چهارشنبه 1384/02/28
جالب(روزنامه اعتماد 28/2/84)
دوشنبه 1384/02/26
حسین منزوی
يارايي درگير توفانها شدن نيست
درخورد تو، اي هم تو ساحل هم تو طوفان
جز ناخداي كشتي مولا شدن نيست
تو نور چشم مصطفي و كس به جز تو
در شأن شمع محفل طاها شدن نيست
تو مادر سبطيني و غير از تو كس را
اهليت صديقه ي كبرا شدن نيست
جز با تو، شأن كم شدن از چشم مردم
وانگاه در چشم خدا پيدا شدن نيست
نخلي كه تو در سايه اش آسودي او را
در سايه ي تو حسرت طوبا شدن نيست
اي عالم امكان خبر، تو مبتدايش
آن جمله اي كه در خور معنا شدن نيست
سنگ صبورِ مردي از آن گونه بودن!
با هيچ زن ظرفيت زهرا شدن نيست
درياي شورانگيز چشمانت چه زيباست
آنجا كه بايد دل به دريا زد، همين جاست
در من طلوع آبي آن چشم روشن
يادآور صبح خيال انگيز درياست
حنجره زخمي تغزل: ص ۱۷ غزل۲
صد در زديم در طلب شعله اي وليك
يك دست، يك چراغ ز يك خانه برنكرد
در تنگ نظر،سعه صاحب نظري نيست
با شب پرگان، جوهر خورشيدوري نيست
آن را كه تجلي است در آيينه ي تاريخ
در شيشه ِي ساعت، چه غم ار جلوه گري نيست؟
رهتوشه ز هر سو نستانيم، كه ما را
با هر كه، در اين راه، سر همسفري نيست
در ما عجبي نيست كه جز عيب نبيند
آن را كه هنر هيچ، به جز بي هنري نيست
اينان همه، نو دولت عيش گذرانند
ما دولت عشقيم كه دورش سپري نيست
***
سوزي كه درون دل ما مي وزد، اين بار
كولاك شبانه است، نسيم سحري نيست
(از كهربا و كافور/ همان/ غزل ۵۷
بندي به پاي دارم و باري گران، به دوش
در حيرتم كه شهره به بي بند و باري ام
دوشنبه 1384/02/26
چشم پوشی از گناه و عنایت به جناب مجتهدی
آقایان چایچی و بیگدلی نقل كردند:
آقای مجتهدی فرمودند:
در ایام نوجوانی كه به مدرسه میرفتم در بین راه به فقرا كمك میكردم. یك روز كه از مدرسه بر میگشتم در بین راه پیرزنی را دیدم كه مقداری اسباب و اثاثیه در دست دارد او از من خواهش كرد كه كمكش كنم و اثاثیه را به من داده و از جلو حركت كرد تا به منزلی رسیدیم، سپس درب را باز كرده و وارد خانه شد.
من نیز همراه او داخل شدم، كه ناگهان درب بسته شد و با چند دختر جوان روبرو شدم، آنها گفتند: شما به یوسف تبریز مشهور هستید و ما از شما خواستههایی داریم كه اگر انجام ندهید كوس رسوایی شما را خواهیم زد.
ایشان میفرمودند:
یك لحظه تأمل كرده و نگاهی به اطراف انداختم، ناگهان چشمم به پلههایی افتاد كه به بام منتهی میشد، بلافاصله با سرعت به طرف پله دویده و به پشت بام رفتم، آنها هم به دنبال من به پشت بام آمدند.
با اینكه ساختمان سه طبقه عظیمی بود و دیوارهای بلندی داشت، با گفتن یك یا علی، بی درنگ از پشت بام خود را به داخل باغی كه جنب خانه قرار داشت پرتاب كردم.
همینكه در حال سقوط بودم دو دست زیر كف پاهایم قرار گرفت و مرا به آرامی پایین آورد.
ایشان فرمودند: از آن موقع تا الان پاهایم را بر زمین نگذاشتهام و هنوز روی آن دستها راه میروم
دوشنبه 1384/02/26
وودی آلن
|
دوشنبه 1384/02/26
فردوسی
مبادا چنين هرگز آئين من/ سزا نيست اين كار در دين من
كه ايرانيان را به كشتن دهم/ خود اندر جهان تاج بر سر نهم
آنچه شاهنامه را از حماسه هاى ديگران كه پايه اش غرورى است بر بازوان درهم پيچيده پهلوانى اسطوره اى جدا مى كند، اين است كه شاهنامه حماسه خوبى ها است. رستم آنجا به ستايش مى ارزد كه خوبى و راستى را پاس مى دارد و پايش را كه از اين راه راست بيرون نهد در آن لحظه اهريمنى فرقى با اكوان ديو ندارد. شايد همين روح نقادانه فردوسى و نگاه تيزش بود كه سلطان محمود را خوش نيامد، بارگاهى كه صبح تا شام مدح و فر محمود در آن گوش فلك را كر كرده بود، جاى حكيم نبود كه پهلوان ايران رستم را نيز به بدى نكوهش مى كرد.
شنبه 1384/02/24
دخول دربحث
حالا قضیه ی ما از کدوم شق گفته شده است ....
شاید بعدا بتونین نظر بدین!
جا داره همین جا از همتون دعوت کنم چیزای جالبی که سراغ دارین برای معرفی به بقیهُُ ۱ندا بدین!

