار مي كرد بيابان بود. در جاده خاكي بدنبال يافتن توتستان به راه افتاديم. دقايقي بعد از دور درختهاي توتستان را يافتيم. كه در آن دل كوير زيبائي خاصي به آنجا داده بود، نسيم در ميان شاخه هاي درختان مي وزيد. در باغ باز بود. بوي نعنا كنار جويبار فضا را عطرآگين كرده بود. درختهاي سيب و گيلاس و آلبالو و همچنين تاكستان انگور در باغ خودنمائي مي كرد. نگاهي به اطراف انداختم تا كسي را ببينم، نوشته اي بر روي ديوار دو اطاق كنار باغ توجهم را جلب كرد. بر روي ديوار نوشته شده بود: دزد محترم به خودتان زحمت ندهيد داخل اطاق چيزي براي بردن پيدا نمي شود اگر واقعاً محتاج هستيد...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 8:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1384/09/13

فرياد مي زنم دست مرا بگير(همشهری13/9)

006699.jpg
سيدمحمد سادات اخوي
... بانو، سلام!
اين گوشه در پناه سكوتي كه هست و نيست
در سايه سخاوت لبريز
در ابتداي كوچه پاييز
برگي به آرزوي بهاري نشسته است...
آري شكسته است...
... رگ- برگ هاي ترد مرا، باد، بي امان

يا دست آرزو به خيالي سپرده ام...
... يا آن كه مرده ام...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 10:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1384/09/12

امين بر آداب ظاهر(بهارستان همشهری12/9)

آورده اند كه سلطان العارفين ابويزيد بسطامي روزي ياران را گفت: در اين نواحي شخصي است كه خود را به زهد و عبادت معروف و مشهور كرده است. برخيزيد تا به زيارت او رويم. و مسافتي تمام بود از وطن شيخ تا متعبد آن درويش، بر اين عزيمت قصد او كردند. چون به نزديك وي رسيدند، آن شخص، آب دهان از جانب قبله بينداخت. شيخ چون آن بي ادبي از وي بديد، بر وي سلام نكرد، و بازگشت و ياران را گفت: اين شخص را كه بر ادبي از آداب ظاهر امين نكرده اند، چگونه وي را امين كرده باشند به مقامي از مقامات اوليا و صديقان؟
عوارف  المعارف، تأليف شيخ شهاب الدين سهروردي
ترجمه ابومنصور بن  عبد المؤمن اصفهاني (قرن هفتم)
به اهتمام قاسم انصاري ص ۲۲/انتشارات علمي و فرهنگي
نوشته شده توسط در 8:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1384/07/09

خاطره ای از جناب شیخ جعفر مجتهدی

روزی آقای مجتهدی همراه حاج سید غلامحسین الهی با قطار عازم مشهد می‌شدند ... هنگامی كه به سبزوار می‌رسند آقای مجتهدی به آقای حاج سید غلامحسین الهی می‌گویند : من باید پیاده شوم

و سپس از قطار پیاده می‌شوند و سریعاً به مدرسه‌ای در سبزوار می‌روند و به مدیر مدرسه می‌گویند: من می‌خواهم برای بچه‌ها سخنرانی كنم

 مدیر می‌گوید: شما چه كسی هستید و از طرف چه كسی آمده‌اید كه می‌خواهید سخنرانی كنید. وانگهی اكنون بچه‌ها در كلاسها مشغول درس می‌باشند و موقع سخنرانی نیست.آقای مجتهدی مجدداً می‌گویند :چاره‌ای نیست جز اینكه همین الآن سخنرانی كنم

و به هر ترتیب كه بوده مدیر مدرسه را راضی می‌كنند. بالاخره زنگ مدرسه زده می‌شود تا بچه‌ها برای انجام سخنرانی به حیاط مدرسه بیایند هنگامی كه تمام بچه‌ها به حیاط مدرسه می‌آیند آقا شروع به سخنرانی می‌نمایند، به مجرد اینكه می‌گویند بسم الله الرحمن الرحیم

یك مرتبه تمام چند طبقه مدرسه فرو می‌ریزد و به تپه‌ای خاك تبدیل می‌شود! آنگاه آقا می‌فرمایند: والسلام علیكم و رحمت الله و بركاته

 و در حالی كه همه پرسنل و دانش آموزان مدرسه در جنجال و آشوب بسر می‌بردند آنجا را ترك می‌كنند و بدین گونه جان چند صد نفر را از اتفاقی كه می‌خواسته رخ بدهد نجات می‌دهند.

نوشته شده توسط در 4:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1384/03/31

بهارستان (همشهری31/3/84)

جواني را حج فوت شده بود، آهي كرد. سفيان گفت: «چهل حج بكردم، به تو دادم. تو اين آه به من دهي» ؟(در ذكر سفيان ثوري-تذكره الاولياي عطار)
نوشته شده توسط در 3:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •