تبليغاتX
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...

چهارشنبه 1384/02/28

جالب(روزنامه اعتماد 28/2/84)

 هنگام‌ انتقال‌ زندانيان‌ از زاهدان‌ به‌ كرمانشاه‌ "25 زنداني‌ پس‌ از خلع‌ سلاح‌ ماموران‌ با اتوبوس‌ فراركردند
 

25 زنداني‌ كه‌ با يك‌ اتوبوس‌ از زاهدان‌ به‌ زنداني‌ به‌ كرمانشاه‌ منتقل‌ مي‌شدند، پس‌ از خلع‌ سلاح‌ ماموران‌، كنترل‌ اتوبوس‌ را به‌ دست‌ گرفتند و فرار كردند.
سرهنگ‌ محمد عرب‌، معاون‌ فرماندهي‌ انتظامي‌ سيستان‌ و بلوچستان‌ در گفت‌وگو با پايگاه‌ اطلاع‌رساني‌ پليس‌ چگونگي‌ ماجراي‌ فرار زندانيان‌ را شرح‌ داد.
ماجراي‌ فرار اين‌گونه‌ آغاز شد كه‌ روز پنجشنبه‌ هفته‌ پيش‌ 33 زنداني‌ را در زاهدان‌ سوار يك‌ اتوبوس‌ كردند و 8 سرباز و دو درجه‌دار را مامور مراقبت‌ از آنها كردند تا به‌ زندان‌هايي‌ در همدان‌ و كرمانشاه‌ انتقال‌ دهند.
اتوبوس‌ حامل‌ زندانيان‌ ابتدا به‌ همدان‌ رسيد و هشت‌ تن‌ از زندانيان‌ را تحويل‌ زندان‌ اين‌ شهر دادند تا 25 نفر ديگر را به‌ زنداني‌ در كرمانشاه‌ انتقال‌ بدهند.
اتوبوس‌ به‌سوي‌ كرمانشاه‌ به‌ راه‌ افتاد اما در ميانه‌ راه‌ زندانيان‌ حاضر در اتوبوس‌ با هجوم‌ به‌ ماموران‌ آنها را خلع‌ سلاح‌ كردند و پس‌ از پياده‌ كردن‌ اين‌ محافظان‌، يكي‌ از زندانيان‌ پشت‌ فرمان‌ اتوبوس‌ نشست‌ و به‌ اين‌ ترتيب‌ همگي‌ فرار كردند.
سرهنگ‌ محمد عرب‌ گفت‌: در پي‌ فرار اين‌ زندانيان‌، ماموران‌ انتظامي‌ كرمانشاه‌ وارد عمل‌ شدند و جاده‌هاي‌ اطراف‌ را تحت‌ كنترل‌ خود درآوردند كه‌ موفق‌ شدند 21 نفر از زندانيان‌ فراري‌ را در شهرستان‌ كنگاور و روستاهاي‌ اطراف‌ دستگير كنند.
اكنون‌ جست‌وجوي‌ گسترده‌ پليس‌ براي‌ شناسايي‌ و دستگيري‌ چهار زنداني‌ فراري‌ ديگر ادامه‌ دارد.

نوشته شده توسط در 10:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/02/26

حسین منزوی

با هيچ زن جز تو دل دريا شدن نيست
يارايي درگير توفانها شدن نيست
درخورد تو، اي هم تو ساحل هم تو طوفان
جز ناخداي كشتي مولا شدن نيست
تو نور چشم مصطفي و كس به جز تو
در شأن شمع محفل طاها شدن نيست
تو مادر سبطيني و غير از تو كس را
اهليت صديقه ي كبرا شدن نيست
جز با تو، شأن كم شدن از چشم مردم
وانگاه در چشم خدا پيدا شدن نيست
نخلي كه تو در سايه اش آسودي او را
در سايه ي   تو حسرت طوبا شدن نيست
اي عالم امكان خبر، تو مبتدايش
آن جمله اي كه در خور معنا شدن نيست
سنگ صبورِ مردي از آن گونه بودن!
با هيچ زن ظرفيت زهرا شدن نيست

 


درياي شورانگيز چشمانت چه زيباست
آنجا كه بايد دل به دريا زد، همين جاست
در من طلوع آبي آن چشم روشن
يادآور صبح خيال انگيز درياست
حنجره زخمي تغزل: ص ۱۷ غزل۲


صد در زديم در طلب شعله اي وليك
يك دست، يك چراغ ز يك خانه برنكرد


در تنگ نظر،سعه صاحب نظري نيست
با شب پرگان، جوهر خورشيدوري نيست
آن را كه تجلي است در آيينه ي تاريخ
در شيشه ِي ساعت، چه غم ار جلوه گري نيست؟
رهتوشه ز هر سو نستانيم، كه ما را
با هر كه، در اين راه، سر همسفري نيست
در ما عجبي نيست كه جز عيب نبيند
آن را كه هنر هيچ، به جز بي هنري نيست
اينان همه، نو دولت عيش گذرانند
ما دولت عشقيم كه دورش سپري نيست
***
سوزي كه درون دل ما مي وزد، اين بار
كولاك شبانه است، نسيم سحري نيست
(از كهربا و كافور/ همان/ غزل ۵۷

 


بندي به پاي دارم و باري گران، به دوش
در حيرتم كه شهره به بي بند و باري ام


نوشته شده توسط در 1:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/02/26

چشم پوشی از گناه و عنایت به جناب مجتهدی

 

آقایان چایچی و بیگدلی نقل كردند:
آقای مجتهدی فرمودند:

 در ایام نوجوانی كه به مدرسه می‌رفتم در بین راه به فقرا كمك می‌كردم. یك روز كه از مدرسه بر می‌گشتم در بین راه پیرزنی را دیدم كه مقداری اسباب و اثاثیه در دست دارد او از من خواهش كرد كه كمكش كنم و اثاثیه را به من داده و از جلو حركت كرد تا به منزلی رسیدیم، سپس درب را باز كرده و وارد خانه شد.
من نیز همراه او داخل شدم، كه ناگهان درب بسته شد و با چند دختر جوان روبرو شدم، آنها گفتند: شما به یوسف تبریز مشهور هستید و ما از شما خواسته‌هایی داریم كه اگر انجام ندهید كوس رسوایی شما را خواهیم زد.
ایشان می‌فرمودند:
یك لحظه تأمل كرده و نگاهی به اطراف انداختم، ناگهان چشمم به پله‌هایی افتاد كه به بام منتهی می‌شد، بلافاصله با سرعت به طرف پله دویده و به پشت بام رفتم، آنها هم به دنبال من به پشت بام آمدند.
با اینكه ساختمان سه طبقه عظیمی بود و دیوارهای بلندی داشت، با گفتن یك یا علی، بی درنگ از پشت بام خود را به داخل باغی كه جنب خانه قرار داشت پرتاب كردم.
همینكه در حال سقوط بودم دو دست زیر كف پاهایم قرار گرفت و مرا به آرامی پایین آورد.
ایشان فرمودند: از آن موقع تا الان پاهایم را بر زمین نگذاشته‌ام و هنوز روی آن دستها راه می‌روم
نوشته شده توسط در 12:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/02/26

وودی آلن

وودى آلن و مجسمه اش
109074.jpg
وودى آلن فيلمساز مشهور آمريكايى كه ۶۹ ساله شده و همچنان پركار است، مجسمه اى را كه از روى او ساخته شده و در اوويه دو، شهرى در شمال اسپانيا نصب شده است، نگاه مى كند.او كه براى شركت در بيست و پنجمين جشنواره سالانه هنرى استورياس به اين كشور رفته است، در حالى گذارش به اسپانيا افتاده كه اينك بسيارى از بزرگان سينما در كن، يعنى مهمترين جشنواره سينمايى جهان در كشور فرانسه گرد آمده اند و فيلم آخر خود او نيز در اين فستيوال به نمايش درآمده است.
نوشته شده توسط در 12:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1384/02/26

فردوسی

حماسه خوبى ها    (صفحه آخر روزنامه شرق ۲۵اردیبهشت)
اين از بخت بلند حكيم فردوسى بود كه در اين زمانه عسرت شاعرى نبود و توانست هويت ملى را از نگاه كور و بى بنياد به گذشته سرزمين اش جدا كند و نگاهش دوبين نيفتد. جالب است كه پس از قريب هزار سال از بنيانگذارى شاهنامه، هنوز درك بسيارى از مليت و اسباب هويت در تاسف بر ستون هاى بى سقف تخت جمشيد مانده است و اگر هم سروده اى هست در باب زرتشت است و درافكندن نزاعى ميان دين كهن و نو، كارى كه فردوسى نكرد. روح حكيم شاعر توس آن چنان ژرف بينى داشت كه شاهنامه را با درافكندن در بيراه هاى خودخواهى هايى كه انگ ايران دوستى نيز مى توانست گرفت، در همان آغاز سرايش منسوخ نكند. نگاه فردوسى به تاريخ اسطوره اى و باستانى ايران همواره نظاره گر و فارغ از ماجراى تعصب است. او اگر در سپاه دشمن نيز نيكى مى بيند و دلاورى زبان به تحسين مى گشايد، مگر نه اينكه اين بيت: اگر سر به سر تن به كشتن دهيم / از آن به كه كشور به دشمن دهيم از زبان يكى از سپاهيان توران است و مگر نه اينكه وصف هاى مردافكن از افراسياب مى بينيم. فردوسى چشم ديدن دشمن را داشته است و با اين چشم حقيقت بين البته بدى ها و عيب هاى دوستان را نيز در شعرش رفو نمى كند. در داستان غمگنانه رستم و سهراب، آنچه فاجعه پسركشى رستم را رقم مى زند پيش از اينكه نيرنگ افراسياب باشد، دروغ و دورويى رستم است. رستم از همان نخستين كارزار بنا را بر دروغ مى گذارد، دروغى كه  ترس از حريف زورمندش سهراب به او تحميل مى كند، ترس رستم را كه نماد ايران است به روشنى مى بينيم، نامش را نمى گويد و آخر كار هم با فريب سهراب از خاك برمى خيزد و به نامردمى سهراب را به خون مى كشد.اگر شاهنامه را كسى مثل ما مى سرود، همه تقصير را بر گردن افراسياب مى انداختيم و خيالمان راحت كه به دامن كبريايى جهان پهلوان گردى ننشسته، كه هيچ، او فرزندش را نيز قربانى ميهن كرده است.ذهن صلح جوى فردوسى البته با تخيلات جهانگشايانه نويسندگان باستانگرا هم ناسازگار است. حكيم مهربان توس كه بزرگ ترين حماسه دنيا را سروده به هيچ روى با جنگ دلش راست نمى آيد، اين را از زبان رستم بشنويم كه به اسفنديار مى گويد:
مبادا چنين هرگز آئين من/ سزا نيست اين كار در دين من
كه ايرانيان را به كشتن دهم/ خود اندر جهان تاج بر سر نهم
آنچه شاهنامه را از حماسه هاى ديگران كه پايه اش غرورى است بر بازوان درهم پيچيده پهلوانى اسطوره اى جدا مى كند، اين است كه شاهنامه حماسه خوبى ها است. رستم آنجا به ستايش مى ارزد كه خوبى و راستى را پاس مى دارد و پايش را كه از اين راه راست بيرون نهد در آن لحظه اهريمنى فرقى با اكوان ديو ندارد. شايد همين روح نقادانه فردوسى و نگاه تيزش بود كه سلطان محمود را خوش نيامد، بارگاهى كه صبح تا شام مدح و فر محمود در آن گوش فلك را كر كرده بود، جاى حكيم نبود كه پهلوان ايران رستم را نيز به بدى نكوهش مى كرد.
نوشته شده توسط در 12:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1384/02/24

دخول دربحث

     گاهی وقت ها شناخته شده بودن اسباب دردسر میشه و گاهی کم شناخته شده بودن !

     حالا قضیه ی ما از کدوم شق گفته شده است ....شاید بعدا بتونین نظر بدین!

 جا داره همین جا از همتون دعوت کنم چیزای جالبی که سراغ دارین برای معرفی به بقیهُُ   ۱ندا بدین!

 

نوشته شده توسط در 3:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •